قصه ادم ها قصه ی باور هاست

سه نقطه ....

  • 10:46 1405/3/11
  • مریم راد "واژه"

همیشه آن‌که نمی‌گوید، بی‌احساس نیست.گاهی اتفاقاً بیش از اندازه احساس دارد؛ آن‌قدر که از ترس ریختن همه‌چیز، دست به هیچ نمی‌زند. بعضی علاقه‌ها مثل پرنده‌ای هستند که در سینه بال می‌زنند، اما راه آسمان را پیدا نمی‌کنند نه چون نمی‌خواهند، بلکه چون از سقوط می‌ترسند و این شاید یکی از غم‌انگیزترین شکل‌های دوست داشتن باشد:

دوست داشتن، بدون جرأت آغاز.

علاقه‌ای که به زبان نمی‌آید، مثل نامه‌ای‌ست بی‌تمبر که حتی اگر پست شود به مقصد نمی رسد . دل، ایستاده بر لبه‌ی یک پل، اما پا هنوز فرمان عبور نمی‌دهد. انگار هنوز عشق حرفی نگفته، مثل چراغی‌ست پشت پرده؛ روشن است، اما دیده نمی‌شود و در این حال بعضی احساس‌ها در گلو نمی‌میرند، در سکوت یخ می‌زنند . به نظر می رسد پیشنهاد ندادن گاهی نه بی‌علاقگی، که ترس از خراب کردن تصویری‌ست که هنوز مقدس مانده. حکایت این مقدس ماندن از کجا آمده و به کجا می رود حدیث دیگری ست .

اما

آیا عشق بدون کنش، هنوز عشق است یا فقط امکان عشق؟

آیا هر میل خاموش، ارزش نام عشق را دارد؟

انسان چرا گاهی آن‌قدر از « عاشق شدن» می‌ترسد که در «خواستن» باقی می‌ماند؟

 

به اعتقاد من میان دوست داشتن و انتخاب کردن، فاصله‌ای هست که تمام تراژدی انسان در آن رخ می‌دهد. بعضی‌ها می‌دانند چه می‌خواهند، اما نمی‌توانند به سویش حرکت کنند. انگار حقیقت را در دل دارند، اما در جهان هنوز به آن اجازه‌ی وجود نداده‌اند.

 

علاقه‌ای که گفته نمی‌شود ؛ عشقی که در مرحله‌ی نیت می‌ماند؛ رابطه‌ای که هنوز متولد نشده اما در ذهن یک نفر زندگی می‌کند؛ شبیه چیزهایی‌ست که وجود دارند، اما نه در جهان مشترک؛ فقط در جهان یک نفر. در عمق ذهنیاتش .

 

گاهی عشق، پیش از آن‌که به زبان بیاید، در سکوت پیر می‌شود. در نگاه می‌ماند، در پیام‌های نیمه‌کاره، در جمله‌هایی که هر بار از لب آدم برمی‌گردند و فرو می‌افتند و چه دردناک است علاقه‌ای که وجود دارد، اما جرأت شکل گرفتن ندارد.

شبیه جنینی در رحمِ خیال رشد می‌کند، جزئیات می‌گیرد، اما هنوز به دنیا نیامده؛ و معلوم نیست اگر به دنیا بیاید، نفس می‌کشد یا نه.

شبیه نامه‌ای نوشته‌شده و هرگز پُست‌نشده؛ همه‌ی جمله‌ها هست، حتی امضا؛ فقط «رسیدن» اتفاق نیفتاده.

شبیه چراغی روشن پشت پرده: نور هست، سایه‌ها معلوم‌اند، اما خود چراغ دیده نمی‌شود؛ چون پرده همان سکوت است.

شبیه پلی که فقط از یک سمت ساخته شده؛ یک نفر آجر می‌چیند، جلو می‌رود، خیال می‌کند نزدیک‌تر می‌شود؛ اما آن طرف هنوز زمینی ندارد.

شبیه فیلمی که فقط یک تماشاگر دارد؛ داستان جلو می‌رود، موسیقی دارد، پایان‌های مختلف دارد؛ اما هنوز کسی جز او بلیت نگرفته.

شبیه کلیدی برای قفلی که شاید اصلاً وجود نداشته باشد؛ آدم کلید را در مشت نگه می‌دارد، گرمش می‌کند، اما مطمئن نیست دری هست که به آن بخورد.

شبیه آواز تمرین‌شده برای کنسرتی که هر بار لغو می‌شود ؛ صدا آماده است، گلو آماده است، اما صحنه‌ای در کار نیست.

شبیه شهری روی نقشه، بدون راه رسیدن تو می‌دانی کجاست، حتی اسم خیابان‌هایش را خیال می‌کنی؛ اما جاده‌ای واقعی به آن نمی‌رسد.

شبیه قولی که فقط در دل بسته می‌شود تعهدی یک‌طرفه، بی‌آن‌که طرف دیگر اصلاً بداند در قصه‌ای حضور دارد.

شبیه باغی که فقط باغبان آبش می‌دهد سبز می‌شود، اما اگر در را باز نکنی و نور واقعی نیاید، گیاه‌ها به جای میوه، خیال می‌دهند.

بعضی مردها علاقه دارند، اما از ترس نامناسب بودن، از ترس شنیدن «نه»، یا از ترس برهم زدن تعادل نازک رابطه، سکوت می‌کنند.