- 16:38 1405/2/26
- مریم راد "واژه"
در نقشهها، زمین به شکل تکههایی رنگی تقسیم شده است؛ هر رنگ کشوری است و هر خطی مرزی. خطهایی که گاهی آنقدر جدی گرفته میشوند که برایشان جنگها رخ میدهد و تاریخها نوشته میشود. اما حقیقت عجیب این است که بیشتر مرزهای مهم زندگی ما اصلاً روی نقشهها دیده نمیشوند.
مرزهای واقعی اغلب نامرئیاند.
میان دو انسانی که در یک خانه زندگی میکنند، گاهی مرزی کشیده میشود که از هر دیوار بتنی محکمتر است. میان دو همسایه که هر روز از کنار هم عبور میکنند، گاهی فاصلهای وجود دارد که از هزاران کیلومتر دورتر است. ما در خیابانهای شلوغ شهر راه میرویم، در مترو کنار هم میایستیم، در صفها شانهبهشانه قرار میگیریم، اما هرکدام در قلمرو کوچکی از تنهایی زندگی میکنیم.
انگار هر انسان کشوری است با قوانین نانوشته.
ما گذرنامههایی نامرئی داریم: باورهایمان، ترسهایمان، پیشداوریهایمان. هرکس که به ما نزدیک میشود باید از ایستهای بازرسی ذهن ما عبور کند. بعضیها هرگز اجازه ورود نمیگیرند. نه به خاطر جرم بزرگی، بلکه فقط به خاطر تفاوتی کوچک: لهجهای دیگر، فکری متفاوت، یا حتی خاطرهای که ما را محتاط کرده است.
عجیب است؛ انسانها پلهای عظیم بر رودخانهها ساختهاند، تونلهایی در دل کوهها حفر کردهاند و راههایی میان قارهها کشیدهاند، اما هنوز ساختن پلی ساده میان دو دل برایشان دشوار است.
بخش بزرگی از این مرزها از ترس ساخته میشود.
ترس از قضاوت شدن، ترس از آسیب دیدن، ترس از اینکه دیگری ما را آنگونه که هستیم نپذیرد. برای همین، هر کدام از ما آرامآرام دیوارهایی دور خود بالا میبریم. دیوارهایی که ابتدا برای محافظت ساخته میشوند، اما کمکم به زندان تبدیل میشوند.
و اینجاست که paradox زندگی مدرن شکل میگیرد:
ما در نزدیکترین فاصلهٔ فیزیکی تاریخ زندگی میکنیم، اما شاید در دورترین فاصلهٔ انسانی.
شهرهای بزرگ پر از آدماند، اما گاهی شبیه مجمعالجزایری از تنهاییاند؛ جزیرههایی که تنها چند متر با هم فاصله دارند، اما میانشان دریایی از سکوت و سوءتفاهم کشیده شده است. نگاهها کوتاهاند، گفتگوها سطحیاند، و هر کس در دنیای کوچک و امن خودش عقب مینشیند.
با این حال، همهٔ مرزها از سنگ ساخته نشدهاند.
بعضی از آنها فقط از عادت ساخته شدهاند.
گاهی یک گفتوگوی ساده میتواند مرزی را که سالها در ذهن ما بوده، فرو بریزد. گاهی یک همدلی کوتاه، یک لبخند صادقانه، یا حتی یک لحظه گوش دادن واقعی میتواند پلی بسازد که هیچ مهندسی نتوانسته طراحیاش کند.
شاید مشکل اینجاست که ما مرزها را جدیتر از پلها گرفتهایم.
ما به سرعت تفاوتها را تشخیص میدهیم، اما برای فهمیدن شباهتها کمتر صبر میکنیم. دیوار ساختن ساده است؛ تنها چیزی که لازم دارد ترس است. اما ساختن پل به چیزی کمیابتر نیاز دارد: کنجکاوی برای فهمیدن دیگری.
شاید هر انسانی، پیش از آنکه کشوری جداگانه باشد، قارهای ناشناخته است. قارهای که اگر کسی جرئت سفر به آن را داشته باشد، میتواند سرزمینهایی آشنا در آن پیدا کند: همان امیدها، همان ترسها، همان نیاز به دیده شدن و فهمیده شدن.
و شاید روزی نقشهٔ تازهای از جهان کشیده شود؛
نقشهای که در آن مرزها کمتر شوند و پلها بیشتر.
در آن نقشه، جهان نه مجموعهای از سرزمینهای جدا، بلکه شبکهای از دلهایی خواهد بود که بالاخره راهی برای رسیدن به یکدیگر پیدا کرده اند .