قصه ادم ها قصه ی باور هاست

داربست های دائمی توجیه

  • 09:57 1405/2/20
  • مریم راد "واژه"

در بسیاری از بناهای فرسوده، اولین چیزی که تعمیر می‌شود پی نیست؛ نماست.

گچ تازه، نورپردازی نرم، کمی سنگ براق و ناگهان ساختمانی که تا دیروز ترک‌هایش از دور هم دیده می‌شد، در عکس‌ها «مرتب» به نظر می‌رسد. مهندس سازه شاید زیر لب چیزی بگوید، اما در نهایت آن‌چه دیده می‌شود همان پوسته‌ی تازه است؛ پوستری روی استخوان‌های خسته.

جامعه‌ها هم چندان متفاوت عمل نمی‌کنند.

ما در ترمیمِ نما استاد شده‌ایم. واژه‌ها را جلا می‌دهیم، عبارات را با دقت انتخاب می‌کنیم، لحن‌ها را نرم می‌کنیم، اما کمتر کسی جرأت می‌کند سراغ فونداسیون برود. پی همیشه مزاحم است؛ چون اگر آن را باز کنی، ناچار باید بپرسی چه کسی آن را بد ریخته است.به همین دلیل است که بسیاری از بحران‌ها  حل نمی‌شوند و ، بلکه حتی به اسم واقعی‌شان هم خوانده نمی‌شوند. فقط «مدیریتِ ظاهر» می‌شوند.گفته می‌شود «اختلالاتی پیش آمد»، «برخی ناهماهنگی‌ها رخ داد»، «تصمیماتی اتخاذ شد». جمله‌ها آن‌قدر مودبانه‌اند که انگار مشکل اصلی فقط بی‌ادبی واقعیت بوده است.

در چنین معماری‌ای، زبان همان چیزی است که سنگ نما برای ساختمان است: پوششی محترمانه برای سازه‌ای که کسی نمی‌خواهد به آن دست بزند. مشکل این‌جاست که نما، هرچقدر هم براق باشد، بار ساختمان را تحمل نمی‌کند.بار همیشه روی پی می‌افتد؛ همان جایی که کمتر کسی حاضر است خاکش را کنار بزند. چون در آن‌جا معمولاً ردِ دست‌ها پیدا می‌شود: تصمیم‌هایی که گرفته شده، مسئولیت‌هایی که واگذار شده، و سکوت‌هایی که دقیقاً در لحظه‌ی لازم اتفاق افتاده‌اند.

اما ما اغلب ترجیح می‌دهیم در طبقات بالاتر قدم بزنیم و درباره‌ی زیباییِ نما بحث کنیم.از فاصله‌ی مناسب، ترک‌ها حتی می‌توانند شبیه الگوی تزئینی به نظر برسند. کمی نور گرم، کمی ادبیات پیچیده، و ناگهان مسئله تبدیل می‌شود به «پیچیدگی شرایط».توجیه دقیقاً همین‌جا متولد می‌شود.توجیه، هنرِ حفظِ ظاهرِ ساختمان است وقتی کسی حوصله‌ی بازسازی سازه را ندارد. نه دروغی آشکار است و نه حقیقتی کامل؛ چیزی میان این دو، مثل داربستی که همیشه قرار است «موقت» باشد و سال‌ها همان‌جا می‌ماند.

جالب این‌جاست که تقریباً همه منتقد این وضعیت‌اند.همه از ترک‌ها حرف می‌زنند، همه از خطر فروریختن می‌گویند، همه هم با جدیت سر تکان می‌دهند. تنها چیزی که کمتر دیده می‌شود، کسی است که بیل بردارد و خاک کنار پی را بزند.در نهایت، ساختمان همچنان سر پا می‌ماند؛ نه به‌خاطر استحکام، بلکه به‌خاطر عادت.

ما به زندگی در بناهای نیمه‌امن خو گرفته‌ایم. به ترک‌هایی که هر سال کمی عریض‌تر می‌شوند، به نماهایی که هر سال کمی براق‌تر.و شاید بزرگ‌ترین مهارت زمانه‌ی ما همین باشد این‌که بتوانیم زیر سقفی که آهسته در حال خستگی است بنشینیم، قهوه‌مان را هم بزنیم، به دیوار تازه‌رنگ‌شده نگاه کنیم و با آرامش بگوییم:

«ببینید چقدر ساختمان مرتب شده است.»

