قصه ادم ها قصه ی باور هاست

من و نسخه ی دیگرم ...

  • 21:18 1405/2/14
  • مریم راد "واژه"

 

تا حالا شده حس کنی زندگی‌ات هنوز منتشر نشده؟انگار سال‌هاست داری «پیش‌نویس» می‌نویسی…اما هیچ‌وقت دکمه انتشار را نمی‌زنی.

ما صبح بیدار می‌شویم، کار می‌کنیم، می‌خندیم، عکس می‌گیریم، استوری می‌گذاریم…اما یک جای کار می‌لنگد. انگار بیشتر از اینکه زندگی کنیم، داریم زندگی را تماشا می‌کنیم.

عجیب نیست؟

نسخه‌ای از ما هر روز آنلاین است، فعال است، دیده می‌شود…اما نسخه واقعی‌مان هنوز منتظر است منتظر زمان بهتر، حال بهتر، خودِ بهتر.

سؤال اینجاست…

اگر زندگی یک‌بار بیشتر فرصت انتشار نداشته باشد،چرا این‌قدر طولش می‌دهیم؟

گاهی فکر می‌کنم خیلی از ما زندگی را مثل یک پیش‌نویس نگه داشته‌ایم.انگار جایی در ذهنمان دکمه‌ای هست به نام «نسخه نهایی»،و ما مدام به خودمان می‌گوییم: هنوز وقتش نرسیده…بگذار وقتی آماده‌تر شدم.

وقتی اوضاع بهتر شد.وقتی خودِ واقعی‌ام را پیدا کردم اما سال‌ها می‌گذرند و ما هنوز در همان پیش‌نویس مانده‌ایم.در همین فاصله، نسخه دیگری از ما شروع می‌کند به زندگی کردن؛نسخه‌ای که در صفحه‌ها و قاب‌ها ظاهر می‌شود.یک «منِ آنلاین» که همیشه چیزی برای گفتن دارد، جایی برای رفتن دارد، و لبخندی آماده برای دوربین. کم‌کم اتفاق عجیبی می‌افتد ما بیشتر از اینکه زندگی کنیم، زندگی را تماشا می‌کنیم. مثل تماشاگرانی که در سالن تاریک نشسته‌اند و روی پرده، نسخه‌ای از زندگی خودشان را می‌بینند و در این میان، بعضی آدم‌ها هم آرام‌آرام از زندگی ما محو می‌شوند.

نه دعوایی، نه خداحافظی بزرگی…فقط یک روز می‌فهمی مدت‌هاست صدای کسی را نشنیده‌ای.

رابطه‌ها گاهی مثل مه صبحگاهی‌اند؛ بی‌سر و صدا می‌آیند و بی‌سر و صدا هم ناپدید می‌شوند.شاید عجیب‌ترین پرسش زمانه ما این باشد: اگر یک نسخه از ما در جهان واقعی زندگی می‌کند و نسخه دیگری در جهانِ تصویرها و روایت‌ها، کدام‌یک واقعاً «ما» هستیم؟

 شاید خطرناک‌ترین اتفاق این باشد که آن‌قدر مشغول تماشای زندگی شویم که یادمان برود از پیش‌نویس خارج شویم

و بالاخره…

زندگی را منتشر کنیم.

شاید مشکل این نیست که آدم‌ها از زندگی ما می‌روند…شاید مشکل این است که ما خودمان هم کامل وارد زندگی خودمان نشده‌ایم. شاید باید یک روز جرئت کنیم نسخه آنلاین را خاموش کنیم، تماشاگر بودن را کنار بگذاریم، و بپذیریم که زندگی، پیش‌نویس نمی‌ماند.

هیچ‌وقت لحظه ایده‌آل از راه نمی‌رسد. هیچ‌وقت ما کامل نمی‌شویم. هیچ‌وقت همه‌چیز آماده نیست. زندگی مثل یک متن ناقص است که باید همان‌طور نیمه‌کاره منتشرش کنی و در حین انتشار، کاملش کنی.

