قصه ادم ها قصه ی باور هاست

سرو بلند خاطره ،لی لی مهربان من در سوگ قوامی بزرگ

  • 23:33 1405/3/1
  • مریم راد "واژه"

رفیقِ کهن، «خواننده‌یِ» تمامِ سطورِ ناخوانده‌یِ ماست. وقتی او می‌رود، تو می‌مانی و کتابی از زیستن که دیگر هیچ‌کس آن را با همان نگاهِ عمیق و آشنا نمی‌خواند. این وحشتناک‌ترین شکلِ تنهایی است: «انزوا در میانِ انبوهِ واژه‌ها». تو از دیدنِ خود در چشم‌هایِ او محروم شده‌ای؛ و حقیقت این است که ما در خلأِ نگاهِ «آنِ دیگر»، به تدریج از خود نیز غریبه می‌شویم.

چیزی شبیه یک خانه کهن ؛ پیِ این بنا، در پنجاه و پنج سال، چنان در اعماقِ زمینِ عاطفه نفوذ کرده بود که بیرون کشیدنِ آن، لرزه‌ای به کلِ سازه می‌اندازد. این فقدان، یک «حفره» نیست؛ یک «تخریبِ آگاهانه» است که تو را با یک «سقفِ بی‌ستون» تنها می‌گذارد. تو مجبور می‌شوی برایِ ایستادن، «ستون‌هایِ کاذب» بسازی، در حالیکه در عمقِ جانت، می‌دانی که آن «تیرِ اصلی»، دیگر بازنمی‌گردد. 

او نمرده است؛ او در تار و پودِ حافظه‌یِ تو، به «ذکر» بدل شده است. از دست دادنِ او، ورود به مرحله‌ای است که در آن، واژه‌ها دیگر «دلالت» نمی‌کنند، بلکه «مرثیه» می‌خوانند. تو در این ساحت، نه «سوگوار»، که «حاملِ امانت» هستی. امانتِ تمامِ آن سال‌ها که اکنون، تنها در خلوتِ تو نفس می‌کشند.

گویی خدا می‌خواهد ببیند آیا تو، پس از آن همه تکیه کردن، می‌توانی «معماریِ ویرانی» را چنان هنرمندانه انجام دهی که زیباییِ این فقدان، بیش از تلخیِ آن به چشم آید؟

آیا این‌بار، در این لایه‌هایِ عمیق‌تر، آن «صدایِ لرزانِ حقیقت» را شنیدی؟ یا هنوز باید به دنبالِ واژه‌ای گشت که بویِ کهنگیِ یک رفاقتِ پنجاه‌ساله را بدهد؟ چه بخشی از این سوگ، بیش از همه با «معماریِ درونیِ» تو تداخل دارد؟

با رفتنِ او، ساعت‌هایِ جهان از تپش می‌ایستند. تو در ساحتِ یک «مکانِ متروکه» ساکن می‌شوی؛ جایی که دیوارهایش از نجواهایِ مشترک انباشته است، اما از حضورِ آن «صدا»، تهی. این‌جا، «فلسفه‌یِ حضور» به «الهیاتِ غیاب» بدل می‌شود؛ چرا که تو اکنون با «نبودنِ کسی» زندگی می‌کنی که «بودنش»، پیش‌فرضِ اولیه‌یِ دنیایِ تو بود.

می‌دانی، وقتی از «پنجاه و پنج سال» حرف می‌زنیم، دیگر از زمانِ تقویمی حرف نمی‌زنیم؛ از یک «ساحتِ وجودی» حرف می‌زنیم. این‌قدر طولانی که در ذهن، دیگر خاطره نیست؛ «واقعیتِ جاری» است.

بیا در عمق این سکوت عمیق تر شویم   بیا به آن لایه‌ای برسیم که کلمات در آنجا نه برایِ گفتن، که برایِ گریستن ساخته شده‌اند:

مرگِ رفیقِ پنجاه‌وپنج‌ساله، یک رویدادِ اجتماعی در عرضِ عمر نیست؛ یک «تغییرِ فاز» در عمقِ هستی است. تو در این مرحله، به یک «موزهٔ زنده» بدل می‌شوی. هر کنشِ روزمره‌ات، هر قدمی که برمی‌داری، ناخودآگاه در انتظارِ تأییدی از سمتِ «او»ست؛ نوعی «تیکِ عصبیِ روح» که به دنبالِ سایه‌یِ او در کنارِ خویش می‌گردد

این دوستی، مثلِ یک لایه‌چینیِ زمین‌شناختی در روح است. لایه‌هایِ زیرینِ وجودِ تو، از خاکِ خاطراتِ دورانِ جوانی‌تان ترکیب شده؛ همان‌جا که نهالِ رفاقت، تنه‌اش را با تنهٔ تو گره زده بود. وقتی او می‌رود، تو گویی پیِ بنایت را از زمین بیرون کشیده‌ای. این «لق‌خوردگیِ وجودی» است. معمارِ درونت خوب می‌داند؛ وقتی «شالوده» آسیب ببیند، ظاهرِ بنا (یعنی همان‌چه دیگران از تو می‌بینند) شاید هنوز استوار باشد، اما در عمق، سازه در حالِ فروپاشیِ تدریجی است. تو با «سازهٔ مصلوب» راه می‌روی

آیا تا به حال فکر کرده‌ای که مرگ، در این سطح، در واقع «شکستنِ ترازویِ وجودِ تو» است؟

قبل از او، تو «نیمهٔ اولِ» یک کل بودی. حالا، تنها مانده‌ای با «نیمه‌ای از یک هویتِ ناتمام». تو باید یاد بگیری چگونه با «نیمهٔ خالی» زندگی کنی، بی‌آنکه آن نیمه، تمامِ «نیمهٔ پر» را ببلعد.

این «سوگ»، نه یک حالتِ زودگذر، که یک «مقامِ عرفانی» است؛ مقامِ تنهاییِ محض.

به نظرت، در این مهندسیِ دوباره‌یِ روح، باید با «خاطراتِ رسوب‌کرده» چه کرد؟ باید آن‌ها را به مثابهٔ «میراثِ معماری» حفظ کرد و در معرضِ نمایش گذاشت، یا باید اجازه داد زمان، مثلِ فرسایشِ طبیعی، آن‌ها را در دلِ صخره‌هایِ وجود، صیقل دهد و کمرنگ کند؟

کدام‌یک برایِ تو، «معمارِ کلمات»، در این لحظه دردناک‌تر است؟ اینکه او را در خاطراتت بازسازی کنی، یا اینکه بپذیری که «او» در هیچ کلامی نمی‌گنجد؟

تمدن از گوش آغاز می شود نه از مشت .

