قصه ادم ها قصه ی باور هاست

وقتی بادها جهت فکری انسان می شوند .

  • 21:09 1405/1/28
  • مریم راد "واژه"

سلام و سلام . 

تا امروز به عدم ثبات شخصیت ادم ها فکر کرده اید ؟؟

در لایه‌های جامعه، شخصیت ناپایدار مانند پلی‌ است که هر بار پا بر آن می‌گذاری به شکلی تازه برمی‌خیزد و در نوسان است.

فرد ناپایدار، برای دیگران «نقطه‌ای ثابت» نمی‌شود؛ ارتباط با او مثلِ نامه‌ نوشتن بر آب است.

جامعه برای شکل‌دهی شبکه‌های اعتماد به «ستون» نیاز دارد، نه به سایه‌هایی که در آفتاب صبح و عصر طول‌شان مدام کوتاه و بلند می‌شود.

چنین شخصیتی اغلب تصویرهای متفاوتی از خویش می‌سازد؛ در جمع، به رنگ جمع؛ در خلوت، به رنگ خلوت؛ و این چندپارگی، مانند انعکاس‌های موج‌دار در یک برکه، دیگران را از تشخیص «چهره‌ی واقعی» بازمی‌دارد.

پیامد اجتماعی آنچه خواهد شد ؟

روابط شکننده، هویت‌های ناپایدار، و شبکه‌ای از پیوندها که دوامشان مثل نخ‌هایی‌ست که هر کدام به جهتی دیگر کشیده می‌شود.

در جامعه‌شناسی استعاری می‌توان گفت:

«جامعه بر ستون‌هایی می‌ایستد که بتوان به پایدار ماندنشان تکیه کرد؛ ستون‌هایی که در هر نسیم نمی‌چرخند.  وقتی شخصیتی ناپایدار به میدان دیپلماسی پا می‌گذارد، گویی ناخدایی است که قطب‌نمای کشتی‌اش تحت بادهای هر لحظه‌ی دریا می‌لرزد.

 جهت‌گیری او هر بامداد با شامگاه متفاوت است؛ چنین ناخدایی نمی‌تواند وعده‌ی مسیر بدهد، زیرا خود از فردای خویش بی‌خبر است.

کشتی‌هایی که کنار او حرکت می‌کنند، برای پیش‌بینی مسیرش به ستارگان هم اعتماد نمی‌کنند؛ «توافق» و «اعتماد» در چنین شرایطی مثل بافتن ریسمانی از مه است.

گفتگوها، ناپایداری شخصیت، همچون آبی‌ست که شکل ظرف را تقلید می‌کند،اما جوهره‌ی خود را هرگز نمی‌یابد. گاه به رنگ ابتکار درمی‌آید و گاه به مزه‌ی تردید، و هم‌پیمانان را در هاله‌ای از گمان و احتیاط فرو می‌برد.

در دیپلماسی استعاری می‌توان گفت:

«به دیاری که بادهایش پیوسته جهت عوض کنند، هیچ فانوسی اجازه نمی‌دهد نورش را دائمی بدانی.»

اگر شخصیت را مثال  «آبِ » بدانیم، ثبات یعنی این که این آب، بستری داشته باشد تا بتوان رودخانه شود. و بی‌ثباتی یعنی آبِ سرگردانی که هر بار در چاله‌ای جمع می‌شود

و هیچ‌گاه مسیر نمی‌سازد.

در دیپلماسی رودخانه‌ای که مسیرش معلوم نباشد،کشتی‌ها را  دچار واهمه‌ می‌کند. و در جامعه  آبی که شکل نمی‌گیرد،باغی را سیراب نمی‌کند.

 

دشت بی پرچم

  • 23:02 1405/1/27
  • مریم راد "واژه"

سلام و سلام 

فیلسوفان از هراکلیتوس تا معاصرین متفق القول معتقدند جنگ نظم دهنده و ویرانگر است  البته به صورت همزمان است . و در این میان مساوات بیشتر یک تذکر اخلاقی ست تا واقعیت . 

همیشه گفته شده و یا بارها شنیده ایم که در جنگ همه برابرند اما نه در قدرت ، بلکه در آسیب پذیری .جنگ مثل آتشی ست که قدرت پاک کنندگی دارد و متاسفانه برایش فرقی نمی کند سرباز ،کودک ،نظامی یا غیر نظامی . 

از این جهت شاید همه در برابر گلوله برابرند و در برابر مرگ یکسان اند . به نظرم این مساوات تلخ ترین نوع مساوات است . 

جنگ جایی ست که انسان ها همه هم وزن می شوند ،زخم ها همه را هم صدا می کند ،خاک همه را همرنگ می کند و مرگ همه را هم قد میکند . اینجاست که جنگ معنایی استعاری به خود می گیرد "تنها جایی که پادشاه و سرباز در کنار هم می خوابند ،گورستان است . جنگ یک موازنه ی غریب می سازد  . در جنگ اگر ثروتمند کشته شود ،اگر فقیر کشته شود ،هر دو در دفتر مرگ ،به یک اسم ثبت می شوند "کشته شده " یا "شهید " . یعنی در جنگ ،لباس مرگ به یک اندازه دوخته می شود . 

به نظرم در جنگ ، طبقات اجتماعی معنای خود را از دست می دهند ،هویت فردی در یگان حل می شود و بدن انسان تبدیل به واحد مشترک رنج می شود و قدرت تبدیل به مسئله ای عریان و بی نقاب می گردد. 

دقت کرده اید در پادگان همه یک دشمن دارند ،همه یک ترس دارند همه یک فرمان می گیرند و ..... مساوات گاهی اوقات محصول حذف فردیت می شود . 

وقتی سربازی مجروح دشمن را درمان می کند و یا مرگ سرباز جوان در دو طرف جبهه به یک اندازه سنگین است یعنی مساوات می تواند محصول انسانیت باشد نه جنگ . 

جنگ همیشه یک ترازوی کج است .اما حتی این ترازوی کج هم در "درد " برابر می شود  درد اشک، درد ضعف انسانی ، درد دلتنگی ، درد قبر تازه همه انسان ها در این درد ها برابرند . 

اگر قدری عمیق تر شویم شاید باید گفت که در جنگ، انسان‌ها برابر نمی شوند بلکه  حقیقت است که برابر می شود . حقیقت زخم ها ، حقیقت مرگ ،حقیقت دلتنگی و .....

این حقیقت مرز نمی شناسد ، زبان یا قومیت نمی شناسد ،لخت و عریان برای همه برابر است . 

درواقع جنگ فقط تفاوت ها را فریاد می زند ،فریاد در قدرت. فریاد در سلاح‌ها.  فریاد در تاکتیک و فرصتی ها  اما آوارگی ،زخم و هراس دلتنگی، و ...زبان مشترک جنگ اند که مرز نمی شناسد .جنگ شاید چشم هایش را می بندد اما رنج انسان‌ها دقیق ترین میزان عدالت است که با چشم های بسته هم می توان دید . 