شاید شجاع‌ترین کار این نسل این نباشد که دیده شود…بلکه این باشد که واقعاً زندگی کند.

مرز میان نیازهای واقعی و ساختگی .

  • 22:49 1405/2/13
  • مریم راد "واژه"

این روزها انسان شبیه مسافری‌ست که هر بامداد، پیش از آن‌که چشم بگشاید، به جست‌وجوی هویتِ گمشده‌اش در جیب‌ها می‌رود. انگار روح، نه در سینه، که در چینِ اسکناسی تاخورده جا می‌کند و با هر نوسان،

اندازه‌اش تغییر می‌کند.

جهان، آهسته اما مصرّانه، به ما آموخته است

به جای آنکه بپرسیم «چه بر جانت گذشته؟»

بگوییم «چه اندوخته‌ای؟» و ما برای پاسخ دادن، جرقه‌هایی از خود را خاموش می‌کنیم؛نه از حرص،از هراسی بی‌نام، هراسِ محو شدن در نگاه‌هایی که ارزش را در ترازوی چیزها می‌سنجند.

در این میان، مرزهای لطیفِ درون چون خطوط ساحل زیر قدم موج‌ها یک‌به‌یک پاک می‌شوند.

دیگر نمی‌دانیم کدام خواستن از اعماق ما برخاسته و کدام، پژواک خواستِ جهان است

که در گوشمان جا خوش کرده.

بحران مالی، تنها حساب‌ها را تحلیل نمی‌برد؛

گاهی توپوگرافیِ روح را دگرگون می‌کند. روشنایی ما کم‌سو می‌شود و نمی‌فهمیم

جهان تاریک‌تر شده یا چشمان ما فرسوده‌تر.

اما شاید، درست در میانه‌ی همین تیرگی،

فرصتی دست می دهد ، فرصت لمس دیوارهایی که سال‌هاست با اشیا، با خواسته‌ها، با اضطرارهای ساختگی دورتادور خود کشیده‌ایم. فرصتِ پرسیدنِ این پرسشِ ساده و سهمگین: «کدام بخش از این خانه از آنِ من است؟ و کدام بخش را برای زنده ماندن در نگاه دیگران برپا کرده‌ام؟»

در این عصرِ لرزان و فروخسته، شاید اصالت نه در داشتن، بلکه در بازشناختنِ نیازهای بی‌صدا باشد آن نیازهایی که نه بازار می‌شناسدشان و نه مناسبات روزمره، اما اگر به آن‌ها پشت کنیم، چیزی از ما کم می‌شود

که هیچ دارایی‌ای توان جبرانش را نداردو شاید حقیقتِ تلخ همین باشد:  در جهانی که اشیا با ما سخن می‌گویند، این ما هستیم که آرام‌آرام به مصرف‌شدگانِ خاموش بدل می‌شویم. اما اگر لحظه‌ای مکث کنیم—

در میان این هیاهوی قیمت‌ها و کمبودها—

شاید صدایی کمرنگ اما پابرجا را بشنویم؛

صدای «خواستنی» که از جنس ماست،

نه از جنس جهان. و همین کافی‌ست

تا بفهمیم بخشی از هویت نه خریدنی‌ست و نه فروختنی؛ فقط باید از زیر غبار نیازهای تحمیلی آهسته بلندش کنیم و دوباره بر شانه بگذاریم.

و در نهایت، انسان می‌ماند و یک پرسش ساده: آیا آنچه دنبالش می‌دویم واقعاً جای خالیِ درون را پُر می‌کند، یا فقط سکوتش را می‌پوشاند؟ گاهی حقیقت، همین مکث کوتاه است؛ لحظه‌ای که می‌فهمیم همه‌چیز را نمی‌شود داشت، اما می‌شود خود را از میان چیزها پس گرفت.