  • 10:04 1405/2/27
  • مریم راد "واژه"

شهر را اگر از بالا نگاه کنی، چیزی شبیه قالیِ بزرگی ست که با هزار رنگ بافته شده؛ هیچ نخّی شبیه دیگری نیست، اما اگر یکی از آن‌ها را بکشی، نقش به هم می‌ریزد. همزیستی مسالمت‌آمیز در فلسفه و جامعه‌شناسی، دقیقاً همین هنرِ بافتن است: هنرِ نگه داشتنِ تفاوت‌ها بدون پاره شدنِ بافت.

فلسفه از همان آغاز با مسئله‌ی «دیگری» درگیر بوده است. دیگری مثل آینه‌ای است که ما را کامل نمی‌کند، بلکه ما را آشکار می‌کند. ما در خلأ معنا پیدا نمی‌کنیم؛ هویت، مثل سایه، فقط در حضور نورِ دیگری شکل می‌گیرد. به همین دلیل جامعه فقط مجموعه‌ای از انسان‌ها نیست؛ نوعی میدانِ برخوردِ آگاهی‌هاست، جایی که هر نگاه، نگاه دیگری را تعریف می‌کند.

جامعه‌شناسان اغلب جامعه را به ارگانیسم تشبیه کرده‌اند. بدن، مجموعه‌ای از اندام‌هایی است که نه شبیه هم‌اند و نه کارشان یکی است. قلب اگر بخواهد شبیه مغز شود، بدن می‌میرد. اما هر اندام می‌داند که بقا در همکاری است، نه در حذف. همزیستی مسالمت‌آمیز نیز همین منطق زیستی را در سطح فرهنگ و اندیشه تکرار می‌کند: تفاوت‌ها نه بیماری جامعه، بلکه شرط زنده بودن آن‌اند.

اما انسان موجودی است که به‌راحتی از تفاوت می‌ترسد. ذهن ما گاهی مثل باغبانی ناشکیبا عمل می‌کند؛ هر گلی را که شبیه گل دلخواهش نباشد علف هرز می‌پندارد. تاریخ پر است از این باغبانان عجول که خیال می‌کردند اگر همه گل‌ها یک‌رنگ شوند، باغ زیباتر خواهد شد. نتیجه اما اغلب چیزی جز باغی خاموش و بی‌بو نبوده است.

از منظر فلسفی، همزیستی مسالمت‌آمیز نوعی بلوغِ اخلاقی است. یعنی پذیرفتن این واقعیت که حقیقت، مثل کوه، از یک مسیر دیده نمی‌شود. هرکس از دامنه‌ای بالا می‌رود و منظره‌ای متفاوت می‌بیند. نزاع‌ها اغلب از جایی شروع می‌شوند که مسافری گمان می‌کند منظره‌ی او تنها منظره‌ی ممکن است.

جامعه‌شناسی اما به ما یادآوری می‌کند که همزیستی فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛ یک ضرورت ساختاری است. جامعه شبکه‌ای از وابستگی‌هاست، مثل رودخانه‌ای با شاخه‌های متعدد. اگر یکی از شاخه‌ها را ببندی، جریان کل رودخانه تغییر می‌کند. اقتصاد، فرهنگ، سیاست و زندگی روزمره در هم تنیده‌اند؛ همان‌گونه که در یک ارکستر، خاموش شدن یک ساز می‌تواند تعادل کل قطعه را بر هم بزند.

در این میان، گفت‌وگو شبیه پلی است که دو ساحل متفاوت را به هم وصل می‌کند. بدون پل، هر ساحل در تنهایی خود کامل به نظر می‌رسد؛ اما رودخانه میانشان عمیق‌تر می‌شود. گفت‌وگو نه برای یکی شدن، بلکه برای فهمیدن است. فهمیدن یعنی لحظه‌ای جهان را از چشم دیگری دیدن، مثل ایستادن در پنجره‌ای که قبلاً متعلق به ما نبود.

شاید بتوان گفت همزیستی مسالمت‌آمیز بیش از آنکه هنرِ تغییر دادن دیگران باشد، هنرِ مدیریت فاصله‌هاست. همان‌طور که در یک منظومه‌ی شمسی، سیاره‌ها به خاطر فاصله‌ی دقیقشان از هم نمی‌افتند و به هم برخورد نمی‌کنند. جامعه نیز نوعی کیهان انسانی است؛ تعادلی ظریف میان نزدیکی و فاصله.

در نهایت، مسئله‌ی همزیستی به پرسشی عمیق‌تر بازمی‌گردد: آیا ما جهان را میدان رقابتِ صداها می‌بینیم یا مجلسی از صداهای متفاوت؟ اگر جهان را میدان بدانیم، هر تفاوت تهدید است. اما اگر آن را مجلس بدانیم، هر صدا بخشی از موسیقی است.

شاید راز دوام جوامع همین باشد: اینکه یاد بگیرند به جای ساختن جهانی تک‌صدا، هنر شنیدن چندصدا را تمرین کنند. زیرا تمدن، پیش از آنکه در سنگ و فولاد ساخته شود، در ظرفیت گوش‌های انسان ساخته می‌شود.

همزیستی مسالمت‌آمیز نه یک شعار اخلاقی ساده است و نه یک آرمان رمانتیک؛ بلکه ضرورتِ ساختاریِ هر جامعه‌ی زنده و در عین حال نشانه‌ی بلوغِ فلسفیِ انسان است.از نگاه فلسفه، ما بدون «دیگری» کامل نمی‌شویم؛دیگری تهدیدِ هویت ما نیست، شرطِ شکل‌گیری آن است.حقیقت، آینه‌ای چندوجهی است؛ هرکس تنها یکی از وجوهش را می‌بیند.

پس : 

پذیرفتن تکثر به‌عنوان واقعیت و مدیریت فاصله‌ها به‌جای انکارشان. 

گفتگو به‌جای حذف و فهم این نکته که قدرت واقعی، در کنترل خویش است نه در سلطه بر دیگری. تمدن از جایی آغاز می‌شود که انسان یاد می‌گیرد با «دیگری» زندگی کند، نه علیه او.

