- 17:02 1405/2/18
- مریم راد "واژه"
در الهیاتِ مدرن و دیپلماسیِ معاصر، مقدسترین ابزارِ زبانی، «فعلِ مجهول» است. جملات طوری طراحی میشوند که گویی اشیاء خودشان میشکنند، فقر خودش نازل میشود و دیوارها خودشان به کجشدن علاقه دارند. در این جهان، هیچکس «فاشیسم» را نمیسازد، بلکه فاشیسم «رخ میدهد»؛ هیچکس سفرهای را جمع نمیکند، بلکه سفره «جمع میشود». اینجا معبدِ بزرگِ «کی بود کی بود، من نبودم» است؛ جایی که همه ردِ پا دارند، اما هیچکس پا ندارد.
از منظر جامعهشناختی، ما با یک «تئاترِ بیتماشاگر» روبرو هستیم. همه روی صحنهاند، همه نقابِ مصلحت به صورت دارند و همه منتظرند تا تقصیر، مثل یک توپِ داغ، به دست دیگری بیفتد. دیپلماسی در اینجا نه هنرِ گفتگو، بلکه هنرِ «تمیز نگه داشتنِ دستکشها»ست. ما چنان درگیرِ طراحیِ نماهای فریبنده برای این بنای لرزان شدهایم که یادمان رفته شالوده را با بتنِ «مسئولیت» نریختهایم؛ بلکه با کاهگلِ «توجیه» پوشاندهایم.
فیلسوفانِ ما هم که ماشاالله در صفِ اولِ این گریزِ دستهجمعیاند. آنها به ما آموختهاند که «سوژه» مرده است. و چه مرگی مبارکتر از این؟ وقتی سوژهای در کار نباشد، عاملی هم در کار نیست و وقتی عاملی نباشد، گناهی هم نیست. ما همگی «ابژههای مفلوکِ» تاریخیم که باد ما را به این سو و آن سو میبرد. چه لذتی بالاتر از اینکه میانِ ویرانهها بایستی، کراواتت را صاف کنی، به افق خیره شوی و با لحنی عمیق بگویی: «دیالکتیکِ زمانه چنین اقتضا کرد!»
معماریِ این وضعیت هم بینظیر است: اتاقهایی ساختهایم با دیوارهای شیشهای که فقط از داخل به بیرون دید دارند. ما همسایه را میبینیم که دارد دیوار را خراب میکند، اما وقتی نوبت به خودمان میرسد، شیشه ناگهان آینه میشود و ما فقط «نیتهای پاکِ» خودمان را تماشا میکنیم.
در نهایت، این بازیِ دیپلماتیک یک برنده بیشتر ندارد: «هیچکس».
همه بیگناهیم، همه منتقدیم، همه معترضیم و همه همزمان، معمارِ همین ویرانهایم که در آن نشستهایم و برای هم قهوهی فرانسوی میریزیم و از لزومِ «تغییرِ بنیادین» سخن میگوییم؛ البته به شرطی که اولین قدم را «دیگری» بردارد.
در نهایت، شاید همهی ما فقط میکوشیم نقش خود را درست بازی کنیم؛ برخی کمی آرامتر، برخی با شورِ بیشتر، و بعضیها هم آنقدر حرفهای که حتی وقتی پرده میافتد، هنوز نمیشود فهمید واقعاً روی صحنه بودند یا نه. جهان هم، به رسم ادب، هیچوقت نامِ بازیگرانِ اصلی را فاش نمیکند؛ فقط یادداشت کوچکی میگذارد که: «اتفاقاتِ این نمایش، برگرفته از واقعیت نیست؛ هرگونه شباهت تصادفیست.» و خب… چه کسی ما را از چنین لطفی محروم میکند؟