آدم های اشتباهی

  • 20:53 1405/2/6
  • مریم راد "واژه"

 

سلام و سلام 

تا حالا به آدم های اشتباهی دقت کرده اید ؟

آدم اشتباهی مثل این است که کلید ظریف یک در قدیمی را با کلید های رنگارنگ دیگری امتحان کنیم . کلید ها بد نیستند اما  هر در قفل خودش را دارد . 

یا مثل اینکه بخواهیم یک پرنده را قانع کنیم کنار ما و در زیر آب نفس بکشد . پرنده بد نیست همانطور که آب بد نیست اما قلمرو ها متفاوت هستند . 

یا مثل اینکه  یک قطعه موسیقی را با مترونوم غلط بشنویم .سازها بد نیستند بلکه ریتم ها هستند که فرق می کنند . 

آدم اشتباهی درواقع واژه ایست که ما برای توصیف شکاف میان انتظار و واقعیت ،نیاز و ظرفیت ،تصویر و ذات استفاده کرده ایم . چیزی شبیه یک قرارداد  . 

آدم اشتباهی بیشتر یک برداشت ذهنی ست تا واقعیت بیرونی . 

از دیدگاه اگزیستانسیالیسم ،جهان بی معناست تا وقتی ما معنایی برایش بسازیم پس آدم اشتباهی درواقع کسی ست که معنایی که ما برایش ساختیم با واقعیت وجودی اش همخوان نیست . مثل اینکه ما کسی را با نقش پنهانی مورد انتظار خود اشتباه می گیریم . قهرمانی که قرار است نجات‌مان دهد ،معشوقی که قرار است کامل مان کند ، دوستی که قرار است نمادی از امنیت باشد . این‌جا ست که  فلسفه می گوید مشکل از انتظار است . 

مسئله اینجاست که ما عموما در روابطمان با آدم ها با خود واقعی آنها روبه رو نمی شویم بلکه با تصویری که از آنها ساخته ایم روبه رو می شویم . و متاسفانه بعد از رو به رو شدن با  واقعیت ها تصویری که در ذهن ساخته ایم فرو می ریزد .  تبدیل می شود به تصویری که با واقعیت هماهنگ نیست . 

از منظر دیگر رواقیون معتقدند هیچ کس ذاتا اشتباه نیست. اگر و  فقط اگر  در جایگاه واقعی خودش و مطابق طبیعش قرار  دارد . یعنی ما بخواهیم با زور شخصی را در قالبی بگذاریم که برایش ساخته نشده و وقتی در ان قالب نمی گنجد او را مقصر بدانیم . 

فلسفه اخلاق می گوید آدم اشتباهی یعنی کسی که مانع رشد اخلاقی و انسانی ماست . مسئله بد بودن نیست ،مسئله ناسازگاری اخلاقی ست . شبیه دو ساز که همراه هم کوک نمی شوند نه اینکه یکی خراب باشد . 

اما در جامعه و جامعه شناسی تبدیل می شود به ساختار ،انتخاب و پترن های اجتماعی .

بخش بزرگی از روابط اشتباه ریشه در طبقه اجتماعی ،فرهنگ و خانواده دارد البته منابع عاطفی و الگو سازی های کودکی هم شرط هستند . گاهی اوقات هدف ما انتخاب آدم های اشتباهی نیست بلکه الگوی های کودکی مان  غلط است که ما را به آن سمت سوق می دهد . 

جامعه امروز که متاسفانه پر از الگوهای غلط است می تواند ما را به سمت تیپ های غلط در این رابطه سوق دهد . مثل مدرسه ،شبکه های اجتماعی ،اقتصاد مریض و ...

و اگر قرار باشد جهان را با عینک تجربه ببینیم آنوقت آدم اشتباهی بیشتر بیانگر زیست جهان ناسازگار است . 

در فلسفه معنا اگر بپذیریم که هر فرد افق معنایی خاص خود را دارد مثل ارزش ها ،اهداف ، ترس ها.  طعم زندگی و .. . 

آنوقت باید به دنبال معنایی در جاری از جای خود باشیم تا به آدم اشتباهی برسیم . 