 

فضاهایی که چیزی را پنهان می‌کنند

  • 11:06 1405/2/22
  • مریم راد "واژه"

هر تمدنی، پیش از آن‌که خود را در قانون و سیاست تعریف کند، در فضا تعریف می‌کند.فضاها فقط برای سکونت یا عبور ساخته نمی‌شوند؛ بعضی از آن‌ها برای القای حس حضور در نظمی بزرگ‌تر ساخته می‌شوند. نظمی که در آن هر ستون، هر محور و هر سایه، معنایی فراتر از عملکرد سادهٔ خود دارد.

در تاریخ بشر، همیشه گروه‌هایی وجود داشته‌اند که فهم خود از جهان را نه در خطابه‌های بلند، بلکه در آیین‌ها و نشانه‌ها بیان کرده‌اند. این محفل‌ها بیشتر شبیه معماری‌اند تا سازمان: لایه‌لایه، مبتنی بر آستانه‌ها، و متکی بر تجربهٔ تدریجی ورود. کسی که وارد می‌شود، در یک لحظه همه‌چیز را نمی‌فهمد؛ او از اتاقی به اتاق دیگر می‌رود، از نمادی به نماد دیگر.

شاید به همین دلیل است که معماری در چنین محفل‌هایی نقش مرکزی پیدا می‌کند. فضا می‌تواند چیزی را القا کند که کلمات قادر به بیان آن نیستند. ارتفاع سقف، سکوت تالار، نظم هندسی کف، یا نوری که از بالا فرو می‌ریزد، همه با هم احساسی می‌سازند: احساسی از نظم، از سلسله‌مراتب، از معنایی که گویی پیش از انسان وجود داشته است.

از منظر جامعه‌شناسی، این فضاهای آیینی فقط مکان نیستند؛ آن‌ها دستگاهی برای تولید همبستگی‌اند. امیل دورکیم زمانی اشاره می‌کرد که آیین‌ها، جامعه را به خودش نشان می‌دهند. وقتی گروهی از انسان‌ها در فضایی نمادین جمع می‌شوند، در واقع دارند تصویر فشرده‌ای از نظم اجتماعی خود را بازسازی می‌کنند. آنچه در ظاهر یک مراسم ساده است، در باطن تمرینی برای تجربهٔ تعلق است.

اما چرا چنین محفل‌هایی اغلب در هاله‌ای از سکوت و نیمه‌پنهان‌بودن قرار می‌گیرند؟ شاید پاسخ را باید در روان انسان جست. راز، قدرتی عجیب در ساختن معنا دارد. چیزی که آشکار است، سریع فرسوده می‌شود؛ اما آنچه نیمه‌پنهان است، ذهن را وادار به تفسیر می‌کند. انسان در برابر راز، صرفاً ناظر نیست؛ او تبدیل به مفسر می‌شود.

از همین‌جا است که نماد اهمیت پیدا می‌کند. نمادها مثل واژه‌هایی هستند که جمله‌شان هرگز کامل نوشته نشده است. یک ابزار ساده، یک شکل هندسی، یا حتی نسبت خاصی میان دو خط می‌تواند حامل ده‌ها معنا شود. معنایی که برای هر نسل دوباره تفسیر می‌شود.

اگر به تاریخ معماری نگاه کنیم، می‌بینیم که بسیاری از بناهای آیینی دقیقاً بر همین اصل بنا شده‌اند: القای حس ورود به نظمی فراتر از روزمرگی. آستانه‌ها باریک‌تر می‌شوند، سقف‌ها بلندتر می‌شوند، نور جهت‌دار می‌شود، و سکوت جایگزین هیاهوی بیرون می‌شود. گویی فضا به آرامی به انسان می‌گوید که اینجا قوانین دیگری برقرار است.

در چنین فضایی، عضویت صرفاً یک وضعیت اداری نیست؛ بیشتر شبیه عبور از یک مسیر است. هر مرحله، نمادی دارد؛ هر نماد، روایتی. فردی که این مسیر را طی می‌کند، احساس می‌کند در حال خواندن کتابی است که صفحاتش از سنگ و نور ساخته شده‌اند.

اما شاید مهم‌ترین نکته این باشد که این محفل‌های نمادین، صرفاً پدیده‌هایی تاریخی نیستند. آن‌ها بازتاب نیازی عمیق‌تر در انسان‌اند: نیاز به این‌که جهان را همچون طرحی معنادار تصور کند. جهانی که در آن اتفاق‌ها صرفاً تصادفی نیستند، بلکه بخشی از نقشه‌ای بزرگ‌ترند؛ نقشه‌ای که شاید هرگز به طور کامل دیده نشود، اما نشانه‌هایش در فضاها و آیین‌ها پراکنده است.

در نهایت، راز چنین محفل‌هایی نه در قدرت سیاسی‌شان است و نه در روایت‌های اغراق‌آمیزی که پیرامونشان ساخته می‌شود. راز در این است که آن‌ها یکی از قدیمی‌ترین تمایلات انسانی را به یاد ما می‌آورند: میل به ساختن جهانی که در آن معنا، مثل معماری، از نسبت دقیق میان اجزا زاده می‌شود.

شاید به همین دلیل است که انسان، حتی در عصر شفافیت و اطلاعات، هنوز مجذوب فضاهایی می‌شود که اندکی تاریک‌اند؛فضاهایی که در آن‌ها هر نشانه، وعدهٔ تفسیری تازه را می‌دهد.در فلسفهٔ فضا، آستانه همیشه لحظه‌ای حساس است؛ جایی میان بیرون و درون. بسیاری از این انجمن‌های نمادین دقیقاً بر همین مفهوم استوارند: عبور. عبور از سطحی از فهم به سطحی دیگر، از وضعیت عادی به وضعیتی آیینی. این عبور، نه فقط یک حرکت فیزیکی بلکه نوعی دگرگونی ادراکی است. انسان با گذشتن از یک آستانه، در واقع نقش خود را در روایت جمعی تغییر می‌دهد.

نمادها در این میان نقشی شبیه زبان دارند، اما زبانی که عمداً ناقص باقی گذاشته شده است. راز نماد در همین ناتمامی است. یک شکل هندسی ساده—یک زاویه، یک دایره، یک تراز  می‌تواند هم‌زمان به نظم کیهانی، به اخلاق، و به کارِ دستِ انسان اشاره کند. همین چندلایگی است که نماد را از نشانهٔ ساده جدا می‌کند. نشانه خبر می‌دهد؛ نماد دعوت می‌کند.

