- 22:49 1405/2/13
- مریم راد "واژه"
این روزها انسان شبیه مسافریست که هر بامداد، پیش از آنکه چشم بگشاید، به جستوجوی هویتِ گمشدهاش در جیبها میرود. انگار روح، نه در سینه، که در چینِ اسکناسی تاخورده جا میکند و با هر نوسان،
اندازهاش تغییر میکند.
جهان، آهسته اما مصرّانه، به ما آموخته است
به جای آنکه بپرسیم «چه بر جانت گذشته؟»
بگوییم «چه اندوختهای؟» و ما برای پاسخ دادن، جرقههایی از خود را خاموش میکنیم؛نه از حرص،از هراسی بینام، هراسِ محو شدن در نگاههایی که ارزش را در ترازوی چیزها میسنجند.
در این میان، مرزهای لطیفِ درون چون خطوط ساحل زیر قدم موجها یکبهیک پاک میشوند.
دیگر نمیدانیم کدام خواستن از اعماق ما برخاسته و کدام، پژواک خواستِ جهان است
که در گوشمان جا خوش کرده.
بحران مالی، تنها حسابها را تحلیل نمیبرد؛
گاهی توپوگرافیِ روح را دگرگون میکند. روشنایی ما کمسو میشود و نمیفهمیم
جهان تاریکتر شده یا چشمان ما فرسودهتر.
اما شاید، درست در میانهی همین تیرگی،
فرصتی دست می دهد ، فرصت لمس دیوارهایی که سالهاست با اشیا، با خواستهها، با اضطرارهای ساختگی دورتادور خود کشیدهایم. فرصتِ پرسیدنِ این پرسشِ ساده و سهمگین: «کدام بخش از این خانه از آنِ من است؟ و کدام بخش را برای زنده ماندن در نگاه دیگران برپا کردهام؟»
در این عصرِ لرزان و فروخسته، شاید اصالت نه در داشتن، بلکه در بازشناختنِ نیازهای بیصدا باشد آن نیازهایی که نه بازار میشناسدشان و نه مناسبات روزمره، اما اگر به آنها پشت کنیم، چیزی از ما کم میشود
که هیچ داراییای توان جبرانش را نداردو شاید حقیقتِ تلخ همین باشد: در جهانی که اشیا با ما سخن میگویند، این ما هستیم که آرامآرام به مصرفشدگانِ خاموش بدل میشویم. اما اگر لحظهای مکث کنیم—
در میان این هیاهوی قیمتها و کمبودها—
شاید صدایی کمرنگ اما پابرجا را بشنویم؛
صدای «خواستنی» که از جنس ماست،
نه از جنس جهان. و همین کافیست
تا بفهمیم بخشی از هویت نه خریدنیست و نه فروختنی؛ فقط باید از زیر غبار نیازهای تحمیلی آهسته بلندش کنیم و دوباره بر شانه بگذاریم.
و در نهایت، انسان میماند و یک پرسش ساده: آیا آنچه دنبالش میدویم واقعاً جای خالیِ درون را پُر میکند، یا فقط سکوتش را میپوشاند؟ گاهی حقیقت، همین مکث کوتاه است؛ لحظهای که میفهمیم همهچیز را نمیشود داشت، اما میشود خود را از میان چیزها پس گرفت.