 

آینه های ترک خورده ی جامعه :

  • 21:17 1405/1/26
  • مریم راد "واژه"

سلام و سلام 

 

آینه، گاهی زخمی‌ست که تصویر ما از آن عبور می‌کند؛نوری که از میان ترک‌ها می‌گذرد و حقیقت را نیمه‌روشن و نیمه‌پنهان  یا بهتر است بگویم نیمه تاریک نشان می‌دهد.

ما فقط خودمان را در آینه نمی بینیم بلکه چهره‌ی ما در شیشه‌ی خاطره‌های جمعی شکل گرفته؛ در نگاه‌های به‌ارث‌رسیده، در روایت‌هایی که پیش از تولد ما گفته شده‌اند. جامعه، تالاری‌ست پر از آینه‌های ترک‌خورده؛ هرکدام تصویری از ما را بازمی‌تابانند، اما نه همیشه کامل، نه همیشه درست .

جامعه حافظه دارد؛البته نه مثل کتابخانه‌ای منظم، بلکه مثل بدنی که زخم‌هایش را پنهان کرده.جنگ‌ها، شکست‌ها، سرکوب‌ها، مهاجرت‌ها و امیدهای نافرجام، در ناخودآگاه جمعی رسوب می‌کنند.ما این خاطره‌ها را انتخاب نکرده‌ایم، اما آن‌ها ما را ساخته‌اند.

از نگاه جامعه‌شناختی، خاطره‌ی جمعی فقط «گذشته» نیست؛الگویی‌ست برای احساس، ترس، اعتماد و حتی رؤیاهای ما.

به نظرم انسان خود را از نگاه دیگری می‌شناسد.اما اگر آن «دیگری» زخمی باشد چه؟

وقتی جامعه‌ای با گذشته‌ی دردناک به ما نگاه می‌کند،ما خودمان را در آینه‌ای می‌بینیم که ترک دارد.اعتماد به نفس، امید، احساس امنیت—همه تحت تأثیر تصویری‌ست که این آینه‌ها به ما پس می‌دهند.

خاطره‌های جمعی، همان آینه‌هایی هستند که بی‌صدا ما را قضاوت می‌کنند.می‌گویند:

«مواظب باش»،

«زیاد امید نداشته باش»،

«خودت را پنهان کن».

و ما، بدون آن‌که بدانیم چرا،گاهی از آینده می‌ترسیم،گاهی به موفقیت شک داریم،و گاهی خودمان را کوچک‌تر از آنچه هستیم می‌بینیم.

شاید آزادی واقعی از جایی شروع شود که

به آینه‌ها نگاه کنیم،ترک‌هایشان را بشناسیم،

و بفهمیم همه‌ی آنچه می‌بینیم، تمام حقیقت ما نیست.ما فرزندان خاطره‌های جمعی هستیم،اما محکوم نیستیم که زندانی آن‌ها بمانیم.

گاهی کافی‌ست آینه‌ای تازه بسازیم؛با آگاهی، با گفتگو، با بازگویی صادقانه‌ی زخم‌ها.

 

در پایان راه می‌فهمیم که هرکدام از ما با مشتی آینه‌ی ترک‌خورده بزرگ شده‌ایم؛ آینه‌هایی که خاطره‌های نانوشتهٔ یک قوم را بر سطح سردشان حمل می‌کردند. اما حقیقت این است که انسان محکوم تصویرِ شکسته‌ی خود نیست. روزی می‌رسد که می‌توان گردِ تاریخ را از روی شیشه‌ها زدود، از دل زخم‌ها نوری بیرون کشید و آینه‌ای تازه ساخت؛ آینه‌ای که به جای ترس‌های به‌ارث‌رسیده، بازتاب جرأت امروز باشد. این‌جا، در همین لحظه‌ی ساختنِ آینه‌ی نو، است که ما از گذشته عبور می‌کنیم و برای نخستین‌بار چهره‌ی خویش را بی‌حضور سایه‌ها می‌بینیم.

جنگ آتشی که در استخوان زمین افتاده است .

  • 23:34 1405/1/25
  • مریم راد "واژه"

 

خاورمیانه، این جغرافیای کهنِ تمدن و روایت، امروز میدانِ نبردی است میان حافظه و فراموشی، میان درد و امید. هر انفجار، تنها دیوارها را نمی‌شکند، بلکه در جانِ انسان‌ها زلزله‌ای می‌افکند که فرهنگ، اقتصاد و روان را تا مغزِ استخوان می‌لرزاند.

در روان مردمِ جنگ‌دیده، زمان از مسیرِ خود خارج می‌شود. اضطراب، چون سایه‌ای بی‌پایان، بر چهره‌ها می‌افتد و امید، همچون پرنده‌ای زخمی، در ذهن‌ها فرو می‌افتد. نسل‌ها با حافظه‌ی جمعیِ زخم رشد می‌کنند؛ کودکانی که صدای بمب را پیش از صدای لالایی می‌شناسند، بزرگسالانی که امنیت را مفهومی خیالی می‌پندارند. روانِ جامعه، در مواجهه با جنگ، دچار نوعی خستگیِ وجودی می‌شود؛ گویی روح، دیگر رمقی برای باور به آینده ندارد.

جامعه در آینهٔ جنگ از هم می‌پاشد. ساختارهای اعتماد فرو می‌ریزند و پیوندهای اجتماعی، به رشته‌هایی نازک بدل می‌شوند. همسایه، دیگر نمادِ همدلی نیست بلکه ممکن است چهره‌ای از بیم و تردید باشد. نهادهای اجتماعی که قرار بود حافظِ معنا باشند، در غوغای گلوله عقب می‌نشینند و جامعه در خلأ معنا سرگردان می‌شود. جنگ، مردم را از “ما” به “من” تبدیل می‌کند؛ و این فروپاشیِ “ما”، شاید زخمِ عمیق‌تر از پوسته‌ی شهرهای سوخته باشد.

در اقتصادِ جنگ، پول بوی باروت می‌دهد. منابع و زیرساخت‌ها به کامِ نابودی می‌روند، چرخِ تولید می‌ایستد، و بازار به میدانی از احتکار و هراس بدل می‌شود. سرمایه از خانه می‌گریزد، همان‌گونه که مردم از مرزها. جنگ، چرخه‌ی طبیعیِ نیاز و رفاه را می‌شکند و جغرافیا را از «زمینِ زراعت» به «زمینِ فرار» تبدیل می‌کند. فقر، همانند خاکستر بر همه‌چیز می‌نشیند؛ خاموش اما فراگیر

از منظر مردم‌شناسی، جنگ صورتِ انسان را تغییر می‌دهد. آیین‌ها، باورها و نمادها، از قالب‌های پیشین خود بیرون می‌آیند. مردم برای زنده ماندن، اسطوره‌های تازه می‌سازند: قهرمان، دیگر سربازِ پیروز نیست، بلکه مادری است که از دل خرابه نان می‌پزد. زبانِ روزمره، مملو از استعاراتِ بقا می‌شود؛ «تیر»، «سنگر»، «مهاجرت» به بخشی از واژگان عادی بدل می‌گردند. در واقع، فرهنگِ زیستن جای خود را به فرهنگِ “تحمل کردن” می‌دهد.