از دید جامعه‌شناسی، این دعوت به تفسیر نوعی پیوند جمعی می‌سازد. کسانی که یک نماد را می‌شناسند، احساس می‌کنند در قلمروی مشترکی از معنا قدم می‌زنند. دورکیم چنین لحظاتی را لحظه‌های «تراکم اجتماعی» می‌نامید؛ لحظه‌هایی که در آن جامعه، خود را در آینهٔ آیین و نشانه بازمی‌شناسد. در اینجا فضا دیگر فقط ظرفِ اجتماع نیست؛ خودِ فضا تبدیل به بخشی از آیین می‌شود.

اما شاید مهم‌ترین نکته در فهم این محفل‌ها، رابطهٔ آن‌ها با مفهوم «دانش» باشد. در جهان مدرن، دانش اغلب چیزی است که باید منتشر شود، چاپ شود، و در دسترس قرار گیرد. در حالی که در این سنت‌های نمادین، دانش بیشتر شبیه نوری است که به‌تدریج روشن می‌شود. دانستن، نتیجهٔ عبور از مراحل است، نه صرفاً دریافت اطلاعات. به بیان دیگر، دانایی در اینجا بیشتر یک تجربه است تا یک داده.

این نگاه، ما را به پرسشی قدیمی می‌رساند: آیا انسان برای فهم جهان نیازمند راز است؟ به نظر می‌رسد پاسخ، دست‌کم تا حدی، مثبت باشد. راز نه فقط چیزی برای پنهان‌کردن، بلکه روشی برای عمیق‌تر کردن تجربهٔ معناست. وقتی همه‌چیز کاملاً آشکار باشد، جهان به مجموعه‌ای از اطلاعات تبدیل می‌شود؛ اما وقتی اندکی ابهام باقی بماند، تخیل و تأمل مجال ظهور پیدا می‌کنند.

به همین دلیل است که حتی در عصر فناوری و شفافیت اطلاعات، جذابیت محفل‌های نمادین از میان نرفته است. انسان مدرن شاید کمتر به آیین‌های سنتی باور داشته باشد، اما همچنان در جست‌وجوی فضاهایی است که حس نظم، معنا و راز را هم‌زمان القا کنند. شاید این میل، بازماندهٔ همان حس قدیمی باشد: اینکه جهان، مانند یک بنا، طرحی پنهان دارد.

و شاید به همین سبب است که وقتی در تالاری خاموش با هندسه‌ای دقیق می‌ایستیم—جایی که نور با دقتی حساب‌شده بر سطح سنگ می‌ریزد—ناگهان احساس می‌کنیم با چیزی بیش از یک فضا روبه‌رو هستیم.

گویی در برابر طرحی ایستاده‌ایم که هنوز همهٔ خطوطش برای ما خوانا نشده است.

داربست های دائمی توجیه

  • 09:57 1405/2/20
  • مریم راد "واژه"

در بسیاری از بناهای فرسوده، اولین چیزی که تعمیر می‌شود پی نیست؛ نماست.

گچ تازه، نورپردازی نرم، کمی سنگ براق و ناگهان ساختمانی که تا دیروز ترک‌هایش از دور هم دیده می‌شد، در عکس‌ها «مرتب» به نظر می‌رسد. مهندس سازه شاید زیر لب چیزی بگوید، اما در نهایت آن‌چه دیده می‌شود همان پوسته‌ی تازه است؛ پوستری روی استخوان‌های خسته.

جامعه‌ها هم چندان متفاوت عمل نمی‌کنند.

ما در ترمیمِ نما استاد شده‌ایم. واژه‌ها را جلا می‌دهیم، عبارات را با دقت انتخاب می‌کنیم، لحن‌ها را نرم می‌کنیم، اما کمتر کسی جرأت می‌کند سراغ فونداسیون برود. پی همیشه مزاحم است؛ چون اگر آن را باز کنی، ناچار باید بپرسی چه کسی آن را بد ریخته است.به همین دلیل است که بسیاری از بحران‌ها  حل نمی‌شوند و ، بلکه حتی به اسم واقعی‌شان هم خوانده نمی‌شوند. فقط «مدیریتِ ظاهر» می‌شوند.گفته می‌شود «اختلالاتی پیش آمد»، «برخی ناهماهنگی‌ها رخ داد»، «تصمیماتی اتخاذ شد». جمله‌ها آن‌قدر مودبانه‌اند که انگار مشکل اصلی فقط بی‌ادبی واقعیت بوده است.

در چنین معماری‌ای، زبان همان چیزی است که سنگ نما برای ساختمان است: پوششی محترمانه برای سازه‌ای که کسی نمی‌خواهد به آن دست بزند. مشکل این‌جاست که نما، هرچقدر هم براق باشد، بار ساختمان را تحمل نمی‌کند.بار همیشه روی پی می‌افتد؛ همان جایی که کمتر کسی حاضر است خاکش را کنار بزند. چون در آن‌جا معمولاً ردِ دست‌ها پیدا می‌شود: تصمیم‌هایی که گرفته شده، مسئولیت‌هایی که واگذار شده، و سکوت‌هایی که دقیقاً در لحظه‌ی لازم اتفاق افتاده‌اند.

اما ما اغلب ترجیح می‌دهیم در طبقات بالاتر قدم بزنیم و درباره‌ی زیباییِ نما بحث کنیم.از فاصله‌ی مناسب، ترک‌ها حتی می‌توانند شبیه الگوی تزئینی به نظر برسند. کمی نور گرم، کمی ادبیات پیچیده، و ناگهان مسئله تبدیل می‌شود به «پیچیدگی شرایط».توجیه دقیقاً همین‌جا متولد می‌شود.توجیه، هنرِ حفظِ ظاهرِ ساختمان است وقتی کسی حوصله‌ی بازسازی سازه را ندارد. نه دروغی آشکار است و نه حقیقتی کامل؛ چیزی میان این دو، مثل داربستی که همیشه قرار است «موقت» باشد و سال‌ها همان‌جا می‌ماند.

