- 11:51 1405/2/16
- مریم راد "واژه"
این روزها، جهان دیگر مجموعهای از اتفاقات نیست؛ بلکه ویترینی از تعبیرهاست. هر واقعه، مثل سنگی که به برکهای بیفتد، موجهایی میسازد که دیگر ربطی به سنگ ندارند. ما در عصرِ «پسا-حقیقت» زندگی نمیکنیم، ما در عصرِ «کثرتِ روایتهای پرصدا» ساکنیم. جایی که اگر کسی آرام و بیصدا گوشهای درد بکشد، تا زمانی که یک روایتگر با نخی نامرئی او را به صحنه نیاورد، گویی اصلاً وجود ندارد. ما مثل آن کمدینی شدهایم که روی صحنه فرو میریزد و تماشاگران، به جای زنگ زدن به اورژانس، برای «بازیِ درخشانش» دست میزنند. چرا؟ چون روایتِ حاکم بر آن لحظه، «کمدی» است، نه «تراژدی».
تراژدی بزرگ درست همینجاست: در حالی که آن عروسکِ خیسخورده، زیر شلاقِ باران و نهیبِ رعد، میانِ ماندن و فرو ریختن میرقصد، تماشاگرانی که از پشتِ نمایشگرهای ضدگلولهی خویش به او خیره شدهاند، لرزشِ اندامش را نه از «ترس»، که یک «تکنیکِ تازهی اجرا» میپندارند. آنها نمیدانند این نقاب، نه برای خوشامدِ چشمهای آنها، که برای تاب آوردنِ تَرکهای عمیقِ روح ساخته شده است. در این دیپلماسیِ نابرابر، «حقیقت» وجهالمعامله شده است. ما رنجِ واقعیِ آدمها را به «محتوا» تبدیل کردهایم. ما به آن عروسکی که جانش از آتش میلرزد، «امتیاز» میدهیم، چون روایتِ ما از او، نه یک «انسانِ دردمند»، که یک «تصویرِ ماندگار» است. چقدر باید بگذرد تا بفهمیم پشتِ هر روایتِ صیقلخورده، کسی ایستاده که شاید تمامِ سهمش از زندگی، فقط همین رقصِ بیپناه زیر باران است؟
عروسکِ خیمهشببازی تا کجای میدان میتواند برقصد، وقتی باد تکانش میدهد، باران خیسش میکند و رعدوبرق، هراسِ هزارسالهی آتش را به جانش میاندازد؟ نقاب بر چهره دارد، اما نه از سرِ بیدردی. نقابها صرفاً صورتکهایی نیستند که بر چهره نشسته باشند؛ گاهی از جنسِ دردند، از جنس تجربههای ریز و درشت، از جنس کمبودها، ترسها و شکستها. هر آدمی، پیش از آنکه نقابی بر چهره بگذارد، زخمی در جان داشته که روزی تصمیم گرفته آن را به شکلِ نقاب حفظ کند؛ نه برای فریب، که برای دوام آوردن.
اما وقتی اجتماعِ آدمها به تصویرِ پرتکرارِ عروسکانِ خیمهشببازی بدل شده باشد، آنگاه طبیعی است که دستی هم پیدا شود تا ما را بازی دهد. دستی که وقتِ نیاز، دستهایمان را بالا ببرد؛ در لحظهای ما را به دعا و راز و نیاز وادارد؛ و در لحظهای دیگر، وقتی موفقیت چشمگیر شد، لرزشِ شانههایمان را به رقصی در میانهی میدان تعبیر کند. در چنین وضعی، حتی احساساتِ ما نیز از خطرِ کارگردانیِ پنهان در امان نمیمانند. شادی، سوگواری و حتی سکوت، ممکن است پیش از آنکه از درون ما برخاسته باشند، در قالبی از پیش تعریفشده به نمایش درآیند.
پرسش اما اینجاست: اگر این نخها پاره شوند چه؟ اگر عروسک زمینگیر شود چه؟ آیا افتادن، پایانِ رقص است یا نخستین امکانِ ایستادن؟ شاید بزرگترین هراسِ انسانِ امروز نه بازی داده شدن، که بیحرکت ماندن پس از گسستنِ نخهاست. ما به حرکت عادت کردهایم، حتی اگر این حرکت از ارادهی ما نباشد.
با این همه، شاید شأنِ انسان دقیقاً از همینجا آغاز شود: از لحظهای که میان زمینگیر شدن و بازیچه ماندن، مکثی کوتاه میکند و میپرسد: این صدا، صدای من است یا بازتابِ روایتی که بارها در گوشم تکرار شده؟ شاید نتوان همهی نخها را برید، اما میتوان فهمید کدام نخ، ما را به حرکت درمیآورد و کدام نخ، فقط ما را شبیه دیگران میکند. در زمانهای که هر کس میکوشد روایتی مسلطتر بسازد، انسان بودن شاید بیش از هر چیز، هنرِ زنده ماندن میان روایتها باشد؛ بیآنکه تماماً در آنها حل شویم، و بیآنکه از ترسِ فرو افتادن، تا ابد به رقصی ادامه دهیم که از آنِ ما نیست.
و در نهایت در نهایت، تنها یک سؤال باقی میماند: آیا به راستی عروسکان، رؤیای بریدن نخهایشان را در سر دارند، یا صرفاً آرزوی یک دستِ ماهرتر؟ شاید پاسخ در نگاه تماشاگری پنهان است که هرگز ندیدیم. نگاهی که شاید پشتِ آینههای تالار، به ما میخندد.