- 21:27 1405/4/19
- مریم راد "واژه"
سلام و سلام
از شما چه پنهان ؛ دیشب دوستی آمد و بیآنکه توضیحی بدهد، مرا با خود به جایی برد که سالها تبعیدش کرده بودم. بعضی مکانها، پس از یک فقدان، دیگر مکان نمیمانند؛ به حافظه تبدیل میشوند، به زخمی ثابت در جغرافیای شهر. پارکی که هر صبح همراه برادرم در ان می دویدم و برایم فقط یک پارک نبود .بلکه بخشی از زیسته من برای مدتی نسبتا طولانی بود . آن پارک برای دیگران شاید فقط امتداد چند درخت، چند نیمکت، و مسیری برای دویدن بود، اما برای من، بقایای یک زندگی مشترک بود؛ جایی که ده سال پیش، من و برادرم هر صبح در آن میدویدیم، پیش از آنکه مرگ، یکی از ما را از ادامهی مسیر جدا کند.
از روزی که او رفت، من نیز از آن پارک رفتم. نه به این معنا که فقط دیگر به آنجا سر نزدم، بلکه به این معنا که بخشی از خودم را هم در همان مسیرجا گذاشتم؛ در همان هوای صبحگاهی، در همان ضرباهنگ قدمهایی که دیگر تکرار نشدند.
دیشب، بیآنکه از پیش بدانم، به جایی بازگشتم که سالها از آن دوری کرده بودم؛ نه به این دلیل که آن مکان اهمیتی نداشت، بلکه درست به این دلیل که بیش از حد اهمیت داشت. بعضی جاها در زندگی، پس از یک فقدان، از جغرافیا خارج میشوند و به منطقهی ممنوعهی روان بدل میشوند. آن پارک برای من فقط یک پارک نبود؛ مرز میان دو دوره از زندگیام بود: زندگی پیش از مرگ برادرم، و زندگی پس از آن.
سالها به آنجا نرفتم، چون بازگشت به آن مکان، در معنایی عمیقتر، بازگشت به حقیقتی بود که هرگز به تمامی تاب نیاورده بودم. انسان همیشه حقیقت را انکار نمیکند؛ گاهی فقط آن را به تعویق میاندازد. گاهی با عوضکردن مسیرها، حذفکردن مکانها، و خاموشکردن خاطرهها، سعی میکند مرگ را در سطحی دور نگه دارد، انگار اگر به صحنهی گذشته بازنگردد، گذشته نیز از تعقیب او دست خواهد کشید. اما حقیقت، حتی وقتی نامش را به زبان نمیآوری، در بدن میماند؛ در حافظهی قدمها، در پرهیزهای بیدلیل، در ترسی که از یک پارک ساده داری. در رویارویی با فقدان کسی که دیگر نیست .
دیشب، آنچه رخ داد صرفا یک بازدید دوباره نبود؛ نوعی شکستن این تعویق بود. نوعی ایستادن در برابر چیزی که سالها از آن عبور نکرده بودم، بلکه فقط دورش زده بودم. من به پارک بازنگشتم تا گذشته را زنده کنم؛ بازگشتم تا بپذیرم که گذشته، چه بخواهم چه نخواهم، هنوز در من زنده است. رویارویی شاید همین باشد نه غلبه بر رنج، نه درمان ناگهانی، بلکه توان نگاهکردن به زخمی که سالها فقط از آن فرار کردهای.
دوستم در تمام مسیر حرف میزد، و حالا فکر میکنم آن حرفها فقط برای پر کردن سکوت نبود. سکوت در چنین لحظاتی میتواند بیش از حد صریح باشد؛ میتواند ناگهان تو را بیواسطه روبهروی حقیقتی بگذارد که هنوز زبان و توان لمسکردنش را نداری. کلمات او، شاید نوعی همراهی با من در این مواجهه بود؛ نوعی ایستادن کنار کسی که دارد به بخشی از ویرانهی درونیاش برمیگردد.