جالب این‌جاست که تقریباً همه منتقد این وضعیت‌اند.همه از ترک‌ها حرف می‌زنند، همه از خطر فروریختن می‌گویند، همه هم با جدیت سر تکان می‌دهند. تنها چیزی که کمتر دیده می‌شود، کسی است که بیل بردارد و خاک کنار پی را بزند.در نهایت، ساختمان همچنان سر پا می‌ماند؛ نه به‌خاطر استحکام، بلکه به‌خاطر عادت.

ما به زندگی در بناهای نیمه‌امن خو گرفته‌ایم. به ترک‌هایی که هر سال کمی عریض‌تر می‌شوند، به نماهایی که هر سال کمی براق‌تر.و شاید بزرگ‌ترین مهارت زمانه‌ی ما همین باشد این‌که بتوانیم زیر سقفی که آهسته در حال خستگی است بنشینیم، قهوه‌مان را هم بزنیم، به دیوار تازه‌رنگ‌شده نگاه کنیم و با آرامش بگوییم:

«ببینید چقدر ساختمان مرتب شده است.»

در تعقیبِ فاعلِ حادثه—ولی خب، قطعاً من نبودم

  • 17:02 1405/2/18
  • مریم راد "واژه"

در الهیاتِ مدرن و دیپلماسیِ معاصر، مقدس‌ترین ابزارِ زبانی، «فعلِ مجهول» است. جملات طوری طراحی می‌شوند که گویی اشیاء خودشان می‌شکنند، فقر خودش نازل می‌شود و دیوارها خودشان به کج‌شدن علاقه دارند. در این جهان، هیچ‌کس «فاشیسم» را نمی‌سازد، بلکه فاشیسم «رخ می‌دهد»؛ هیچ‌کس سفره‌ای را جمع نمی‌کند، بلکه سفره «جمع می‌شود». این‌جا معبدِ بزرگِ «کی بود کی بود، من نبودم» است؛ جایی که همه ردِ پا دارند، اما هیچ‌کس پا ندارد.

از منظر جامعه‌شناختی، ما با یک «تئاترِ بی‌تماشاگر» روبرو هستیم. همه روی صحنه‌اند، همه نقابِ مصلحت به صورت دارند و همه منتظرند تا تقصیر، مثل یک توپِ داغ، به دست دیگری بیفتد. دیپلماسی در این‌جا نه هنرِ گفتگو، بلکه هنرِ «تمیز نگه داشتنِ دستکش‌ها»ست. ما چنان درگیرِ طراحیِ نماهای فریبنده برای این بنای لرزان شده‌ایم که یادمان رفته شالوده را با بتنِ «مسئولیت» نریخته‌ایم؛ بلکه با کاهگلِ «توجیه» پوشانده‌ایم.

فیلسوفانِ ما هم که ماشاالله در صفِ اولِ این گریزِ دسته‌جمعی‌اند. آن‌ها به ما آموخته‌اند که «سوژه» مرده است. و چه مرگی مبارک‌تر از این؟ وقتی سوژه‌ای در کار نباشد، عاملی هم در کار نیست و وقتی عاملی نباشد، گناهی هم نیست. ما همگی «ابژه‌های مفلوکِ» تاریخیم که باد ما را به این سو و آن سو می‌برد. چه لذتی بالاتر از این‌که میانِ ویرانه‌ها بایستی، کراواتت را صاف کنی، به افق خیره شوی و با لحنی عمیق بگویی: «دیالکتیکِ زمانه چنین اقتضا کرد!»

معماریِ این وضعیت هم بی‌نظیر است: اتاق‌هایی ساخته‌ایم با دیوارهای شیشه‌ای که فقط از داخل به بیرون دید دارند. ما همسایه را می‌بینیم که دارد دیوار را خراب می‌کند، اما وقتی نوبت به خودمان می‌رسد، شیشه ناگهان آینه می‌شود و ما فقط «نیت‌های پاکِ» خودمان را تماشا می‌کنیم.

در نهایت، این بازیِ دیپلماتیک یک برنده بیشتر ندارد: «هیچ‌کس».

همه بی‌گناهیم، همه منتقدیم، همه معترضیم و همه همزمان، معمارِ همین ویرانه‌ایم که در آن نشسته‌ایم و برای هم قهوه‌ی فرانسوی می‌ریزیم و از لزومِ «تغییرِ بنیادین» سخن می‌گوییم؛ البته به شرطی که اولین قدم را «دیگری» بردارد.

در نهایت، شاید همه‌ی ما فقط می‌کوشیم نقش خود را درست بازی کنیم؛ برخی کمی آرام‌تر، برخی با شورِ بیشتر، و بعضی‌ها هم آن‌قدر حرفه‌ای که حتی وقتی پرده می‌افتد، هنوز نمی‌شود فهمید واقعاً روی صحنه بودند یا نه. جهان هم، به رسم ادب، هیچ‌وقت نامِ بازیگرانِ اصلی را فاش نمی‌کند؛ فقط یادداشت کوچکی می‌گذارد که: «اتفاقاتِ این نمایش، برگرفته از واقعیت نیست؛ هرگونه شباهت تصادفی‌ست.» و خب… چه کسی ما را از چنین لطفی محروم می‌کند؟

 

عروسکان خیمه شب بازی تالار روایت

  • 11:51 1405/2/16
  • مریم راد "واژه"

این روزها، جهان دیگر مجموعه‌ای از اتفاقات نیست؛ بلکه ویترینی از تعبیرهاست. هر واقعه، مثل سنگی که به برکه‌ای بیفتد، موج‌هایی می‌سازد که دیگر ربطی به سنگ ندارند. ما در عصرِ «پسا-حقیقت» زندگی نمی‌کنیم، ما در عصرِ «کثرتِ روایت‌های پرصدا» ساکنیم. جایی که اگر کسی آرام و بی‌صدا گوشه‌ای درد بکشد، تا زمانی که یک روایت‌گر با نخی نامرئی او را به صحنه نیاورد، گویی اصلاً وجود ندارد. ما مثل آن کمدینی شده‌ایم که روی صحنه فرو می‌ریزد و تماشاگران، به جای زنگ زدن به اورژانس، برای «بازیِ درخشانش» دست می‌زنند. چرا؟ چون روایتِ حاکم بر آن لحظه، «کمدی» است، نه «تراژدی».