شهر تنهایی .

  • 18:28 1405/2/8
  • مریم راد "واژه"

سلام و سلام . 

 

 

شهر، تنها مجموعه‌ای از خیابان‌ها و سایه‌های سیمانی نیست؛ شهر بدنی‌ست که از هزاران خاطره ساخته شده، رگی که در آن آدم‌ها همچون خونِ گرم در رفت‌وآمدند و هر قدم، تپشی‌ست در قلبی که هیچ‌گاه نمی‌خوابد.

شهر، گاهی مادر است؛آغوشی پهن، اما دلش پر از رازهایی که به کسی نمی‌گوید.

گاهی معشوقی‌ست که شب‌ها در نور زرد چراغ‌ها چشمک می‌زند، دعوت می‌کند، اغوا می‌کند و صبح‌ها با چهره‌ای خسته از تو می‌پرسد: «امروز چقدر می‌خواهی از من دور شوی؟»

شهر، میدان دیپلماسیِ خاموشی‌ست که در آن لبخندهای گذرا، چشم‌های بی‌تفاوت، و قدم‌هایی که کنار هم اما بی‌هم می‌گذرند

همه در حال مذاکره‌اند؛ مذاکره‌ای بی‌سفیر،

بی‌پرچم، اما با میلیون‌ها پیام میان آدم‌هایی که نه زبانِ هم را می‌دانند و نه حتی نامِ هم را.

در کوچه‌های تنگ و تاریک و سرد ، فضا خودش زبان می‌شود؛ دیوارها نه مرز، که نامه‌های نانوشته‌اند و باد، مأمور مخفی شهر است که پیام‌های نگفته را از پنجره‌ای به پنجره دیگر می‌برد.

شهر با هر چراغی، احوالاتش را لو می‌دهد:

سرخ که می‌شود، عصبانی‌ست؛ زرد که می‌شود، مردد است؛ سبز که می‌شود، انگار می‌گوید «برو… اما از من دور نشو.» از میان این همه استعاره، فلسفه آرام از پیاده‌رو عبور می‌کند؛

چمدانی از پرسش به دست دارد و هر بار پشت چراغ قرمز می‌ایستد،

می‌پرسد:

«آیا این منم که راه می‌روم

یا شهر است که مرا جابه‌جا می‌کند؟»

می‌پرسد:

«آیا این منم که راه می‌روم

یا شهر است که مرا جابه‌جا می‌کند؟»

آنجا که آدم‌ها کنار هم می‌نشینند و هیچ‌کس صدای دیگری را نمی‌شنود، جامعه‌شناسی سر می‌رسد

و زیر لب می‌گوید:

«جمعیت، همیشه نشانه‌ی همراهی نیست؛

گاهی شلوغی فقط نام دیگرِ تنهایی‌ست.»

و شهر، همچنان ادامه دارد؛

مثل شعری که شاعرش معلوم نیست اما هرکس بیتی از آن را زندگی می‌کند.

شهر، نه یک پدیده‌ی خشک که یک رابطه است؛ رابطه‌ی ما با خودمان، با دیگران،

و با سایه‌هایی که روی سنگفرش‌ها از ما جلو می‌زنند و گاهی عقب می‌مانند.

ما در شهر خانه نمی‌سازیم؛

این شهر است که در ما اتاق‌هایی می‌سازد:

اتاق‌هایی برای شوق،

برای ترس،

برای خاطره،

و برای آن لحظه‌ی کوتاه که در ازدحام

چشمی با چشم دیگری گره می‌خورد

و جهان، حتی اگر برای یک ثانیه،

صمیمی‌تر می‌شود.

شهر فقط جغرافیا نیست؛ شهر یک «حال‌وهوای بودن» است. نه چیزی که صرفاً ساخته‌ایم،

بلکه افقی که در آن ظاهر می‌شویم.

اگر هایدگر از «در-جهان-بودن» سخن می‌گفت، شهر همان «جهان»ی‌ست که بودنِ ما را قاب می‌گیرد؛ افقی که بی‌آن، ما نه گم می‌شویم، بلکه اصلاً پدیدار نمی‌شویم.