حالا اگر این افق ها با هم همپوشانی نداشته باشد گفتمان ها به جایی نمی رسد.  مثل دو شاعر که یکی با جوهر وجودی خود از شب می نویسد و دیگر از نور صبح .طبیعی ست که صدایشان همخوان نخواهد بود . 

به نظرم در  دیدگاه جامعه شناسی ، ما آدم ها را انتخاب نمی کنیم بلکه ساختار ها را انتخاب می کنیم .مثلا طبقه اجتماعی تعیین می کند چه کسی در شبکه ارتباطی ما باشد .یا فرهنگ خانوادگی الگوی رابطه گیری را شکل می دهد ، رسانه ها تصاویر جذاب موفقیت ها را دیکته می کنند ،اقتصاد سطح امنیت مالی و روانی را تعیین می کند و بر روابط اثر مستقیم دارد . 

اما اما اما 

ما معمولا جذب آدم هایی می شویم که با زخم هایمان تناسب دارند ، یا با الگوهای کودکی مان هماهنگ اند  و یا  در نظام ارزشی ما معنا دارند 

و این جذب به صورت ناخودآگاه اتفاق می افتد بنابراین شاید بتوان گفت که آدم های اشتباهی محصول فصل مشترک زخم های هر دو طرف اند ،نه انتخاب آگاهانه . 

به نظرم زندگی گاهی اوقات مثل باغی ست که بعضی درخت ها را ما در آن می کاریم و بعضی دیگر را باد می آورد .و اگر میوه ای تلخ شد همیشه تقصیر درخت نیست شاید و فقط شاید . خاک آن تلخ است .یا شاید باغبان نقشه ی جانمایی  درخت ها را اشتباهی کشیده . 

در آستانه ی خاموشی ،

  • 13:39 1405/2/3
  • مریم راد "واژه"

سلام سلام . 

گاهی زیر پوست شهر ،آشفتگی ها شکل دیگری به خود میگیرند .  در حاشیۀ شهر، جایی میان غبارِ کوچه‌های خاموش، صدایی شنیده می‌شود؛ صدای  که نه می‌خواهد فریاد بزند و نه می‌خواهد جهان را ترک کند، بلکه صدای کسی که می‌خواهد دیده شود.

صدای کسی که می خواهد زندگی را فریاد بزند .  اما گاهی این صدا شبیه ترق‌ ترق شکستن شاخه‌ای نازک زیر بار سنگین است؛ شاخه نمی‌خواهد بیفتد، فقط دیگر نمی‌داند تا کجا می‌تواند تاب بیاورد. این صدا، صدای یک زن است  و شاید  این «زن» می‌تواند هرکس باشد ، زنی که سال‌ها زیر بار توقعات، نقش‌های اجباری، سکوت‌های تحمیل‌شده و جنگ‌های نابرابر، خم شده است.

جامعه گاهی از او انتظار دارد هم آتش را روشن نگه دارد، هم دود را پنهان کند.

در این میان، روان او همچون اتاقی تاریک می‌شود؛ اتاقی که اگر کسی چراغی در آن روشن نکند، سایه‌ها کم‌کم شروع به حرف زدن می‌کنند.همان سایه هایی که سمبل  فرسودگی، افسردگی و احساس بی‌ارزشی  می شوند  .نه دشمن‌اند و نه نشانهٔ ضعف؛ تنها پیام‌آورانی‌اند که معتقدند «چیزی در این انسان، نیازمند ترمیم است… و نیاز مند شنیدن است ».و سرخورده از دیده نشدن ،شنیده نشدن ،به سکوت پناه می برد . 

 این میل به خاموشی، بیش از آن‌که خواستِ نبودن باشد، اعتراضی است به نوعی بودن.

نوعی بودن که در آن زن احساس می‌کند وجودش تنها در صورتی پذیرفته می‌شود که خودش را کوچک، بی‌صدا، فرمان‌بردار یا فداکار نشان دهد.