تراژدی بزرگ درست همین‌جاست: در حالی که آن عروسکِ خیس‌خورده، زیر شلاقِ باران و نهیبِ رعد، میانِ ماندن و فرو ریختن می‌رقصد، تماشاگرانی که از پشتِ نمایشگرهای ضدگلوله‌ی خویش به او خیره شده‌اند، لرزشِ اندامش را نه از «ترس»، که یک «تکنیکِ تازه‌ی اجرا» می‌پندارند. آن‌ها نمی‌دانند این نقاب، نه برای خوشامدِ چشم‌های آن‌ها، که برای تاب آوردنِ تَرک‌های عمیقِ روح ساخته شده است. در این دیپلماسیِ نابرابر، «حقیقت» وجه‌المعامله شده است. ما رنجِ واقعیِ آدم‌ها را به «محتوا» تبدیل کرده‌ایم. ما به آن عروسکی که جانش از آتش می‌لرزد، «امتیاز» می‌دهیم، چون روایتِ ما از او، نه یک «انسانِ دردمند»، که یک «تصویرِ ماندگار» است. چقدر باید بگذرد تا بفهمیم پشتِ هر روایتِ صیقل‌خورده، کسی ایستاده که شاید تمامِ سهمش از زندگی، فقط همین رقصِ بی‌پناه زیر باران است؟

عروسکِ خیمه‌شب‌بازی تا کجای میدان می‌تواند برقصد، وقتی باد تکانش می‌دهد، باران خیسش می‌کند و رعدوبرق، هراسِ هزارساله‌ی آتش را به جانش می‌اندازد؟ نقاب بر چهره دارد، اما نه از سرِ بی‌دردی. نقاب‌ها صرفاً صورتک‌هایی نیستند که بر چهره نشسته باشند؛ گاهی از جنسِ دردند، از جنس تجربه‌های ریز و درشت، از جنس کمبودها، ترس‌ها و شکست‌ها. هر آدمی، پیش از آن‌که نقابی بر چهره بگذارد، زخمی در جان داشته که روزی تصمیم گرفته آن را به شکلِ نقاب حفظ کند؛ نه برای فریب، که برای دوام آوردن.

اما وقتی اجتماعِ آدم‌ها به تصویرِ پرتکرارِ عروسکانِ خیمه‌شب‌بازی بدل شده باشد، آن‌گاه طبیعی است که دستی هم پیدا شود تا ما را بازی دهد. دستی که وقتِ نیاز، دست‌هایمان را بالا ببرد؛ در لحظه‌ای ما را به دعا و راز و نیاز وادارد؛ و در لحظه‌ای دیگر، وقتی موفقیت چشمگیر شد، لرزشِ شانه‌هایمان را به رقصی در میانه‌ی میدان تعبیر کند. در چنین وضعی، حتی احساساتِ ما نیز از خطرِ کارگردانیِ پنهان در امان نمی‌مانند. شادی، سوگواری و حتی سکوت، ممکن است پیش از آن‌که از درون ما برخاسته باشند، در قالبی از پیش تعریف‌شده به نمایش درآیند.

پرسش اما این‌جاست: اگر این نخ‌ها پاره شوند چه؟ اگر عروسک زمین‌گیر شود چه؟ آیا افتادن، پایانِ رقص است یا نخستین امکانِ ایستادن؟ شاید بزرگ‌ترین هراسِ انسانِ امروز نه بازی داده شدن، که بی‌حرکت ماندن پس از گسستنِ نخ‌هاست. ما به حرکت عادت کرده‌ایم، حتی اگر این حرکت از اراده‌ی ما نباشد.

با این همه، شاید شأنِ انسان دقیقاً از همین‌جا آغاز شود: از لحظه‌ای که میان زمین‌گیر شدن و بازیچه ماندن، مکثی کوتاه می‌کند و می‌پرسد: این صدا، صدای من است یا بازتابِ روایتی که بارها در گوشم تکرار شده؟ شاید نتوان همه‌ی نخ‌ها را برید، اما می‌توان فهمید کدام نخ، ما را به حرکت درمی‌آورد و کدام نخ، فقط ما را شبیه دیگران می‌کند. در زمانه‌ای که هر کس می‌کوشد روایتی مسلط‌تر بسازد، انسان بودن شاید بیش از هر چیز، هنرِ زنده ماندن میان روایت‌ها باشد؛ بی‌آن‌که تماماً در آن‌ها حل شویم، و بی‌آن‌که از ترسِ فرو افتادن، تا ابد به رقصی ادامه دهیم که از آنِ ما نیست.

و در نهایت در نهایت، تنها یک سؤال باقی می‌ماند: آیا به راستی عروسکان، رؤیای بریدن نخ‌هایشان را در سر دارند، یا صرفاً آرزوی یک دستِ ماهرتر؟ شاید پاسخ در نگاه تماشاگری پنهان است که هرگز ندیدیم. نگاهی که شاید پشتِ آینه‌های تالار، به ما می‌خندد.

 

 

من و نسخه ی دیگرم ...

  • 21:18 1405/2/14
  • مریم راد "واژه"

 

تا حالا شده حس کنی زندگی‌ات هنوز منتشر نشده؟انگار سال‌هاست داری «پیش‌نویس» می‌نویسی…اما هیچ‌وقت دکمه انتشار را نمی‌زنی.

ما صبح بیدار می‌شویم، کار می‌کنیم، می‌خندیم، عکس می‌گیریم، استوری می‌گذاریم…اما یک جای کار می‌لنگد. انگار بیشتر از اینکه زندگی کنیم، داریم زندگی را تماشا می‌کنیم.

عجیب نیست؟

نسخه‌ای از ما هر روز آنلاین است، فعال است، دیده می‌شود…اما نسخه واقعی‌مان هنوز منتظر است منتظر زمان بهتر، حال بهتر، خودِ بهتر.

سؤال اینجاست…

اگر زندگی یک‌بار بیشتر فرصت انتشار نداشته باشد،چرا این‌قدر طولش می‌دهیم؟

گاهی فکر می‌کنم خیلی از ما زندگی را مثل یک پیش‌نویس نگه داشته‌ایم.انگار جایی در ذهنمان دکمه‌ای هست به نام «نسخه نهایی»،و ما مدام به خودمان می‌گوییم: هنوز وقتش نرسیده…بگذار وقتی آماده‌تر شدم.