ما در شهر زندگی نمی‌کنیم؛ ما در شهر «آشکار» می‌شویم.

هر چهارراه، لحظه‌ای‌ست برای انتخاب؛

هر پیاده‌رو، راهی‌ست میان اصالت و روزمرگی

آدم‌هایی که در ازدحام حل می‌شوند،

همان‌هایی‌اند که هایدگر آن‌ها را در «داس مان» می‌دید— آن «دیگرانِ بی‌چهره» که تعیین می‌کنند چگونه بخندیم، چگونه لباس بپوشیم، چگونه حتی اندوهگین شویم.

شهر، کارگاه بزرگِ «غیر اصیل شدن» است؛

اما هم‌زمان، امکانِ بیدار شدن نیز در آن نهفته است.

در ایستگاه مترو، میان صدای کشیده شدن قطار بر ریل، ناگهان سکوتی درونی شکل می‌گیرد؛

آنجاست که فرد می‌پرسد:

«من در این همه رفت‌وآمد چه می‌کنم؟ آیا زندگی‌ام را انتخاب کرده‌ام یا فقط در جریانِ بی‌پرسشِ جمع شناورم؟»

شهر، میدان آزمونِ اصالت است. اما آیا ما در شهر سکنی می‌گزینیم، یا فقط در آن توقف کرده‌ایم؟

شبیه آسمان‌خراش‌هایی که هر روز در گوشه ای از شهر  بالا می‌روند بی‌آنکه کسی از آسمان بپرسد آیا هنوز جایی برای نگاه باقی مانده است یا نه.

خانه‌ها کوچک‌تر می‌شوند، اما فاصله‌ها بزرگ‌تر. پنجره‌ها زیادند، اما دیدن کم شده است. شهر مدرن، گاه بیشتر «انبار انسان» است تا مأوای او؛

و با این حال، در همان بالکن باریک، وقتی گلدانی کوچک در باد می‌لرزد، امکانِ «سکنی گزیدن» دوباره متولد می‌شود.

شهر، هنوز منتظر است تا انسان دوباره معنای «خانه» را به یاد بیاورد. و دیپلماسی فقط میان دولت‌ها نیست؛

میان وجودهاست. هر بار که در آسانسور چشم در چشم غریبه‌ای می‌دوزیم و لبخند کوتاهی می‌زنیم،

یک قرارداد نانوشته امضا می‌شود:

«من تهدید تو نیستم.»

هر بار که صدایمان را در نیمه‌شب پایین می‌آوریم، به نامرئی‌ترین سفارت شهر احترام گذاشته‌ایم.

شهر، مذاکره‌ی دائمی میان فاصله و نزدیکی‌ست. اگر بیش از حد نزدیک شویم، خفه می‌شویم؛ اگر بیش از حد دور، یخ می‌زنیم. پس شهر ما را وادار می‌کند هنرِ فاصله را بیاموزیم. و مگر فلسفه جز همین پرسش نیست؟

چگونه با دیگری باشیم بی‌آنکه او را ببلعیم

یا از او بگریزیم؟

جامعه‌شناسی، اگر گوش بسپارد، صدای ضربان این تنهایی‌های هم‌زمان را می‌شنود.

در کافه‌ها، آدم‌ها پشت میزهای کوچک نشسته‌اند، اما هرکدام در جزیره‌ای دیجیتال سکونت دارند.

شهر، مجمع‌الجزایر انسان‌هاست؛ نزدیک، اما جدا.

با این حال، گاهی برق یک خنده‌ی ناگهانی،

یا همدلی کوتاه در لحظه‌ای بحرانی، این جزایر را با پلی نامرئی به هم وصل می‌کند.

شاید شهر، تمرینِ همین امکان باشد:

اینکه بفهمیم تنهایی،

تنها وقتی دردناک است

که تصور کنیم فقط سهم ماست

در روستا، معمولا  زمان کش می‌آید و  در شهر،  زمان فشرده می‌شود.

شهر، آینده را جلو می‌کشد و گذشته را زیر لایه‌های آسفالت پنهان می‌کند.

ویرانه‌ها، حافظه‌ی سرکوب‌شده‌ی شهرند؛ هر بار که بنایی فرو می‌ریزد، بخشی از خاطره‌ی جمعی خاموش می‌شود.