جنگ فرهنگ را نمی‌کُشد، بلکه آن را تبعید می‌کند. سینما، شعر، موسیقی و ادبیات در گوشه‌های خاموش به زندگی ادامه می‌دهند؛ همچون شمع‌هایی زیر آوار. هنرمند، شاهدی‌ست بر اینکه حتی در دل ویرانی، زیبایی می‌تواند مقاوم باشد. شاید فرهنگْ تنها نیرویی‌ست که از میانِ ویرانی، معنا می‌رویاند؛ چون گیاهی که از ترکِ سنگی سر برمی‌کشد.

خاورمیانه امروز، نه فقط میدانِ جنگِ ارتش‌ها، بلکه آزمایشگاهِ روانِ انسان است؛ مجموعه‌ای از حافظه‌های سوخته، ارتباط‌های گسسته و اقتصادهای زخمی. و شاید در همین جغرافیای تب‌دار، امید نیز در تب متولد شدن است — زیرا انسان، در نهایت، موجودی‌ست که حتی از دلِ خاکستر، روایت می‌سازد. و این یک روایت از دل جنگ از سری جنگ های خاورمیانه است . 

در میان جهان اقتصادی و جنگ .

  • 22:23 1405/1/24
  • مریم راد "واژه"

وقتی در بالکن کوچک خانه ام  می‌نشینم و به  گل‌ها و گلدان های چیده شده با عشق در این فضای کوچک  نگاه می‌کنم، جهان برایم فقط مجموعه‌ای از رنگ‌ها نیست؛ تبدیل می‌شود به آیینه‌ای که معنای زندگی و بودن را در آن می‌بینم.

در همین لحظه‌هاست که می‌فهمم انسان چطور میان آشوب‌ها، در جست‌وجوی معنا راه می‌رود.

گاهی باد سردی که از لابه‌لای برگ‌ها عبور می‌کند، یادآور این حقیقت است که حیات همیشه با نرمی و گرما پیش نمی‌رود.

زندگی شبیه همان باد سرد است:

بعضی روزها صورتت را می‌سوزاند، اما درست همان لحظه‌هاست که به تو یاد می‌دهد چقدر زنده‌ای، چقدر حس می‌کنی، و چقدر در این جهان حضور داری.

در  سکوتِ این بالکن، جهانی که درگیر جنگ و مشکلات اقتصادی‌ست، برایم چیزی بیش از یک بحران بیرونی جلوه می‌کند؛ شبیه یک درس جمعی است، انگار بشر دوباره با خودش روبه‌رو شده.می‌فهمم که انسان‌ها وقتی از کمبود رنج می‌برند، بیشتر به ارزشِ داشتن فکر می‌کنند. وقتی جنگ می‌بینند، بیشتر به صلح محتاج می‌شوند.

وقتی بادهای سرد به صورتشان می‌خورد، بیشتر به گرمای درون دلشان پناه می‌برند.درست مثل این لحظه‌ که دلم می خواهد به دنیای درون پناه ببرم و جهان را از دریچه ای دیگر ببینم . 

در چنین لحظاتی ذهنم به فلسفه وجود می‌رود:این که شاید زندگی مجموعه‌ای از تضادهاست؛گرما و سرما، صلح و آشوب، داشتن و نداشتن، امید و ناامیدی.

و شاید معنای بودنِ ما، پیدا کردن راه عبور از میان همین تضادهاست— اینکه به این دیدگاه برسیم که لزوما پذیرش یکی مستلزم نفی دیگری نیست .  بلکه با یاد گرفتن از هر دو می توان به دنبال راهی دیگر بود . حیات خودش را در همین گل‌های کوچک کنار دستم نشان می‌دهد.گل‌هایی که باد سرد به آن‌ها می‌وزد، اما همچنان ایستاده‌اند.

نه از سر بی‌دردی، بلکه از سر دانستن این حقیقت ساده که بودن، یعنی ادامه دادن حتی  در بادهای سرد.

در این  بالکن کوچک،  میان رنگ‌های جهان و بوی گل‌ها، احساس می‌کنم که انسان بودن یعنی همین؛ ایستادن در میانه‌ی دشواری‌ها، نگاه کردن به سمت سبزهای کوچک امید،

و پذیرفتن اینکه زندگی نه فقط آنچه اتفاق می‌افتد، بلکه نحوه ایستادن ما در برابر بادهای سرد است. 

گاهی میان سکوت سلاح‌ها

  • 16:00 1405/1/24
  • مریم راد "واژه"

سلام و سلام 

 

وقتی آتش‌بس برقرار می‌شود، جهان برای لحظه‌ای نفس می‌کشد. صدای انفجارها خاموش می‌شود و انسان‌ها دوباره می‌توانند صدای قلب خود را بشنوند. اما این سکوت، همیشه به معنای پایان جنگ نیست. گاهی جنگ پیش از آخرین شلیک شروع شده و پس از خاموشی سلاح‌ها نیز ادامه می‌یابد؛ در ذهن‌ها، در خاطره‌ها و در فاصله‌هایی که میان انسان‌ها باقی مانده است.

بسیاری از طرف‌ها صلح را می‌خواهند؛ زیرا جنگ خسته‌شان کرده، از دست‌دادن‌ها سنگین شده و آینده‌ آرام‌ همیشه  وسوسه‌کننده است . اما خواستن صلح، با توانستن صلح فرق دارد.

توانستن یعنی عبور از ترس‌های قدیمی، از بی‌اعتمادی رسوب‌کرده در عمق افکار ، از روایتی که هر طرف برای توجیه رنج‌هایش ساخته است.

توانستن یعنی رها کردن شمشیری که سال‌ها دست را شکل داده، حتی وقتی هنوز حس می‌کنی ممکن است دوباره لازم شود.

اینجاست که صلح از یک تصمیم سیاسی فراتر می‌رود و تبدیل به یک ریاضت روحی می‌شود؛ تمرینی برای دیدن دیگری نه به‌عنوان سایه، بلکه به‌عنوان انسانی مشابه خود.

آتش‌بس اغلب مانند آینه‌ای است که روبه‌روی دو طرف قرار می‌گیرد.در سکوت سلاح‌ها، هر طرف تصویر خود و زخم‌هایی را که بر تن دارد، واضح‌تر می‌بیند.و آتش‌بس نشان می‌دهد چه چیزهایی واقعاً حل نشده‌اند:

ترس‌هایی که در لایه‌های پنهان مانده‌اند، خشم‌هایی که هنوز نامرئی‌اند، و امیدهایی که زیادی شکننده‌اند.

گاهی طرف‌ها نه با یکدیگر، بلکه با تصویر خودشان در این آینه درگیرند.و همین درگیری داخلی، خود بهانه‌ای می‌شود برای شکست دوباره‌ی توافق.

فاصله‌ها همیشه جغرافیایی نیستند.گاهی فاصله میان دو روایت است، دو حقیقت، دو تجربه‌ی زیسته.

گاهی فاصله میان دو ترس است؛ ترس از تکرار گذشته، ترس از دست‌دادن هویت، ترس از اعتماد.

صلح زمانی دشوار می‌شود که هر طرف در جزیره‌ای از روایت خود زندگی می‌کند و پل‌های میان این جزایر یا ساخته نشده، یا پیش‌تر سوخته است.