وقتی اوضاع بهتر شد.وقتی خودِ واقعی‌ام را پیدا کردم اما سال‌ها می‌گذرند و ما هنوز در همان پیش‌نویس مانده‌ایم.در همین فاصله، نسخه دیگری از ما شروع می‌کند به زندگی کردن؛نسخه‌ای که در صفحه‌ها و قاب‌ها ظاهر می‌شود.یک «منِ آنلاین» که همیشه چیزی برای گفتن دارد، جایی برای رفتن دارد، و لبخندی آماده برای دوربین. کم‌کم اتفاق عجیبی می‌افتد ما بیشتر از اینکه زندگی کنیم، زندگی را تماشا می‌کنیم. مثل تماشاگرانی که در سالن تاریک نشسته‌اند و روی پرده، نسخه‌ای از زندگی خودشان را می‌بینند و در این میان، بعضی آدم‌ها هم آرام‌آرام از زندگی ما محو می‌شوند.

نه دعوایی، نه خداحافظی بزرگی…فقط یک روز می‌فهمی مدت‌هاست صدای کسی را نشنیده‌ای.

رابطه‌ها گاهی مثل مه صبحگاهی‌اند؛ بی‌سر و صدا می‌آیند و بی‌سر و صدا هم ناپدید می‌شوند.شاید عجیب‌ترین پرسش زمانه ما این باشد: اگر یک نسخه از ما در جهان واقعی زندگی می‌کند و نسخه دیگری در جهانِ تصویرها و روایت‌ها، کدام‌یک واقعاً «ما» هستیم؟

 شاید خطرناک‌ترین اتفاق این باشد که آن‌قدر مشغول تماشای زندگی شویم که یادمان برود از پیش‌نویس خارج شویم

و بالاخره…

زندگی را منتشر کنیم.

شاید مشکل این نیست که آدم‌ها از زندگی ما می‌روند…شاید مشکل این است که ما خودمان هم کامل وارد زندگی خودمان نشده‌ایم. شاید باید یک روز جرئت کنیم نسخه آنلاین را خاموش کنیم، تماشاگر بودن را کنار بگذاریم، و بپذیریم که زندگی، پیش‌نویس نمی‌ماند.

هیچ‌وقت لحظه ایده‌آل از راه نمی‌رسد. هیچ‌وقت ما کامل نمی‌شویم. هیچ‌وقت همه‌چیز آماده نیست. زندگی مثل یک متن ناقص است که باید همان‌طور نیمه‌کاره منتشرش کنی و در حین انتشار، کاملش کنی.

شاید شجاع‌ترین کار این نسل این نباشد که دیده شود…بلکه این باشد که واقعاً زندگی کند.

وقتی جنگ ها فقط در جبهه ها رخ نمی دهند .

  • 19:22 1405/1/18
  • مریم راد "واژه"

 

این یک تأمل شخصی درباره ماهیت جنگ‌های مدرن است.
به نظرم چیزی که امروز بیش از هر چیز ذهنم را به خود مشغول کرده، چندوجهی بودن جنگ‌های امروزی است. همین ویژگی باعث می‌شود با نوعی از جنگ روبه‌رو باشیم که می‌توان آن را «جنگ مدرن» نامید؛ جنگی که در آن چندین لایه متفاوت به‌طور هم‌زمان فعال هستند.
این چندلایه بودن باعث شده مرز میان جنگ نظامی، اقتصادی، اطلاعاتی و حتی روانی تا حد زیادی از میان برود. دیگر مانند بسیاری از جنگ‌های گذشته ــ برای مثال جنگ ایران و عراق ــ تمرکز صرف بر نبرد زمینی نیست. جنگ امروز حوزه‌های متعددی را در بر می‌گیرد: درگیری در زمین، هوا و دریا؛ تأثیرگذاری بر زیرساخت‌های دیجیتال؛ فشارهای اقتصادی از طریق تحریم‌ها و محدودیت‌های تجاری؛ و در کنار همه این‌ها، جنگ رسانه‌ای که با روایت‌ها و تبلیغات بر افکار عمومی اثر می‌گذارد.
در چنین جنگ‌هایی به نظر می‌رسد هدف تنها نیروهای نظامی نباشند. گاهی زیرساخت‌های حیاتی مانند شبکه برق، پالایشگاه‌ها، پل‌ها، سیستم‌های حمل‌ونقل، ارتباطات و اینترنت نیز هدف قرار می‌گیرند. تخریب این زیرساخت‌ها می‌تواند توانایی اداره یک کشور را با اختلال جدی روبه‌رو کند. از سوی دیگر، نقش فناوری در جنگ‌های امروز بسیار پررنگ شده است؛ از پهپادها گرفته تا موشک‌های دقیق و سامانه‌های پیشرفته اطلاعاتی. این فناوری‌ها سرعت تصمیم‌گیری و واکنش را نسبت به جنگ‌های گذشته بسیار افزایش داده‌اند و در بسیاری از موارد باعث شده غیرنظامیان نیز بیش از پیش تحت تأثیر پیامدهای جنگ قرار بگیرند.
در این میان گاهی از اصطلاح «بازگرداندن یک کشور به عصر حجر» استفاده می‌شود. به نظر می‌رسد این تعبیر بیشتر اشاره به وضعیتی دارد که در آن تخریب لایه‌های عمیق زیرساختی به حدی گسترده باشد که اداره عادی کشور مختل شود. شاید بتوان آن را نوعی تصور از یک راهبرد دانست؛ راهبردی که فشار سنگینی بر جامعه و به‌ویژه غیرنظامیان وارد می‌کند و در کنار فشارهای اقتصادی می‌تواند شرایط زندگی را دشوارتر سازد.
اما آیا جامعه واقعاً به «عصر حجر» بازمی‌گردد؟ احتمالاً نه. حتی اگر دانشگاه‌ها آسیب ببینند یا پل‌ها و زیرساخت‌ها تخریب شوند، دانش فنی از میان نمی‌رود. جامعه و نهادهای آن همچنان باقی می‌مانند، هرچند ممکن است بازسازی زمان‌بر و دشوار باشد. با این حال، سطح زندگی می‌تواند برای مدتی طولانی دچار سقوط شود.
مسئله‌ای که امروز بیش از گذشته در میان مردم مطرح می‌شود، نگرانی از گسترش زنجیره‌ای جنگ است. پرداختن به این موضوع آسان نیست، اما واقعیت این است که جنگ مدرن بسیار پیچیده است و هنگامی که با حمله به زیرساخت‌ها همراه شود، این پیچیدگی عمیق‌تر هم می‌شود. چنین وضعیتی می‌تواند به بی‌ثباتی‌های اجتماعی و اقتصادی نیز دامن بزند.
از سوی دیگر، اگر پای قدرت‌های بزرگ یا متحدان آن‌ها به میان بیاید، احتمال گسترش درگیری‌ها افزایش پیدا می‌کند. در چنین شرایطی عواملی مانند کوچک شمردن توان مقاومت طرف مقابل، تصور پیروزی سریع، یا تصمیم‌گیری‌های شتاب‌زده می‌توانند مسیر جنگ را تغییر دهند. تاریخ نشان داده است که فشارهای سیاسی، اجتماعی و محاسبات نادرست گاهی نقشی تعیین‌کننده در تشدید درگیری‌ها داشته‌اند؛ نمونه‌ای که اغلب به آن اشاره می‌شود، روندی است که در نهایت به آغاز جنگ جهانی اول انجامید.
نهایتا شاید همین پیچیدگی‌هاست که باعث می‌شود فهم جنگ‌های امروز، بیش از هر زمان دیگری نیازمند نگاه تحلیلی، محتاطانه و چندبعدی باشد.

