- 16:00 1405/1/24
- مریم راد "واژه"
سلام و سلام
وقتی آتشبس برقرار میشود، جهان برای لحظهای نفس میکشد. صدای انفجارها خاموش میشود و انسانها دوباره میتوانند صدای قلب خود را بشنوند. اما این سکوت، همیشه به معنای پایان جنگ نیست. گاهی جنگ پیش از آخرین شلیک شروع شده و پس از خاموشی سلاحها نیز ادامه مییابد؛ در ذهنها، در خاطرهها و در فاصلههایی که میان انسانها باقی مانده است.
بسیاری از طرفها صلح را میخواهند؛ زیرا جنگ خستهشان کرده، از دستدادنها سنگین شده و آینده آرام همیشه وسوسهکننده است . اما خواستن صلح، با توانستن صلح فرق دارد.
توانستن یعنی عبور از ترسهای قدیمی، از بیاعتمادی رسوبکرده در عمق افکار ، از روایتی که هر طرف برای توجیه رنجهایش ساخته است.
توانستن یعنی رها کردن شمشیری که سالها دست را شکل داده، حتی وقتی هنوز حس میکنی ممکن است دوباره لازم شود.
اینجاست که صلح از یک تصمیم سیاسی فراتر میرود و تبدیل به یک ریاضت روحی میشود؛ تمرینی برای دیدن دیگری نه بهعنوان سایه، بلکه بهعنوان انسانی مشابه خود.
آتشبس اغلب مانند آینهای است که روبهروی دو طرف قرار میگیرد.در سکوت سلاحها، هر طرف تصویر خود و زخمهایی را که بر تن دارد، واضحتر میبیند.و آتشبس نشان میدهد چه چیزهایی واقعاً حل نشدهاند:
ترسهایی که در لایههای پنهان ماندهاند، خشمهایی که هنوز نامرئیاند، و امیدهایی که زیادی شکنندهاند.
گاهی طرفها نه با یکدیگر، بلکه با تصویر خودشان در این آینه درگیرند.و همین درگیری داخلی، خود بهانهای میشود برای شکست دوبارهی توافق.
فاصلهها همیشه جغرافیایی نیستند.گاهی فاصله میان دو روایت است، دو حقیقت، دو تجربهی زیسته.
گاهی فاصله میان دو ترس است؛ ترس از تکرار گذشته، ترس از دستدادن هویت، ترس از اعتماد.
صلح زمانی دشوار میشود که هر طرف در جزیرهای از روایت خود زندگی میکند و پلهای میان این جزایر یا ساخته نشده، یا پیشتر سوخته است.
فلسفهی فاصلهها به ما میگوید:تا زمانی که این شکافها فهم نشوند، آتشبس تنها سکوتی موقت است؛ سکوتی که زیر سطح خود هزاران صدا را پنهان کرده.
شاید صلح، بیش از آنکه یک توافق باشد، یک فرآیند طولانیِ فهمیدن است.فهمیدن چرا دیگری میترسد، چرا خشمگین است، و چرا دستهایش هنوز میلرزد.
وقتی فاصلهها دیده شوند، آینهها حقیقت را بازتاب دهند و انسانها از خواستن صلح به توانستن آن برسند، شاید آنگاه سکوت بعد از آتشبس، به سکونی عمیقتر و پایدارتر تبدیل شود؛ سکونی که نه حاصل ترس، بلکه نتیجهی فهم است.
صلح در نگاه اول ساده به نظر میرسد: نبودِ جنگ، خاموشی سلاحها، بازگشایی درها و پنجرهها.
اما در لایههای عمیقتر، صلح چیزی بسیار ظریفتر و پیچیدهتر است؛ چیزی شبیه مرمت یک بنای کهن که ستونهایش ترک برداشته و سقفش سالها وزن طوفان را تحمل کرده است.صلح فقط پایان خشونت نیست؛آغاز بازسازی اعتماد است.
اعتمادی که شاید پیش از جنگ هم کامل وجود نداشته، اما پس از آن، همچون شیشهای شکسته باید تکهتکه جمع شود.
در این مسیر، صلح شبیه به «حرفزدن دوباره» است؛حرفزدن پس از سالها سکوت، سوءتفاهم و ترس.
صلح یعنی توانایی دیدن انسان آنسوی مرزها و حافظه ها ،صلح وقتی آغاز میشود که انسان بتواند از پشت روایتهای ریشهدار خود، چهرهی دیگری را ببیند؛
نه بهعنوان دشمن،نه بهعنوان تهدید،
بلکه بهعنوان کسی که او هم رنجیده، او هم ترسیده، او هم امیدوار است.صلح از جنس «فهمیدن» است، نه «فراموشکردن».فراموشی سطحی است و مثل نقاشی روی دیوار ترکخورده؛اما فهمیدن، یعنی نشستن کنار ترکها و دیدن اینکه هر کدام نشانی از یک روز سخت بوده.بعضیها فکر میکنند صلح لحظهای و ناگهانی است: یک امضا، یک دستدادن، یک اعلام رسمی.اما صلح واقعی در لحظههای کوچک اتفاق میافتد: در باز شدن یک در که مدتها بسته بوده ،در بازگشت لبخندهای ساده، در اعتماد به کلماتی که دیگر بوی تهدید نمیدهند، در اینکه مردم دوباره برای آینده برنامه میریزند، نه برای فرار از گذشته
صلح شاید «آرام» باشد، اما هرگز «آسان» نیست.صلح، شجاعت میخواهد؛شجاعتِ رها کردن سایههای قدیمی، بدون اینکه آنها را انکار کنیم. و با تمام پیچیدگیها، صلح همیشه در ذهن بشر درخشیده است؛ مثل چراغی کوچک که در تاریکیهای عمیق، مسیر را نشان میدهد. حتی وقتی راه دور است، حتی وقتی رسیدن به آن دشوار است،
خودِ وجود این رؤیاست که انسان را وادار میکند دوباره برخیزد، دوباره بسازد و دوباره باور کند که جهان میتواند مکانی آرامتر باشد.صلح نه پایان مسیر، بلکه شروع دوبارهی انسان بودن است.