فلسفه‌ی فاصله‌ها به ما می‌گوید:تا زمانی که این شکاف‌ها فهم نشوند، آتش‌بس تنها سکوتی موقت است؛ سکوتی که زیر سطح خود هزاران صدا را پنهان کرده.

شاید صلح، بیش از آن‌که یک توافق باشد، یک فرآیند طولانیِ فهمیدن است.فهمیدن چرا دیگری می‌ترسد، چرا خشمگین است، و چرا دست‌هایش هنوز می‌لرزد.

وقتی فاصله‌ها دیده شوند، آینه‌ها حقیقت را بازتاب دهند و انسان‌ها از خواستن صلح به توانستن آن برسند، شاید آن‌گاه سکوت بعد از آتش‌بس، به سکونی عمیق‌تر و پایدارتر تبدیل شود؛ سکونی که نه حاصل ترس، بلکه نتیجه‌ی فهم است.

صلح در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد: نبودِ جنگ، خاموشی سلاح‌ها، بازگشایی درها و پنجره‌ها.

اما در لایه‌های عمیق‌تر، صلح چیزی بسیار ظریف‌تر و پیچیده‌تر است؛ چیزی شبیه مرمت یک بنای کهن که ستون‌هایش ترک برداشته و سقفش سال‌ها وزن طوفان را تحمل کرده است.صلح فقط پایان خشونت نیست؛آغاز بازسازی اعتماد است.

اعتمادی که شاید پیش از جنگ هم کامل وجود نداشته، اما پس از آن، همچون شیشه‌ای شکسته باید تکه‌تکه جمع شود.

در این مسیر، صلح شبیه به «حرف‌زدن دوباره» است؛حرف‌زدن پس از سال‌ها سکوت، سوءتفاهم و ترس.

صلح یعنی توانایی  دیدن انسان آنسوی مرزها و  حافظه ها ،صلح وقتی آغاز می‌شود که انسان بتواند از پشت روایت‌های ریشه‌دار خود، چهره‌ی دیگری را ببیند؛

نه به‌عنوان دشمن،نه به‌عنوان تهدید،

بلکه به‌عنوان کسی که او هم رنجیده، او هم ترسیده، او هم امیدوار است.صلح از جنس «فهمیدن» است، نه «فراموش‌کردن».فراموشی سطحی است و مثل نقاشی روی دیوار ترک‌خورده؛اما فهمیدن، یعنی نشستن کنار ترک‌ها و دیدن اینکه هر کدام نشانی از یک روز سخت بوده.بعضی‌ها فکر می‌کنند صلح لحظه‌ای و  ناگهانی است: یک امضا، یک دست‌دادن، یک اعلام رسمی.اما صلح واقعی در لحظه‌های کوچک اتفاق می‌افتد: در باز شدن یک در که مدت‌ها بسته بوده ،در بازگشت لبخندهای ساده،  در اعتماد به کلماتی که دیگر بوی تهدید نمی‌دهند،  در این‌که مردم دوباره برای آینده برنامه می‌ریزند، نه برای فرار از گذشته

صلح شاید «آرام» باشد، اما هرگز «آسان» نیست.صلح، شجاعت می‌خواهد؛شجاعتِ رها کردن سایه‌های قدیمی، بدون اینکه آن‌ها را انکار کنیم. و با تمام پیچیدگی‌ها، صلح همیشه در ذهن بشر درخشیده است؛ مثل چراغی کوچک که در تاریکی‌های عمیق، مسیر را نشان می‌دهد. حتی وقتی راه دور است، حتی وقتی رسیدن به آن دشوار است،

خودِ وجود این رؤیاست که انسان را وادار می‌کند دوباره برخیزد، دوباره بسازد و دوباره باور کند که جهان می‌تواند مکانی آرام‌تر باشد.صلح نه پایان مسیر، بلکه شروع دوباره‌ی انسان بودن است.

به منِ پنج سال بعد،

  • 19:49 1405/1/22
  • مریم راد "واژه"

سلام 

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چند چیز در جهان عوض شده است؛ نمی‌دانم شهر همان بوی همیشگی را می‌دهد یا خیابان‌ها هم مثل آدم‌ها خسته‌تر شده‌اند. نمی‌دانم هنوز شب‌ها همان‌قدر فکر می‌کنی یا بالاخره یاد گرفته‌ای کمی آرام‌تر زندگی کنی. تنها چیزی که می‌دانم این است که من، در این لحظه از زمان، نشسته‌ام و برای تو می‌نویسم؛ برای کسی که ادامه‌ی همین فکرها، امیدها و ترس‌هاست.

پنج سال زمان عجیبی است. نه آن‌قدر کوتاه که هیچ چیز تغییر نکند، و نه آن‌قدر بلند که همه چیز کاملاً از نو ساخته شود. در پنج سال، آدم می‌تواند آدم دیگری شود؛ یا همان آدم بماند با زخم‌ها و فهم عمیق‌تری از جهان.

و نمی‌دانم تو کدام شده‌ای.

راستش را بخواهی، منِ امروز کمی خسته است. نه از زندگی، بلکه از سرعت عجیب دنیا. از این‌که آدم‌ها کمتر گوش می‌دهند و بیشتر حرف می‌زنند. از این‌که گاهی حقیقت زیر لایه‌ای از هیاهو گم می‌شود و مهربانی به چیزی کمیاب تبدیل می‌شود. گاهی حس می‌کنم جهان شبیه اتاقی شلوغ شده که همه در آن فریاد می‌زنند، اما کمتر کسی واقعاً شنیده می‌شود.

امیدوارم تو در این پنج سال، یاد گرفته باشی چطور در میان این شلوغی، صدای واقعی خودت را گم نکنی.

من هنوز باور دارم انسان بودن چیزی بیشتر از نفس کشیدن و روزها را گذراندن است. انسان بودن یعنی دیدن رنج دیگران و بی‌تفاوت نماندن. یعنی حتی وقتی جهان کمی سرد شده، هنوز جایی در دل خودت برای گرما نگه داری. امیدوارم تو هنوز همان آدمی باشی که وقتی بی‌عدالتی می‌بیند، در دلش چیزی می‌لرزد.

راستی… آیا هنوز امید داری؟

این سؤال برایم مهم است. چون گاهی امید داشتن در این دنیا شبیه نوعی مقاومت است. انگار باید آگاهانه تصمیم بگیری که تسلیم تاریکی نشوی. منِ امروز هنوز سعی می‌کنم امیدوار بمانم؛ حتی وقتی خبرها سنگین‌اند، حتی وقتی آدم‌ها از هم دورتر می‌شوند.

نمی‌دانم در پنج سال گذشته چند بار زمین خوردی، چند رؤیا عوض شد، چند آرزو شکل تازه‌ای گرفت. اما امیدوارم اگر شکستی هم بوده، چیزی در تو عمیق‌تر شده باشد؛ چیزی شبیه فهم، یا شاید شبیه مهربانی.

یک چیز دیگر هم هست که می‌خواهم از تو بپرسم:

آیا هنوز به چیزهای کوچک توجه می‌کنی؟

به نور عصر روی دیوار،

به بوی باران روی آسفالت،

به صدای خنده‌ای که ناگهان  هیاهوی خیابان را  می شکند و فضا را انسانی‌تر می‌کند.