فلسفه  اما به ما یاد می‌دهد که معنای این سکوت، همیشه مرگ نیست؛ گاهی «نه گفتن به وضع موجود» است، گاهی تلاش برای بازتعریف خویشتن. رنج این زن ،  رنج فردی نیست زنجیری‌ست که حلقه‌هایش به ساختارهای نابرابر، به تاریخ، به نگاه‌ها، به کلیشه‌ها و گاه به قوانین گره خورده است.

جامعه وقتی صدای او را نمی‌شنود یا نمی‌خواهد بشنود، او را به گوشه‌ای می‌راند که نور کمی در آن می‌تابد.

اما حقیقت این است وقتی زنی در خود فرو می‌رود، این شکستِ او نیست؛ شکست جامعه‌ای است که سایه را بر نور ترجیح داده.

 زنانی که تا مرز خاموشی می‌روند، نه می‌خواهند محو شوند و نه به دنبال پایان‌اند.آن‌ها تنها می‌خواهند سنگینی جهان را زمین بگذارند می‌خواهند کسی بیاید، دست بر شانه‌شان بگذارد و بگوید:

«تو حق داری دوباره آغاز شوی.»

در زیر پوست شهر، جایی میان سیمان و سایه، زنانی زندگی می‌کنند که گاهی به نقطه‌ای می‌رسند که دلشان می‌خواهد جهان برای لحظه‌ای از حرکت بایستد نه برای پایان‌دادن به خود، بلکه برای پایان‌دادن به زخم‌هایی که هر روز در سکوت انباشته می‌شود.

جامعه این زنان را همچون ظرف‌هایی می‌بیند که باید همیشه لبریز از مهر، صبر، فداکاری و تحمل باشند اما کمتر کسی می‌پرسد این ظرف‌ها از کجا پر می‌شوند؟

و وقتی ترک برمی‌دارند، چه کسی مسئول ترمیم آن‌هاست؟،  در جامعه ی بسته ی ایرانی ،هر زن شبیه خانه‌ای‌ست با پنجره‌های بسته سال‌ها قوانین، سنت‌ها، نقش‌های جنسیتی و ساختارهای نابرابر، نخ‌هایی دور وجود زن تنیده‌اند.

زن، عروسکی نیست، اما طناب‌های نامرئیِ مسئولیت، شرم، سکوت و قضاوت

گاهی او را مثل عروسکِ بی حرکت و بی جان  نشان می‌دهد؛بلکه بر عکس او  ، در حالی که در عمق وجودش در  نبردی از صداهای خاموش جریان دارد.

زنی که تا مرز خاموشی می‌رود، در حقیقت گرفتار چند جدال است جدال با جامعه‌ای که از او «بی‌خطا» بودن می‌خواهد ، جدال با خانواده‌ای که «تحمل» را فضیلت می‌داند جدال با خودی که سال‌ها شنیده «تو مهم نیستی»  و جدال با جهانی که به جای شنیدن، قضاوت می‌کند

او شبیه چراغی‌ست که سال‌ها برای دیگران سوخته  و سال ها نادیده گرفته شده  و حالا این نور چراغ سو سوی همیشه را ندارد . 

اما کمتر کسی فکر می‌کند که لرزش نور، فریاد کمک یک چراغ است  زنانی که در آستانۀ خاموشی می‌ایستند نه شکست‌خورده‌اند و نه ضعیف.

آن‌ها تنها سند زندهٔ جامعه‌ای هستند که بیشتر از زندگی فرد، از سکوت او بهره می‌برد.

و شاید همین است راز استعاره:

زنانی که تا مرز خاموشی می‌روند، در حقیقت دارند می‌گویند

"روشن نگه داشتن دنیا وظیفۀ من نیست؛

من هم حق دارم دیده شوم، شنیده شوم،

و کسی باشد که لامپم را قبل از سوختن عوض کند."

 

این متن نگاهی ست به زنان با طعم گس خشونت و  تنهایی که متاسفانه گاهی بوی خودکشی می دهد . 