دوستم در تمام مسیر حرف میزد. آن لحظه شاید فقط یک همراهی ساده به نظر میرسید، اما حالا میفهمم که حضور او بخشی از خود تجربه بود. او با کلماتش اجازه نمیداد سکوت، تمام بار آن گذشته را یکباره روی سرم خراب کند. گاهی انسان برای رویارویی با حقیقت، به کسی نیاز دارد که در کنارش بایستد؛ نه برای اینکه درد را از میان بردارد، بلکه برای اینکه آن را از حالت سهمگین و بیصورت، به چیزی قابلتحملتر تبدیل کند.
دیشب فهمیدم که من فقط از یک مکان دوری نمیکردم؛ از نسخهای از خودم دوری میکردم که هنوز با آن فقدان کنار نیامده بود. رویارویی با آن پارک، رویارویی با مرگ برادرم بود، اما فقط این نبود؛ رویارویی با ناتوانی خودم هم بود، با این واقعیت که بعضی اندوهها حل نمیشوند، فقط در ما تهنشین میشوند و شکل حضورشان را عوض میکنند. ما خیال میکنیم اگر نام چیزی را نیاوریم، اگر به جایی بازنگردیم، اگر خاطرهای را کنار بگذاریم، از حقیقت آن کاسته میشود؛ در حالیکه حقیقت، کار خودش را در تاریکی .؛ در سکوت می کند .
دیشب ؛ بیش از هر چیز، تجربهی بازگشت بود. بازگشت نه به یک پارک، بلکه به بخشی از خودم که سالها از او فاصله گرفته بودم. فهمیدم که من فقط از یک مکان دوری نکرده بودم؛ از امکان دیدن زخمی دوری کرده بودم که هنوز در من باز بود. ما گاهی خیال میکنیم با نرفتن، با ندیدن، با حذفکردن نشانهها، میتوانیم از حقیقت کم کنیم. اما حقیقت کم نمیشود؛ فقط به زیر پوست میرود. در رفتارهایمان رسوب میکند، در انتخاب مسیرهایمان، در جاهایی که نمیرویم، در چیزهایی که نامشان را نمیآوریم.
شاید بلوغ سوگ از همینجا آغاز میشود از لحظهای که دیگر نمیکوشی فقدان را حذف کنی، بلکه میپذیری باید جایی در درونت برای آن باز کنی. نه برای اینکه درد کمتر شود، بلکه برای اینکه از تعقیبشدن به همزیستی برسی. دیشب چیزی در من درمان نشد، اما چیزی از انکار به پذیرش نزدیک شد. و گاهی همین، بزرگترین شکل رویارویی است اینکه دیگر نخواهی از حقیقت فرار کنی، حتی اگر هنوز توان آرام ماندن در برابرش را بهطور کامل نداشته باشی.
برای من، این تجربه بیش از آنکه اندوهبار باشد، عریانکننده بود. عریان این واقعیت که سوگ، همیشه با صدای بلند درون ما حضور ندارد. گاهی آرام، خاموش، و در سکوت سالها باقی میماند، تا در یک غروب یا یک قدمزدن ناگهانی، خودش را دوباره آشکار کند. آن شب فهمیدم که من از حقیقت مرگ برادرم عبور نکرده بودم؛ فقط شکل مواجههام را با آن به تعویق انداخته بودم.
شاید رویارویی، دقیقا همین باشد: لحظهای که دیگر نمیتوانی غم را صرفا به گذشته تبعید کنی. لحظهای که میفهمی بعضی حقیقتها از بین نمیروند، فقط منتظرند تا روزی بتوانی بدون فرار، به آنها نگاه کنی. این نگاه، لزوما آرام یا رهاییبخش نیست. حتی ممکن است در آغاز، فقط لرزان و نامطمئن باشد. اما همین که انسان بتواند در برابر چیزی که سالها از آن گریخته بایستد، خود نوعی دگرگونی است.
دیشب چیزی در من حل نشد، هیچ زخمی بسته نشد، و هیچ معجزهای رخ نداد. اما تجربه کردم که گاهی بازگشت به یک مکان، بازگشت به حقیقت است؛ حقیقتی که هرچند دردناک، دیگر نمیشود برای همیشه از آن دور ماند. شاید معنای بلوغ سوگ هم همین باشد نه فراموشی، نه رهایی، بلکه توان ایستادن در برابر آنچه از ما گرفته شده، و پذیرفتن اینکه بخشی از زندگی، همیشه با همان غیاب تعریف خواهد شد.