دنیا گاهی آن‌قدر بزرگ و پرهیاهو می‌شود که آدم یادش می‌رود زندگی در همین لحظه‌های ساده جریان دارد. امیدوارم تو این را فراموش نکرده باشی.

منِ امروز هنوز پر از سؤال است. درباره‌ی عدالت، درباره‌ی آزادی، درباره‌ی این‌که انسان‌ها چرا با وجود توانایی برای مهربانی، گاهی این‌قدر سخت و بی‌رحم می‌شوند. شاید تو در این پنج سال پاسخ‌هایی پیدا کرده باشی. شاید هم فقط یاد گرفته باشی با این سؤال‌ها آرام‌تر زندگی کنی.

اگر روزی احساس کردی راه را گم کرده‌ای، یادت بیاید که منِ امروز با همه‌ی تردیدهایش هنوز ایمان کوچکی به آینده دارد. ایمانی نه از جنس ساده‌لوحی، بلکه از جنس سرسختی. از این باور که جهان، با تمام تاریکی‌هایش، هنوز جاهایی برای روشن شدن دارد.

و اگر روزی خوشحال بودی — واقعاً خوشحال — لحظه‌ای مکث کن و به من فکر کن؛ به کسی که پنج سال قبل نشسته بود و امیدوار بود تو حالِ بهتری داشته باشی.

شاید ما در زمان از هم دور باشیم، اما در حقیقت یک نفر هستیم؛ انسانی که هنوز می‌خواهد بفهمد، دوست داشته باشد، و در حد توانش جهان را کمی انسانی‌تر کند.

مراقب خودت باش.

و اگر توانستی، مراقب این جهان خسته هم باش.

با امید و کمی دلتنگی

از طرفِ منِ پنج سال پیش تو

مریم راد "واژه"

دوران پساجنگ آغازگر پرسش های تازه ....

  • 14:44 1405/1/19
  • مریم راد "واژه"

 

•  گاهی خبر آتش‌بس شنیده می‌شود؛ لحظه‌ای کوتاه که صدای درگیری‌ها فروکش می‌کند و فرصتی برای نفس کشیدن فراهم می‌آید. اما آنچه ذهن را بیشتر درگیر می‌کند، خودِ آتش‌بس نیست، بلکه پرسشی عمیق‌تر است: پس از خاموش شدن صداها، چه مسیری پیش روی جوامع قرار می‌گیرد؟

•  در نگاه عقلانی، تفکر سالم به‌طور طبیعی گرایشی به سوی جنگ ندارد. جنگ همواره با هزینه‌های سنگین انسانی، اقتصادی و اجتماعی همراه است. به همین دلیل عقلانیت معمولاً ترجیح می‌دهد اختلاف‌ها از راه گفتگو، مذاکره و میانجیگری حل شوند؛ همان شیوه‌ای که در سنت‌های قدیمی از آن با تعبیر «ریش‌سفیدی» یاد می‌شد.

•  با این حال در برخی دیدگاه‌های فلسفی گفته شده است که گاه جنگ به آخرین گزینه تبدیل می‌شود؛ زمانی که راه‌های دیگر حل اختلاف به نتیجه نرسیده باشند. در چنین بحث‌هایی گاه از مفهوم «جنگ عادلانه» نیز سخن گفته می‌شود؛ مفهومی که چارچوب‌ها و شرایط خاص خود را دارد و بحث درباره آن مجالی جداگانه می‌طلبد.

•  با این همه، آتش‌بس را نمی‌توان پایان راه دانست. آتش‌بس بیشتر شبیه مکثی کوتاه در میانه یک بحران است. حتی اگر طرف‌های درگیر به توقف درگیری رضایت دهند، جوامعی که جنگ را تجربه کرده‌اند برای بازگشت به زندگی عادی نیازمند چیزی عمیق‌تر از توقف موقت درگیری هستند؛ آن‌ها به صلحی پایدار و ساختاریافته نیاز دارند، صلحی که بتواند علاوه بر امنیت، زمینه اعتماد، ثبات اقتصادی و آرامش اجتماعی را فراهم کند.

•  پس از جنگ، کشورها با چالش‌های گسترده‌ای روبه‌رو می‌شوند. زیرساخت‌هایی که آسیب دیده‌اند باید بازسازی شوند، اقتصاد نیازمند احیا و سامان دوباره است و جامعه باید از زخم‌های آشکار و پنهان عبور کند. کاهش تولید، افزایش تورم یا بیکاری از پیامدهایی است که در چنین دوره‌هایی دیده می‌شود و بازگرداندن جریان طبیعی زندگی نیازمند زمان، برنامه‌ریزی و همکاری اجتماعی است.

•  در کنار بازسازی فیزیکی شهرها و زیرساخت‌ها، بازسازی روانی و اجتماعی جامعه نیز اهمیتی اساسی دارد. تجربه نشان داده است که کیفیت مدیریت در دوران پساجنگ نقش تعیین‌کننده‌ای در آینده کشورها دارد. ثبات نهادی، قانون‌مندی، کاهش فساد و فراهم کردن زمینه برای فعالیت اقتصادی و سرمایه‌گذاری می‌تواند مسیر بازسازی را هموارتر کند.

•  شاید بتوان گفت دوران پساجنگ، دوره‌ای گذار است؛ دوره‌ای میان رنج‌های گذشته و امیدهای آینده. اگر این گذار با تدبیر و نگاه بلندمدت همراه باشد، می‌تواند زمینه‌ساز بازسازی و حتی شکل‌گیری مسیرهای تازه‌ای برای توسعه و پیشرفت در سال‌های بعد شود.

 

وقتی جنگ ها فقط در جبهه ها رخ نمی دهند .

  • 19:22 1405/1/18
  • مریم راد "واژه"

 