گاهی میان سکوت سلاح‌ها

  • 16:00 1405/1/24
  • مریم راد "واژه"

سلام و سلام 

 

وقتی آتش‌بس برقرار می‌شود، جهان برای لحظه‌ای نفس می‌کشد. صدای انفجارها خاموش می‌شود و انسان‌ها دوباره می‌توانند صدای قلب خود را بشنوند. اما این سکوت، همیشه به معنای پایان جنگ نیست. گاهی جنگ پیش از آخرین شلیک شروع شده و پس از خاموشی سلاح‌ها نیز ادامه می‌یابد؛ در ذهن‌ها، در خاطره‌ها و در فاصله‌هایی که میان انسان‌ها باقی مانده است.

بسیاری از طرف‌ها صلح را می‌خواهند؛ زیرا جنگ خسته‌شان کرده، از دست‌دادن‌ها سنگین شده و آینده‌ آرام‌ همیشه  وسوسه‌کننده است . اما خواستن صلح، با توانستن صلح فرق دارد.

توانستن یعنی عبور از ترس‌های قدیمی، از بی‌اعتمادی رسوب‌کرده در عمق افکار ، از روایتی که هر طرف برای توجیه رنج‌هایش ساخته است.

توانستن یعنی رها کردن شمشیری که سال‌ها دست را شکل داده، حتی وقتی هنوز حس می‌کنی ممکن است دوباره لازم شود.

اینجاست که صلح از یک تصمیم سیاسی فراتر می‌رود و تبدیل به یک ریاضت روحی می‌شود؛ تمرینی برای دیدن دیگری نه به‌عنوان سایه، بلکه به‌عنوان انسانی مشابه خود.

آتش‌بس اغلب مانند آینه‌ای است که روبه‌روی دو طرف قرار می‌گیرد.در سکوت سلاح‌ها، هر طرف تصویر خود و زخم‌هایی را که بر تن دارد، واضح‌تر می‌بیند.و آتش‌بس نشان می‌دهد چه چیزهایی واقعاً حل نشده‌اند:

ترس‌هایی که در لایه‌های پنهان مانده‌اند، خشم‌هایی که هنوز نامرئی‌اند، و امیدهایی که زیادی شکننده‌اند.

گاهی طرف‌ها نه با یکدیگر، بلکه با تصویر خودشان در این آینه درگیرند.و همین درگیری داخلی، خود بهانه‌ای می‌شود برای شکست دوباره‌ی توافق.

فاصله‌ها همیشه جغرافیایی نیستند.گاهی فاصله میان دو روایت است، دو حقیقت، دو تجربه‌ی زیسته.

گاهی فاصله میان دو ترس است؛ ترس از تکرار گذشته، ترس از دست‌دادن هویت، ترس از اعتماد.

صلح زمانی دشوار می‌شود که هر طرف در جزیره‌ای از روایت خود زندگی می‌کند و پل‌های میان این جزایر یا ساخته نشده، یا پیش‌تر سوخته است.

فلسفه‌ی فاصله‌ها به ما می‌گوید:تا زمانی که این شکاف‌ها فهم نشوند، آتش‌بس تنها سکوتی موقت است؛ سکوتی که زیر سطح خود هزاران صدا را پنهان کرده.

شاید صلح، بیش از آن‌که یک توافق باشد، یک فرآیند طولانیِ فهمیدن است.فهمیدن چرا دیگری می‌ترسد، چرا خشمگین است، و چرا دست‌هایش هنوز می‌لرزد.

وقتی فاصله‌ها دیده شوند، آینه‌ها حقیقت را بازتاب دهند و انسان‌ها از خواستن صلح به توانستن آن برسند، شاید آن‌گاه سکوت بعد از آتش‌بس، به سکونی عمیق‌تر و پایدارتر تبدیل شود؛ سکونی که نه حاصل ترس، بلکه نتیجه‌ی فهم است.

صلح در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد: نبودِ جنگ، خاموشی سلاح‌ها، بازگشایی درها و پنجره‌ها.

