- 19:49 1405/1/22
- مریم راد "واژه"
سلام
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی چند چیز در جهان عوض شده است؛ نمیدانم شهر همان بوی همیشگی را میدهد یا خیابانها هم مثل آدمها خستهتر شدهاند. نمیدانم هنوز شبها همانقدر فکر میکنی یا بالاخره یاد گرفتهای کمی آرامتر زندگی کنی. تنها چیزی که میدانم این است که من، در این لحظه از زمان، نشستهام و برای تو مینویسم؛ برای کسی که ادامهی همین فکرها، امیدها و ترسهاست.
پنج سال زمان عجیبی است. نه آنقدر کوتاه که هیچ چیز تغییر نکند، و نه آنقدر بلند که همه چیز کاملاً از نو ساخته شود. در پنج سال، آدم میتواند آدم دیگری شود؛ یا همان آدم بماند با زخمها و فهم عمیقتری از جهان.
و نمیدانم تو کدام شدهای.
راستش را بخواهی، منِ امروز کمی خسته است. نه از زندگی، بلکه از سرعت عجیب دنیا. از اینکه آدمها کمتر گوش میدهند و بیشتر حرف میزنند. از اینکه گاهی حقیقت زیر لایهای از هیاهو گم میشود و مهربانی به چیزی کمیاب تبدیل میشود. گاهی حس میکنم جهان شبیه اتاقی شلوغ شده که همه در آن فریاد میزنند، اما کمتر کسی واقعاً شنیده میشود.
امیدوارم تو در این پنج سال، یاد گرفته باشی چطور در میان این شلوغی، صدای واقعی خودت را گم نکنی.
من هنوز باور دارم انسان بودن چیزی بیشتر از نفس کشیدن و روزها را گذراندن است. انسان بودن یعنی دیدن رنج دیگران و بیتفاوت نماندن. یعنی حتی وقتی جهان کمی سرد شده، هنوز جایی در دل خودت برای گرما نگه داری. امیدوارم تو هنوز همان آدمی باشی که وقتی بیعدالتی میبیند، در دلش چیزی میلرزد.
راستی… آیا هنوز امید داری؟
این سؤال برایم مهم است. چون گاهی امید داشتن در این دنیا شبیه نوعی مقاومت است. انگار باید آگاهانه تصمیم بگیری که تسلیم تاریکی نشوی. منِ امروز هنوز سعی میکنم امیدوار بمانم؛ حتی وقتی خبرها سنگیناند، حتی وقتی آدمها از هم دورتر میشوند.
نمیدانم در پنج سال گذشته چند بار زمین خوردی، چند رؤیا عوض شد، چند آرزو شکل تازهای گرفت. اما امیدوارم اگر شکستی هم بوده، چیزی در تو عمیقتر شده باشد؛ چیزی شبیه فهم، یا شاید شبیه مهربانی.
یک چیز دیگر هم هست که میخواهم از تو بپرسم:
آیا هنوز به چیزهای کوچک توجه میکنی؟
به نور عصر روی دیوار،
به بوی باران روی آسفالت،
به صدای خندهای که ناگهان هیاهوی خیابان را می شکند و فضا را انسانیتر میکند.
دنیا گاهی آنقدر بزرگ و پرهیاهو میشود که آدم یادش میرود زندگی در همین لحظههای ساده جریان دارد. امیدوارم تو این را فراموش نکرده باشی.
منِ امروز هنوز پر از سؤال است. دربارهی عدالت، دربارهی آزادی، دربارهی اینکه انسانها چرا با وجود توانایی برای مهربانی، گاهی اینقدر سخت و بیرحم میشوند. شاید تو در این پنج سال پاسخهایی پیدا کرده باشی. شاید هم فقط یاد گرفته باشی با این سؤالها آرامتر زندگی کنی.
اگر روزی احساس کردی راه را گم کردهای، یادت بیاید که منِ امروز با همهی تردیدهایش هنوز ایمان کوچکی به آینده دارد. ایمانی نه از جنس سادهلوحی، بلکه از جنس سرسختی. از این باور که جهان، با تمام تاریکیهایش، هنوز جاهایی برای روشن شدن دارد.
و اگر روزی خوشحال بودی — واقعاً خوشحال — لحظهای مکث کن و به من فکر کن؛ به کسی که پنج سال قبل نشسته بود و امیدوار بود تو حالِ بهتری داشته باشی.
شاید ما در زمان از هم دور باشیم، اما در حقیقت یک نفر هستیم؛ انسانی که هنوز میخواهد بفهمد، دوست داشته باشد، و در حد توانش جهان را کمی انسانیتر کند.
مراقب خودت باش.
و اگر توانستی، مراقب این جهان خسته هم باش.
با امید و کمی دلتنگی
از طرفِ منِ پنج سال پیش تو
مریم راد "واژه"