این یک تأمل شخصی درباره ماهیت جنگ‌های مدرن است.
به نظرم چیزی که امروز بیش از هر چیز ذهنم را به خود مشغول کرده، چندوجهی بودن جنگ‌های امروزی است. همین ویژگی باعث می‌شود با نوعی از جنگ روبه‌رو باشیم که می‌توان آن را «جنگ مدرن» نامید؛ جنگی که در آن چندین لایه متفاوت به‌طور هم‌زمان فعال هستند.
این چندلایه بودن باعث شده مرز میان جنگ نظامی، اقتصادی، اطلاعاتی و حتی روانی تا حد زیادی از میان برود. دیگر مانند بسیاری از جنگ‌های گذشته ــ برای مثال جنگ ایران و عراق ــ تمرکز صرف بر نبرد زمینی نیست. جنگ امروز حوزه‌های متعددی را در بر می‌گیرد: درگیری در زمین، هوا و دریا؛ تأثیرگذاری بر زیرساخت‌های دیجیتال؛ فشارهای اقتصادی از طریق تحریم‌ها و محدودیت‌های تجاری؛ و در کنار همه این‌ها، جنگ رسانه‌ای که با روایت‌ها و تبلیغات بر افکار عمومی اثر می‌گذارد.
در چنین جنگ‌هایی به نظر می‌رسد هدف تنها نیروهای نظامی نباشند. گاهی زیرساخت‌های حیاتی مانند شبکه برق، پالایشگاه‌ها، پل‌ها، سیستم‌های حمل‌ونقل، ارتباطات و اینترنت نیز هدف قرار می‌گیرند. تخریب این زیرساخت‌ها می‌تواند توانایی اداره یک کشور را با اختلال جدی روبه‌رو کند. از سوی دیگر، نقش فناوری در جنگ‌های امروز بسیار پررنگ شده است؛ از پهپادها گرفته تا موشک‌های دقیق و سامانه‌های پیشرفته اطلاعاتی. این فناوری‌ها سرعت تصمیم‌گیری و واکنش را نسبت به جنگ‌های گذشته بسیار افزایش داده‌اند و در بسیاری از موارد باعث شده غیرنظامیان نیز بیش از پیش تحت تأثیر پیامدهای جنگ قرار بگیرند.
در این میان گاهی از اصطلاح «بازگرداندن یک کشور به عصر حجر» استفاده می‌شود. به نظر می‌رسد این تعبیر بیشتر اشاره به وضعیتی دارد که در آن تخریب لایه‌های عمیق زیرساختی به حدی گسترده باشد که اداره عادی کشور مختل شود. شاید بتوان آن را نوعی تصور از یک راهبرد دانست؛ راهبردی که فشار سنگینی بر جامعه و به‌ویژه غیرنظامیان وارد می‌کند و در کنار فشارهای اقتصادی می‌تواند شرایط زندگی را دشوارتر سازد.
اما آیا جامعه واقعاً به «عصر حجر» بازمی‌گردد؟ احتمالاً نه. حتی اگر دانشگاه‌ها آسیب ببینند یا پل‌ها و زیرساخت‌ها تخریب شوند، دانش فنی از میان نمی‌رود. جامعه و نهادهای آن همچنان باقی می‌مانند، هرچند ممکن است بازسازی زمان‌بر و دشوار باشد. با این حال، سطح زندگی می‌تواند برای مدتی طولانی دچار سقوط شود.
مسئله‌ای که امروز بیش از گذشته در میان مردم مطرح می‌شود، نگرانی از گسترش زنجیره‌ای جنگ است. پرداختن به این موضوع آسان نیست، اما واقعیت این است که جنگ مدرن بسیار پیچیده است و هنگامی که با حمله به زیرساخت‌ها همراه شود، این پیچیدگی عمیق‌تر هم می‌شود. چنین وضعیتی می‌تواند به بی‌ثباتی‌های اجتماعی و اقتصادی نیز دامن بزند.
از سوی دیگر، اگر پای قدرت‌های بزرگ یا متحدان آن‌ها به میان بیاید، احتمال گسترش درگیری‌ها افزایش پیدا می‌کند. در چنین شرایطی عواملی مانند کوچک شمردن توان مقاومت طرف مقابل، تصور پیروزی سریع، یا تصمیم‌گیری‌های شتاب‌زده می‌توانند مسیر جنگ را تغییر دهند. تاریخ نشان داده است که فشارهای سیاسی، اجتماعی و محاسبات نادرست گاهی نقشی تعیین‌کننده در تشدید درگیری‌ها داشته‌اند؛ نمونه‌ای که اغلب به آن اشاره می‌شود، روندی است که در نهایت به آغاز جنگ جهانی اول انجامید.
نهایتا شاید همین پیچیدگی‌هاست که باعث می‌شود فهم جنگ‌های امروز، بیش از هر زمان دیگری نیازمند نگاه تحلیلی، محتاطانه و چندبعدی باشد.

وقتی ترامپ دانشگاه ها را به آتش کشید

  • 18:14 1405/1/17
  • مریم راد "واژه"

 

وقتی ما از حماقت حرف می زنیم که نتیجه‌ی یک رفتار خیلی پرهزینه یا عجیب باشد.  تصمیمی که خسارت بزرگ ایجاد کرده یا برخلاف عقل عمومی به نظر می‌رسد. یا  وقتی آدم ها  خودشان را در موضع مقایسه قرار می‌دهند.

 حرف زدن از «حماقت دیگران» گاهی به افراد حس برتری یا اطمینان می‌دهد.   وقتی خشم یا ناامیدی دارند. اگر رفتار کسی به ما یا جامعه آسیب بزند، ساده‌ترین واکنش این است که آن را «حماقت» بنامیم.  وقتی رفتار دیگری برایمان غیرقابل فهم است. برچسب «احمقانه» گاهی جای توضیح پیچیده‌تر را می‌گیرد. 

اگر بخواهیم واژه " حماقت" را توضیح دهیم در فارسی «حماقت» از ریشه‌ی عربی حُمق می‌آید. در لغت معمولاً به معنای کم‌خردی یا ناتوانی در تشخیص درست از نادرست ؛ انجام دادن کارهایی که با عقل سلیم و مصلحت سازگار نیست ؛ داوری یا تصمیمی که بدون فکر کافی یا برخلاف شواهد گرفته می‌شود اطلاق می شود . در متون کلاسیک هم معمولاً «احمق» کسی توصیف می‌شود که نتیجه‌ی کارهایش را نمی‌سنجد یا از تجربه و عقل جمعی استفاده نمی‌کند.

اگر رفتاری توجیه عقلانی نداشته باشد یا اگر رفتاری الگوی قابل توضیح نداشته باشد چند حالت مختلف ممکن است و بسته به دیدگاه علمی نام‌های متفاوتی به آن داده می‌شود. معمولاً پژوهشگران سریع آن را «حماقت» نمی‌نامند، بلکه از اصطلاحات دقیق‌تر استفاده می‌کنند .

 رفتار تصادفی Random Behavior)   ) اگر واقعاً هیچ الگوی پایداری دیده نشود و رفتار قابل پیش‌بینی نباشد، در علوم رفتاری ممکن است آن را رفتار تصادفی یا نویز رفتاری بنامند.

 رفتار غیرعقلانی (  Irrational Behavior  ) اگر رفتار با منطق معمولِ سود و زیان یا عقل سلیم سازگار نباشد، آن را غیرعقلانی می‌نامند. این هنوز لزوماً به معنای «حماقت» نیست؛ ممکن است علت‌های پنهان داشته باشد. 

رفتار نابهنجار یا انحرافی  (  Deviant Behavior   ) در جامعه‌شناسی اگر رفتاری با هنجارهای پذیرفته‌شده‌ی جامعه سازگار نباشد، ممکن است در دسته‌ی رفتارهای انحرافی قرار گیرد.

  رفتار غیرقابل توضیح با اطلاعات موجود. یعنی گاهی هم مشکل این است که ما اطلاعات کافی نداریم. در علوم اجتماعی معمولاً فرض می‌کنند که پشت رفتارها علتی هست، فقط هنوز کشف نشده. 