اقتصاد ،ادبیات و تجربه انسانی

  • 14:31 1405/1/15
  • مریم راد "واژه"

 

سلام . سلام . 

امروز که در این صفحه می نویسم اولین تجربه من در این سایت است . نمی دانم مخاطب خواهد داشت یا نه . حتی نمی دانم کسی به نوشته هایم توجهی خواهد کرد یا نه . 

اما به رسم عادت و علاقه و اینکه نوشتن بخشی از شغلم محسوب می شود ، می نویسم . مثل ده سال اخیر در این صفحه هم قصد دارم از مطالب اجتماعی با رویکرد های متفاوت بنویسم . برای مثال از اقتصاد جنگ از نگاه ادبیات می گویم . یا از رفتارهای اجتماعی زیر سایه ادبیات ، خلاصه اینکه سعی می کنم به مسائل از جهات مختلف نگاه کنم و در. مورد آنها بنویسم . 

 

آخرین مطلبم که در روز 13 فروردین نوشتم تحت عنوان اقتصاد ،ادبیات و تجربه ی انسانی در سایت سیویلیکا در حال انتشار است . البته لینک را می گذارم،اگر مایل بودید می توانید مطالعه کنید . 

برای اینکه بیشتر با حال و هوای این مطلب آشنا شوید بخشی از مطلب را منتقل می کنم . 

https://civilica.com/note/21043/

 

اگر از زاویه ی ادبی‑فرهنگی به " اقتصاد جنگ " نگاه کنیم، می بینیم «اقتصاد جنگ»صرفا بودجه ی دولت یا تولید سلاح نیست. در واقع نوعی نظم تازه برای زندگی می سازد؛ نظمی که روی رفتارهای روزمره، مسیر رشد فردی و حتی شکل زبان و هنر اثر می گذارد. به همین دلیل برای فهم جامعه در دوره های بحرانی موضوع مهمی است.

 

در زمان جنگ، اقتصاد از سطح سیاست به خانه و آشپزخانه و خیابان می آید.بنابراین تغییراتی در جیره بندی غذا، سوخت و کالاها

؛ تغییر الگوی کار و مصرف ؛ کمبود کالا و افزایش ارزش چیزهای ساده ؛ سازماندهی جمعی (صف ها، کوپن ها، کمک های مردمی) ایجاد می شود . این تغییرها باعث می شود مردم ارزش منابع و زمان را متفاوت ببینند. در بسیاری از خاطرات جنگ در جهان، توصیف زندگی دقیقا حول همین چیزها می چرخد: نان، چراغ، صف، بازار سیاه، یا تعمیر دوباره ی اشیا. بنابراین اقتصاد جنگ تبدیل می شود به روایت روزمرگی.یعنی جنگ؛ اقتصاد را از یک ساختار کلان به یک تجربه ی روزانه و ملموس تبدیل می کند. یعنی اقتصاد دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست؛ تبدیل می شود به چیزی که در غذا، زمان، کار و حتی روابط انسانی حضور دارد.

اما در اقتصاد جنگ، به دلیل کمبود منابع، همین چیزهای معمولی تبدیل می شوند به کالاهای ارزشمند و گاه نمادین.

 

از نظر فرهنگی نیز این تغییر مهم است؛ چون مردم ناگهان متوجه می شوند که چیزهایی که همیشه عادی به نظر می رسیدند، در واقع پایه ی زندگی اند. به همین دلیل در خاطرات و روایت های جنگ اغلب می بینیم که مردم با جزئیات درباره ی چیزهای بسیار ساده حرف می زنند: یک وعده غذا، یک چراغ روشن، یا پیدا کردن یک تکه پارچه.

 

به نوعی، اقتصاد جنگ؛ حساسیت انسان به ماده و منابع را افزایش می دهد.اقتصاد جنگ معمولا همراه است با جیره بندی، صف ها، کوپن ها یا نظام های توزیع کنترل شده. این سازوکارها فقط اقتصادی نیستند؛ آن ها ریتم زندگی شهری و اجتماعی را عوض می کنند.

به عنوان مثال :در زمان جنگ ؛ مردم ساعت های مشخصی برای خرید یا دریافت کالا دارند. یا صف ها به فضاهای اجتماعی تبدیل می شوند؛ جایی برای گفت وگو، شایعه، همدلی یا حتی تنش. زمان روزانه مردم بیشتر حول تامین نیازهای پایه می چرخد. و از نظر جامعه شناسی، این یعنی اقتصاد جنگ ؛ فضاهای جدید برای تعامل اجتماعی ایجاد می کند. 

 

 در اقتصاد جنگ، مصرف تبدیل می شود به مدیریت کمبود چرا که مردم یاد می گیرند: چیزها را تعمیر کنند ؛ از یک کالا چند بار استفاده کنند؛ جایگزین های خلاقانه پیدا کنند ؛ مصرف را محدود کنند . این رفتارها فقط اقتصادی نیستند؛ آن ها تبدیل می شوند به سبک زندگی. بسیاری از نسل هایی که دوران جنگ را تجربه کرده اند، حتی سال ها بعد هم همین الگوی صرفه جویی را در زندگی روزمره حفظ می کنند.

 

ادامه مطلب را در لینک می توانید مطالعه کنید .