اما در لایه‌های عمیق‌تر، صلح چیزی بسیار ظریف‌تر و پیچیده‌تر است؛ چیزی شبیه مرمت یک بنای کهن که ستون‌هایش ترک برداشته و سقفش سال‌ها وزن طوفان را تحمل کرده است.صلح فقط پایان خشونت نیست؛آغاز بازسازی اعتماد است.

اعتمادی که شاید پیش از جنگ هم کامل وجود نداشته، اما پس از آن، همچون شیشه‌ای شکسته باید تکه‌تکه جمع شود.

در این مسیر، صلح شبیه به «حرف‌زدن دوباره» است؛حرف‌زدن پس از سال‌ها سکوت، سوءتفاهم و ترس.

صلح یعنی توانایی  دیدن انسان آنسوی مرزها و  حافظه ها ،صلح وقتی آغاز می‌شود که انسان بتواند از پشت روایت‌های ریشه‌دار خود، چهره‌ی دیگری را ببیند؛

نه به‌عنوان دشمن،نه به‌عنوان تهدید،

بلکه به‌عنوان کسی که او هم رنجیده، او هم ترسیده، او هم امیدوار است.صلح از جنس «فهمیدن» است، نه «فراموش‌کردن».فراموشی سطحی است و مثل نقاشی روی دیوار ترک‌خورده؛اما فهمیدن، یعنی نشستن کنار ترک‌ها و دیدن اینکه هر کدام نشانی از یک روز سخت بوده.بعضی‌ها فکر می‌کنند صلح لحظه‌ای و  ناگهانی است: یک امضا، یک دست‌دادن، یک اعلام رسمی.اما صلح واقعی در لحظه‌های کوچک اتفاق می‌افتد: در باز شدن یک در که مدت‌ها بسته بوده ،در بازگشت لبخندهای ساده،  در اعتماد به کلماتی که دیگر بوی تهدید نمی‌دهند،  در این‌که مردم دوباره برای آینده برنامه می‌ریزند، نه برای فرار از گذشته

صلح شاید «آرام» باشد، اما هرگز «آسان» نیست.صلح، شجاعت می‌خواهد؛شجاعتِ رها کردن سایه‌های قدیمی، بدون اینکه آن‌ها را انکار کنیم. و با تمام پیچیدگی‌ها، صلح همیشه در ذهن بشر درخشیده است؛ مثل چراغی کوچک که در تاریکی‌های عمیق، مسیر را نشان می‌دهد. حتی وقتی راه دور است، حتی وقتی رسیدن به آن دشوار است،

خودِ وجود این رؤیاست که انسان را وادار می‌کند دوباره برخیزد، دوباره بسازد و دوباره باور کند که جهان می‌تواند مکانی آرام‌تر باشد.صلح نه پایان مسیر، بلکه شروع دوباره‌ی انسان بودن است.

به منِ پنج سال بعد،

  • 19:49 1405/1/22
  • مریم راد "واژه"

سلام 

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چند چیز در جهان عوض شده است؛ نمی‌دانم شهر همان بوی همیشگی را می‌دهد یا خیابان‌ها هم مثل آدم‌ها خسته‌تر شده‌اند. نمی‌دانم هنوز شب‌ها همان‌قدر فکر می‌کنی یا بالاخره یاد گرفته‌ای کمی آرام‌تر زندگی کنی. تنها چیزی که می‌دانم این است که من، در این لحظه از زمان، نشسته‌ام و برای تو می‌نویسم؛ برای کسی که ادامه‌ی همین فکرها، امیدها و ترس‌هاست.

پنج سال زمان عجیبی است. نه آن‌قدر کوتاه که هیچ چیز تغییر نکند، و نه آن‌قدر بلند که همه چیز کاملاً از نو ساخته شود. در پنج سال، آدم می‌تواند آدم دیگری شود؛ یا همان آدم بماند با زخم‌ها و فهم عمیق‌تری از جهان.

و نمی‌دانم تو کدام شده‌ای.