اما زمان در شهر خطی نیست؛

در میدان‌های قدیمی، گذشته و حال دست در دست هم راه می‌روند.انگار شهر می‌خواهد بگوید: بودن، فقط اکنون نیست؛ تو بر شانه‌های خاطره ایستاده‌ای.» نه منجی ما.

شهر، میدان آشکارگی ماست. اگر در آن گم می‌شویم، شاید برای آن است که هنوز

راهِ سکنی گزیدن در جهان را نیاموخته‌ایم.

و شاید،تمام زندگی شهری چیزی نیست جز همین  تمرینِ یادگیری.

 

وقتی بادها جهت فکری انسان می شوند .

  • 21:09 1405/1/28
  • مریم راد "واژه"

سلام و سلام . 

تا امروز به عدم ثبات شخصیت ادم ها فکر کرده اید ؟؟

در لایه‌های جامعه، شخصیت ناپایدار مانند پلی‌ است که هر بار پا بر آن می‌گذاری به شکلی تازه برمی‌خیزد و در نوسان است.

فرد ناپایدار، برای دیگران «نقطه‌ای ثابت» نمی‌شود؛ ارتباط با او مثلِ نامه‌ نوشتن بر آب است.

جامعه برای شکل‌دهی شبکه‌های اعتماد به «ستون» نیاز دارد، نه به سایه‌هایی که در آفتاب صبح و عصر طول‌شان مدام کوتاه و بلند می‌شود.

چنین شخصیتی اغلب تصویرهای متفاوتی از خویش می‌سازد؛ در جمع، به رنگ جمع؛ در خلوت، به رنگ خلوت؛ و این چندپارگی، مانند انعکاس‌های موج‌دار در یک برکه، دیگران را از تشخیص «چهره‌ی واقعی» بازمی‌دارد.

پیامد اجتماعی آنچه خواهد شد ؟

روابط شکننده، هویت‌های ناپایدار، و شبکه‌ای از پیوندها که دوامشان مثل نخ‌هایی‌ست که هر کدام به جهتی دیگر کشیده می‌شود.

در جامعه‌شناسی استعاری می‌توان گفت:

«جامعه بر ستون‌هایی می‌ایستد که بتوان به پایدار ماندنشان تکیه کرد؛ ستون‌هایی که در هر نسیم نمی‌چرخند.  وقتی شخصیتی ناپایدار به میدان دیپلماسی پا می‌گذارد، گویی ناخدایی است که قطب‌نمای کشتی‌اش تحت بادهای هر لحظه‌ی دریا می‌لرزد.

 جهت‌گیری او هر بامداد با شامگاه متفاوت است؛ چنین ناخدایی نمی‌تواند وعده‌ی مسیر بدهد، زیرا خود از فردای خویش بی‌خبر است.

کشتی‌هایی که کنار او حرکت می‌کنند، برای پیش‌بینی مسیرش به ستارگان هم اعتماد نمی‌کنند؛ «توافق» و «اعتماد» در چنین شرایطی مثل بافتن ریسمانی از مه است.

گفتگوها، ناپایداری شخصیت، همچون آبی‌ست که شکل ظرف را تقلید می‌کند،اما جوهره‌ی خود را هرگز نمی‌یابد. گاه به رنگ ابتکار درمی‌آید و گاه به مزه‌ی تردید، و هم‌پیمانان را در هاله‌ای از گمان و احتیاط فرو می‌برد.

در دیپلماسی استعاری می‌توان گفت:

«به دیاری که بادهایش پیوسته جهت عوض کنند، هیچ فانوسی اجازه نمی‌دهد نورش را دائمی بدانی.»

اگر شخصیت را مثال  «آبِ » بدانیم، ثبات یعنی این که این آب، بستری داشته باشد تا بتوان رودخانه شود. و بی‌ثباتی یعنی آبِ سرگردانی که هر بار در چاله‌ای جمع می‌شود

و هیچ‌گاه مسیر نمی‌سازد.

در دیپلماسی رودخانه‌ای که مسیرش معلوم نباشد،کشتی‌ها را  دچار واهمه‌ می‌کند. و در جامعه  آبی که شکل نمی‌گیرد،باغی را سیراب نمی‌کند.