در علوم اجتماعی معمولاً این فرض وجود دارد که تقریباً هر رفتار انسانی در نهایت نوعی الگو یا علت دارد (روانی، اجتماعی، فرهنگی یا موقعیتی). وقتی چیزی کاملاً بی‌الگو به نظر می‌رسد، اغلب؛   داده‌ها یا شناخت ما از موقعیت ناقص است  یا رفتار در مقیاس کوچک تصادفی به نظر می‌رسد ولی در مقیاس بزرگ الگو پیدا می‌کند

اگر بخواهیم خیلی ساده بگوییم: «حماقت» بیشتر یک قضاوت ارزشی روزمره است، اما علوم اجتماعی ترجیح می‌دهند از واژه‌هایی مثل غیرعقلانی، انحرافی، تصادفی، یا ناشی از سوگیری شناختی استفاده کنند.اما از نظر روان‌شناسی و جامعه‌شناسی، رفتارهایی که ما احمقانه می‌نامیم معمولاً الگوهای قابل توضیحی دارند.

از منظر روان‌شناسی چند الگوی رایج دیده می‌شود:

●اثر دانینگ–کروگر: افرادی که مهارت یا دانش کمی دارند، گاهی توانایی خود را بیش از حد برآورد می‌کنند و اشتباهات بزرگ می‌کنند. 

● تصمیم‌گیری هیجانی: خشم، ترس، هیجان یا تعصب می‌تواند تفکر منطقی را تضعیف کند.

● سوگیری‌های شناختی: مثل اینکه فقط اطلاعاتی را بپذیریم که باورهای قبلی‌مان را تأیید می‌کند.

●  نادیده گرفتن پیامدهای بلندمدت: بعضی افراد بیشتر به منفعت فوری توجه می‌کنند و نتایج آینده را دست‌کم می‌گیرند.

از منظر جامعه‌شناسی هم چند پدیده مهم مطرح می‌شود:

 □ فشار گروهی و همرنگی با جمع: افراد ممکن است کاری انجام دهند که به تنهایی هرگز انجام نمی‌دادند.

□ قطبی‌شدن گروهی: وقتی افراد هم‌فکر کنار هم جمع می‌شوند، دیدگاه‌هایشان معمولاً افراطی‌تر می‌شود.

□ ساختارهای اجتماعی و اطلاعات محدود: اگر اطلاعات غلط یا ناقص در یک جامعه پخش شود، رفتارهای اشتباه هم بیشتر می‌شود.

□ حماقت جمعی: گاهی کل یک گروه یا سازمان تصمیم‌هایی می‌گیرد که بعداً بسیار غیرعقلانی به نظر می‌رسد.

 

یک نکته مهم این است که بسیاری از پژوهشگران می‌گویند چیزی که ما «حماقت» می‌نامیم اغلب ترکیبی از محدودیت‌های انسانی و شرایط اجتماعی است، نه فقط کم‌هوشی فردی. حتی افراد بسیار باهوش هم در شرایط خاص می‌توانند تصمیم‌های بسیار بد بگیرند.

 از منظر اجتماعی و جامعه‌شناسی همانطور که اشاره کردم ،  جامعه‌شناسی معمولاً کمتر از واژه‌ی «حماقت» به‌صورت مستقیم استفاده می‌کند، چون این واژه بار قضاوتی دارد. در عوض بیشتر درباره‌ی خطاهای جمعی، رفتار غیرعقلانی، یا تصمیم‌های ناسازگار با منافع اجتماعی صحبت می‌کند. چند مفهوم نزدیک به آن:

1.  عقلانیت محدود  (  Bounded Rationality )  طبیعی ست که انسان‌ها همه‌ی اطلاعات را ندارند و توان پردازش کامل هم ندارند، بنابراین تصمیم‌هایشان همیشه کاملاً منطقی نیست. چیزی که شبیه «حماقت» به نظر می‌رسد گاهی فقط نتیجه‌ی محدودیت‌های شناختی است.

2.  رفتار توده‌ای یا گله‌ای Herd Behavior) ) افراد در جمع ممکن است بدون بررسی مستقل، رفتار دیگران را تقلید کنند. این می‌تواند به تصمیم‌های جمعی بسیار اشتباه منجر شود.

3.  سوگیری‌های شناختی ؛ ذهن انسان الگوهای میان‌بُر دارد (مثل اعتماد بیش از حد به باورهای قبلی یا قضاوت سریع). این سوگیری‌ها می‌توانند رفتارهایی ایجاد کنند که از بیرون «احمقانه» به نظر می‌رسند.

4.  حماقت سازمانی (Organizational Stupidity) بعضی جامعه‌شناسان مدیریت از این اصطلاح استفاده می‌کنند برای موقعیت‌هایی که در یک سازمان یا نهاد، افراد عمداً یا ناخودآگاه سؤال‌های انتقادی را کنار می‌گذارند و فقط از قواعد پیروی می‌کنند؛ حتی اگر نتیجه غیرمنطقی باشد.

5.  افراط‌گرایی و ایدئولوژی بسته : وقتی یک ایدئولوژی اجازه‌ی نقد و پرسش را نمی‌دهد، افراد ممکن است کارهایی انجام دهند که برای بیرونی‌ها کاملاً غیرعقلانی به نظر برسد.

بسیاری از جامعه‌شناسان تأکید می‌کنند که آنچه ما «حماقت» می‌نامیم، اغلب محصول شرایط اجتماعی است، نه فقط ویژگی فردی. یعنی ترکیبی از:محیط اجتماعی  ؛ اطلاعات موجود ؛ فشار گروهی ؛ ایدئولوژی یا فرهنگ  . همه این ها می‌تواند رفتارهایی تولید کند که از بیرون غیرعقلانی یا مخرب به نظر می‌رسند.

از منظر جامعه شناسی وقتی نهادهای علمی مثل دانشگاه‌ها هدف حمله یا تخریب قرار می‌گیرند، جامعه‌شناسان معمولاً آن را نشانه‌ی نوعی تعارض عمیق اجتماعی، ایدئولوژیک یا فرهنگی می‌دانند.

دانشگاه در بسیاری از جوامع نماد دانش، نقد و آزادی فکری است؛ بنابراین حمله به آن اغلب پیام نمادین دارد، نه فقط فیزیکی.

در تحلیل‌های جامعه‌شناسی بیشتر به این پرسش‌ها پرداخته می‌شود:

چه گروه‌ها یا نیروهایی از این کار سود می‌برند؟

چه نوع تنش اجتماعی یا ایدئولوژیکی پشت آن است؟

این عمل چه پیامی برای جامعه یا برای مخالفان ارسال می‌کند؟

در نگاه جوامع دیگر، چنین رویدادهایی معمولاً از چند زاویه دیده می‌شود:

● به عنوان نشانه‌ی بحران سیاسی یا اجتماعی

● به عنوان تشدید قطبی‌شدن جامعه

● یا به عنوان درگیری میان قدرت سیاسی و نهادهای دانشی. 

 

در جامعه‌شناسی مهم است که بدانیم این نوع رفتارها معمولاً فقط نتیجه تصمیم یک فرد نیست؛ اغلب در بستر بزرگ‌تری از تنش‌های اجتماعی، ایدئولوژیک، اقتصادی یا فرهنگی شکل می‌گیرند. وقتی نهادهایی مثل دانشگاه‌ها هدف حمله، تخریب یا فشار شدید قرار می‌گیرند، جامعه‌شناسان معمولاً چند نوع هدف یا کارکرد احتمالی برای چنین رفتارهایی مطرح می‌کنند:

● کنترل یا محدود کردن جریان دانش و نقد

دانشگاه‌ها محل تولید ایده، نقد قدرت و شکل‌گیری جنبش‌های فکری هستند. بعضی گروه‌ها ممکن است بخواهند این فضا را تضعیف کنند تا صدای مخالف کمتر شود.