راستش را بخواهی، منِ امروز کمی خسته است. نه از زندگی، بلکه از سرعت عجیب دنیا. از این‌که آدم‌ها کمتر گوش می‌دهند و بیشتر حرف می‌زنند. از این‌که گاهی حقیقت زیر لایه‌ای از هیاهو گم می‌شود و مهربانی به چیزی کمیاب تبدیل می‌شود. گاهی حس می‌کنم جهان شبیه اتاقی شلوغ شده که همه در آن فریاد می‌زنند، اما کمتر کسی واقعاً شنیده می‌شود.

امیدوارم تو در این پنج سال، یاد گرفته باشی چطور در میان این شلوغی، صدای واقعی خودت را گم نکنی.

من هنوز باور دارم انسان بودن چیزی بیشتر از نفس کشیدن و روزها را گذراندن است. انسان بودن یعنی دیدن رنج دیگران و بی‌تفاوت نماندن. یعنی حتی وقتی جهان کمی سرد شده، هنوز جایی در دل خودت برای گرما نگه داری. امیدوارم تو هنوز همان آدمی باشی که وقتی بی‌عدالتی می‌بیند، در دلش چیزی می‌لرزد.

راستی… آیا هنوز امید داری؟

این سؤال برایم مهم است. چون گاهی امید داشتن در این دنیا شبیه نوعی مقاومت است. انگار باید آگاهانه تصمیم بگیری که تسلیم تاریکی نشوی. منِ امروز هنوز سعی می‌کنم امیدوار بمانم؛ حتی وقتی خبرها سنگین‌اند، حتی وقتی آدم‌ها از هم دورتر می‌شوند.

نمی‌دانم در پنج سال گذشته چند بار زمین خوردی، چند رؤیا عوض شد، چند آرزو شکل تازه‌ای گرفت. اما امیدوارم اگر شکستی هم بوده، چیزی در تو عمیق‌تر شده باشد؛ چیزی شبیه فهم، یا شاید شبیه مهربانی.

یک چیز دیگر هم هست که می‌خواهم از تو بپرسم:

آیا هنوز به چیزهای کوچک توجه می‌کنی؟

به نور عصر روی دیوار،

به بوی باران روی آسفالت،

به صدای خنده‌ای که ناگهان  هیاهوی خیابان را  می شکند و فضا را انسانی‌تر می‌کند.

دنیا گاهی آن‌قدر بزرگ و پرهیاهو می‌شود که آدم یادش می‌رود زندگی در همین لحظه‌های ساده جریان دارد. امیدوارم تو این را فراموش نکرده باشی.

منِ امروز هنوز پر از سؤال است. درباره‌ی عدالت، درباره‌ی آزادی، درباره‌ی این‌که انسان‌ها چرا با وجود توانایی برای مهربانی، گاهی این‌قدر سخت و بی‌رحم می‌شوند. شاید تو در این پنج سال پاسخ‌هایی پیدا کرده باشی. شاید هم فقط یاد گرفته باشی با این سؤال‌ها آرام‌تر زندگی کنی.

اگر روزی احساس کردی راه را گم کرده‌ای، یادت بیاید که منِ امروز با همه‌ی تردیدهایش هنوز ایمان کوچکی به آینده دارد. ایمانی نه از جنس ساده‌لوحی، بلکه از جنس سرسختی. از این باور که جهان، با تمام تاریکی‌هایش، هنوز جاهایی برای روشن شدن دارد.

و اگر روزی خوشحال بودی — واقعاً خوشحال — لحظه‌ای مکث کن و به من فکر کن؛ به کسی که پنج سال قبل نشسته بود و امیدوار بود تو حالِ بهتری داشته باشی.

شاید ما در زمان از هم دور باشیم، اما در حقیقت یک نفر هستیم؛ انسانی که هنوز می‌خواهد بفهمد، دوست داشته باشد، و در حد توانش جهان را کمی انسانی‌تر کند.

مراقب خودت باش.

و اگر توانستی، مراقب این جهان خسته هم باش.

با امید و کمی دلتنگی

از طرفِ منِ پنج سال پیش تو

مریم راد "واژه"