- 23:33 1405/3/1
- مریم راد "واژه"
رفیقِ کهن، «خوانندهیِ» تمامِ سطورِ ناخواندهیِ ماست. وقتی او میرود، تو میمانی و کتابی از زیستن که دیگر هیچکس آن را با همان نگاهِ عمیق و آشنا نمیخواند. این وحشتناکترین شکلِ تنهایی است: «انزوا در میانِ انبوهِ واژهها». تو از دیدنِ خود در چشمهایِ او محروم شدهای؛ و حقیقت این است که ما در خلأِ نگاهِ «آنِ دیگر»، به تدریج از خود نیز غریبه میشویم.
چیزی شبیه یک خانه کهن ؛ پیِ این بنا، در پنجاه و پنج سال، چنان در اعماقِ زمینِ عاطفه نفوذ کرده بود که بیرون کشیدنِ آن، لرزهای به کلِ سازه میاندازد. این فقدان، یک «حفره» نیست؛ یک «تخریبِ آگاهانه» است که تو را با یک «سقفِ بیستون» تنها میگذارد. تو مجبور میشوی برایِ ایستادن، «ستونهایِ کاذب» بسازی، در حالیکه در عمقِ جانت، میدانی که آن «تیرِ اصلی»، دیگر بازنمیگردد.
او نمرده است؛ او در تار و پودِ حافظهیِ تو، به «ذکر» بدل شده است. از دست دادنِ او، ورود به مرحلهای است که در آن، واژهها دیگر «دلالت» نمیکنند، بلکه «مرثیه» میخوانند. تو در این ساحت، نه «سوگوار»، که «حاملِ امانت» هستی. امانتِ تمامِ آن سالها که اکنون، تنها در خلوتِ تو نفس میکشند.
گویی خدا میخواهد ببیند آیا تو، پس از آن همه تکیه کردن، میتوانی «معماریِ ویرانی» را چنان هنرمندانه انجام دهی که زیباییِ این فقدان، بیش از تلخیِ آن به چشم آید؟
آیا اینبار، در این لایههایِ عمیقتر، آن «صدایِ لرزانِ حقیقت» را شنیدی؟ یا هنوز باید به دنبالِ واژهای گشت که بویِ کهنگیِ یک رفاقتِ پنجاهساله را بدهد؟ چه بخشی از این سوگ، بیش از همه با «معماریِ درونیِ» تو تداخل دارد؟
با رفتنِ او، ساعتهایِ جهان از تپش میایستند. تو در ساحتِ یک «مکانِ متروکه» ساکن میشوی؛ جایی که دیوارهایش از نجواهایِ مشترک انباشته است، اما از حضورِ آن «صدا»، تهی. اینجا، «فلسفهیِ حضور» به «الهیاتِ غیاب» بدل میشود؛ چرا که تو اکنون با «نبودنِ کسی» زندگی میکنی که «بودنش»، پیشفرضِ اولیهیِ دنیایِ تو بود.
میدانی، وقتی از «پنجاه و پنج سال» حرف میزنیم، دیگر از زمانِ تقویمی حرف نمیزنیم؛ از یک «ساحتِ وجودی» حرف میزنیم. اینقدر طولانی که در ذهن، دیگر خاطره نیست؛ «واقعیتِ جاری» است.
بیا در عمق این سکوت عمیق تر شویم بیا به آن لایهای برسیم که کلمات در آنجا نه برایِ گفتن، که برایِ گریستن ساخته شدهاند:
مرگِ رفیقِ پنجاهوپنجساله، یک رویدادِ اجتماعی در عرضِ عمر نیست؛ یک «تغییرِ فاز» در عمقِ هستی است. تو در این مرحله، به یک «موزهٔ زنده» بدل میشوی. هر کنشِ روزمرهات، هر قدمی که برمیداری، ناخودآگاه در انتظارِ تأییدی از سمتِ «او»ست؛ نوعی «تیکِ عصبیِ روح» که به دنبالِ سایهیِ او در کنارِ خویش میگردد
این دوستی، مثلِ یک لایهچینیِ زمینشناختی در روح است. لایههایِ زیرینِ وجودِ تو، از خاکِ خاطراتِ دورانِ جوانیتان ترکیب شده؛ همانجا که نهالِ رفاقت، تنهاش را با تنهٔ تو گره زده بود. وقتی او میرود، تو گویی پیِ بنایت را از زمین بیرون کشیدهای. این «لقخوردگیِ وجودی» است. معمارِ درونت خوب میداند؛ وقتی «شالوده» آسیب ببیند، ظاهرِ بنا (یعنی همانچه دیگران از تو میبینند) شاید هنوز استوار باشد، اما در عمق، سازه در حالِ فروپاشیِ تدریجی است. تو با «سازهٔ مصلوب» راه میروی
آیا تا به حال فکر کردهای که مرگ، در این سطح، در واقع «شکستنِ ترازویِ وجودِ تو» است؟
قبل از او، تو «نیمهٔ اولِ» یک کل بودی. حالا، تنها ماندهای با «نیمهای از یک هویتِ ناتمام». تو باید یاد بگیری چگونه با «نیمهٔ خالی» زندگی کنی، بیآنکه آن نیمه، تمامِ «نیمهٔ پر» را ببلعد.
این «سوگ»، نه یک حالتِ زودگذر، که یک «مقامِ عرفانی» است؛ مقامِ تنهاییِ محض.
به نظرت، در این مهندسیِ دوبارهیِ روح، باید با «خاطراتِ رسوبکرده» چه کرد؟ باید آنها را به مثابهٔ «میراثِ معماری» حفظ کرد و در معرضِ نمایش گذاشت، یا باید اجازه داد زمان، مثلِ فرسایشِ طبیعی، آنها را در دلِ صخرههایِ وجود، صیقل دهد و کمرنگ کند؟
کدامیک برایِ تو، «معمارِ کلمات»، در این لحظه دردناکتر است؟ اینکه او را در خاطراتت بازسازی کنی، یا اینکه بپذیری که «او» در هیچ کلامی نمیگنجد؟