● ارسال پیام نمادین

تخریب یک نهاد نمادین (مثل دانشگاه) می‌تواند نوعی پیام سیاسی یا ایدئولوژیک باشد؛ یعنی نشان دادن قدرت یا اعلام مخالفت با ارزش‌هایی که آن نهاد نمایندگی می‌کند.

● بسیج و تحریک هواداران

در برخی موارد اقدامات تند می‌تواند برای تحریک احساسات یک پایگاه اجتماعی خاص انجام شود؛ یعنی ایجاد حس «ما در برابر آنها».

● ایجاد ترس یا بازدارندگی

چنین رفتارهایی ممکن است با هدف ترساندن گروه‌های خاص (دانشجویان، استادان، فعالان فکری) انجام شود تا فعالیت یا اعتراضشان کاهش یابد.

● انحراف توجه عمومی

گاهی اقدامات جنجالی باعث می‌شود توجه رسانه‌ها و افکار عمومی از مسائل دیگر منحرف شود.

● تشدید قطبی‌شدن اجتماعی

برخی کنشگران از دوقطبی شدن جامعه سود می‌برند؛ اقدامات افراطی می‌تواند مرز «دو اردوگاه» را پررنگ‌تر کند.

 

دانشگاه نهادی اجتماعی است که در چارچوب ساختارهای فرهنگی، اقتصادی و سیاسی جامعه، وظیفه‌ی تولید، بازتولید و انتقال دانش تخصصی، تربیت نیروی انسانی و سامان‌دهی به منزلت‌ها و نابرابری‌های اجتماعی را بر عهده دارد و در تعامل متقابل با جامعه، به بازتولید نظم اجتماعی و تغییرات اجتماعی کمک می‌کند.

 

قضاوت با شما ....

 

مریم راد "واژه " 

اقتصاد ،ادبیات و تجربه انسانی

  • 14:31 1405/1/15
  • مریم راد "واژه"

 

سلام . سلام . 

امروز که در این صفحه می نویسم اولین تجربه من در این سایت است . نمی دانم مخاطب خواهد داشت یا نه . حتی نمی دانم کسی به نوشته هایم توجهی خواهد کرد یا نه . 

اما به رسم عادت و علاقه و اینکه نوشتن بخشی از شغلم محسوب می شود ، می نویسم . مثل ده سال اخیر در این صفحه هم قصد دارم از مطالب اجتماعی با رویکرد های متفاوت بنویسم . برای مثال از اقتصاد جنگ از نگاه ادبیات می گویم . یا از رفتارهای اجتماعی زیر سایه ادبیات ، خلاصه اینکه سعی می کنم به مسائل از جهات مختلف نگاه کنم و در. مورد آنها بنویسم . 

 

آخرین مطلبم که در روز 13 فروردین نوشتم تحت عنوان اقتصاد ،ادبیات و تجربه ی انسانی در سایت سیویلیکا در حال انتشار است . البته لینک را می گذارم،اگر مایل بودید می توانید مطالعه کنید . 

برای اینکه بیشتر با حال و هوای این مطلب آشنا شوید بخشی از مطلب را منتقل می کنم . 

https://civilica.com/note/21043/

 

اگر از زاویه ی ادبی‑فرهنگی به " اقتصاد جنگ " نگاه کنیم، می بینیم «اقتصاد جنگ»صرفا بودجه ی دولت یا تولید سلاح نیست. در واقع نوعی نظم تازه برای زندگی می سازد؛ نظمی که روی رفتارهای روزمره، مسیر رشد فردی و حتی شکل زبان و هنر اثر می گذارد. به همین دلیل برای فهم جامعه در دوره های بحرانی موضوع مهمی است.

 

در زمان جنگ، اقتصاد از سطح سیاست به خانه و آشپزخانه و خیابان می آید.بنابراین تغییراتی در جیره بندی غذا، سوخت و کالاها

؛ تغییر الگوی کار و مصرف ؛ کمبود کالا و افزایش ارزش چیزهای ساده ؛ سازماندهی جمعی (صف ها، کوپن ها، کمک های مردمی) ایجاد می شود . این تغییرها باعث می شود مردم ارزش منابع و زمان را متفاوت ببینند. در بسیاری از خاطرات جنگ در جهان، توصیف زندگی دقیقا حول همین چیزها می چرخد: نان، چراغ، صف، بازار سیاه، یا تعمیر دوباره ی اشیا. بنابراین اقتصاد جنگ تبدیل می شود به روایت روزمرگی.یعنی جنگ؛ اقتصاد را از یک ساختار کلان به یک تجربه ی روزانه و ملموس تبدیل می کند. یعنی اقتصاد دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست؛ تبدیل می شود به چیزی که در غذا، زمان، کار و حتی روابط انسانی حضور دارد.

اما در اقتصاد جنگ، به دلیل کمبود منابع، همین چیزهای معمولی تبدیل می شوند به کالاهای ارزشمند و گاه نمادین.

 

از نظر فرهنگی نیز این تغییر مهم است؛ چون مردم ناگهان متوجه می شوند که چیزهایی که همیشه عادی به نظر می رسیدند، در واقع پایه ی زندگی اند. به همین دلیل در خاطرات و روایت های جنگ اغلب می بینیم که مردم با جزئیات درباره ی چیزهای بسیار ساده حرف می زنند: یک وعده غذا، یک چراغ روشن، یا پیدا کردن یک تکه پارچه.

 

به نوعی، اقتصاد جنگ؛ حساسیت انسان به ماده و منابع را افزایش می دهد.اقتصاد جنگ معمولا همراه است با جیره بندی، صف ها، کوپن ها یا نظام های توزیع کنترل شده. این سازوکارها فقط اقتصادی نیستند؛ آن ها ریتم زندگی شهری و اجتماعی را عوض می کنند.

به عنوان مثال :در زمان جنگ ؛ مردم ساعت های مشخصی برای خرید یا دریافت کالا دارند. یا صف ها به فضاهای اجتماعی تبدیل می شوند؛ جایی برای گفت وگو، شایعه، همدلی یا حتی تنش. زمان روزانه مردم بیشتر حول تامین نیازهای پایه می چرخد. و از نظر جامعه شناسی، این یعنی اقتصاد جنگ ؛ فضاهای جدید برای تعامل اجتماعی ایجاد می کند. 

 

 در اقتصاد جنگ، مصرف تبدیل می شود به مدیریت کمبود چرا که مردم یاد می گیرند: چیزها را تعمیر کنند ؛ از یک کالا چند بار استفاده کنند؛ جایگزین های خلاقانه پیدا کنند ؛ مصرف را محدود کنند . این رفتارها فقط اقتصادی نیستند؛ آن ها تبدیل می شوند به سبک زندگی. بسیاری از نسل هایی که دوران جنگ را تجربه کرده اند، حتی سال ها بعد هم همین الگوی صرفه جویی را در زندگی روزمره حفظ می کنند.

 

ادامه مطلب را در لینک می توانید مطالعه کنید .