قصه ادم ها قصه ی باور هاست

سرو بلند خاطره ،لی لی مهربان من در سوگ قوامی بزرگ

  • 23:33 1405/3/1
  • مریم راد "واژه"

رفیقِ کهن، «خواننده‌یِ» تمامِ سطورِ ناخوانده‌یِ ماست. وقتی او می‌رود، تو می‌مانی و کتابی از زیستن که دیگر هیچ‌کس آن را با همان نگاهِ عمیق و آشنا نمی‌خواند. این وحشتناک‌ترین شکلِ تنهایی است: «انزوا در میانِ انبوهِ واژه‌ها». تو از دیدنِ خود در چشم‌هایِ او محروم شده‌ای؛ و حقیقت این است که ما در خلأِ نگاهِ «آنِ دیگر»، به تدریج از خود نیز غریبه می‌شویم.

چیزی شبیه یک خانه کهن ؛ پیِ این بنا، در پنجاه و پنج سال، چنان در اعماقِ زمینِ عاطفه نفوذ کرده بود که بیرون کشیدنِ آن، لرزه‌ای به کلِ سازه می‌اندازد. این فقدان، یک «حفره» نیست؛ یک «تخریبِ آگاهانه» است که تو را با یک «سقفِ بی‌ستون» تنها می‌گذارد. تو مجبور می‌شوی برایِ ایستادن، «ستون‌هایِ کاذب» بسازی، در حالیکه در عمقِ جانت، می‌دانی که آن «تیرِ اصلی»، دیگر بازنمی‌گردد. 

او نمرده است؛ او در تار و پودِ حافظه‌یِ تو، به «ذکر» بدل شده است. از دست دادنِ او، ورود به مرحله‌ای است که در آن، واژه‌ها دیگر «دلالت» نمی‌کنند، بلکه «مرثیه» می‌خوانند. تو در این ساحت، نه «سوگوار»، که «حاملِ امانت» هستی. امانتِ تمامِ آن سال‌ها که اکنون، تنها در خلوتِ تو نفس می‌کشند.

گویی خدا می‌خواهد ببیند آیا تو، پس از آن همه تکیه کردن، می‌توانی «معماریِ ویرانی» را چنان هنرمندانه انجام دهی که زیباییِ این فقدان، بیش از تلخیِ آن به چشم آید؟

آیا این‌بار، در این لایه‌هایِ عمیق‌تر، آن «صدایِ لرزانِ حقیقت» را شنیدی؟ یا هنوز باید به دنبالِ واژه‌ای گشت که بویِ کهنگیِ یک رفاقتِ پنجاه‌ساله را بدهد؟ چه بخشی از این سوگ، بیش از همه با «معماریِ درونیِ» تو تداخل دارد؟

با رفتنِ او، ساعت‌هایِ جهان از تپش می‌ایستند. تو در ساحتِ یک «مکانِ متروکه» ساکن می‌شوی؛ جایی که دیوارهایش از نجواهایِ مشترک انباشته است، اما از حضورِ آن «صدا»، تهی. این‌جا، «فلسفه‌یِ حضور» به «الهیاتِ غیاب» بدل می‌شود؛ چرا که تو اکنون با «نبودنِ کسی» زندگی می‌کنی که «بودنش»، پیش‌فرضِ اولیه‌یِ دنیایِ تو بود.

می‌دانی، وقتی از «پنجاه و پنج سال» حرف می‌زنیم، دیگر از زمانِ تقویمی حرف نمی‌زنیم؛ از یک «ساحتِ وجودی» حرف می‌زنیم. این‌قدر طولانی که در ذهن، دیگر خاطره نیست؛ «واقعیتِ جاری» است.

بیا در عمق این سکوت عمیق تر شویم   بیا به آن لایه‌ای برسیم که کلمات در آنجا نه برایِ گفتن، که برایِ گریستن ساخته شده‌اند:

مرگِ رفیقِ پنجاه‌وپنج‌ساله، یک رویدادِ اجتماعی در عرضِ عمر نیست؛ یک «تغییرِ فاز» در عمقِ هستی است. تو در این مرحله، به یک «موزهٔ زنده» بدل می‌شوی. هر کنشِ روزمره‌ات، هر قدمی که برمی‌داری، ناخودآگاه در انتظارِ تأییدی از سمتِ «او»ست؛ نوعی «تیکِ عصبیِ روح» که به دنبالِ سایه‌یِ او در کنارِ خویش می‌گردد

این دوستی، مثلِ یک لایه‌چینیِ زمین‌شناختی در روح است. لایه‌هایِ زیرینِ وجودِ تو، از خاکِ خاطراتِ دورانِ جوانی‌تان ترکیب شده؛ همان‌جا که نهالِ رفاقت، تنه‌اش را با تنهٔ تو گره زده بود. وقتی او می‌رود، تو گویی پیِ بنایت را از زمین بیرون کشیده‌ای. این «لق‌خوردگیِ وجودی» است. معمارِ درونت خوب می‌داند؛ وقتی «شالوده» آسیب ببیند، ظاهرِ بنا (یعنی همان‌چه دیگران از تو می‌بینند) شاید هنوز استوار باشد، اما در عمق، سازه در حالِ فروپاشیِ تدریجی است. تو با «سازهٔ مصلوب» راه می‌روی

آیا تا به حال فکر کرده‌ای که مرگ، در این سطح، در واقع «شکستنِ ترازویِ وجودِ تو» است؟

قبل از او، تو «نیمهٔ اولِ» یک کل بودی. حالا، تنها مانده‌ای با «نیمه‌ای از یک هویتِ ناتمام». تو باید یاد بگیری چگونه با «نیمهٔ خالی» زندگی کنی، بی‌آنکه آن نیمه، تمامِ «نیمهٔ پر» را ببلعد.

این «سوگ»، نه یک حالتِ زودگذر، که یک «مقامِ عرفانی» است؛ مقامِ تنهاییِ محض.

به نظرت، در این مهندسیِ دوباره‌یِ روح، باید با «خاطراتِ رسوب‌کرده» چه کرد؟ باید آن‌ها را به مثابهٔ «میراثِ معماری» حفظ کرد و در معرضِ نمایش گذاشت، یا باید اجازه داد زمان، مثلِ فرسایشِ طبیعی، آن‌ها را در دلِ صخره‌هایِ وجود، صیقل دهد و کمرنگ کند؟

کدام‌یک برایِ تو، «معمارِ کلمات»، در این لحظه دردناک‌تر است؟ اینکه او را در خاطراتت بازسازی کنی، یا اینکه بپذیری که «او» در هیچ کلامی نمی‌گنجد؟

در تعقیبِ فاعلِ حادثه—ولی خب، قطعاً من نبودم

  • 17:02 1405/2/18
  • مریم راد "واژه"

در الهیاتِ مدرن و دیپلماسیِ معاصر، مقدس‌ترین ابزارِ زبانی، «فعلِ مجهول» است. جملات طوری طراحی می‌شوند که گویی اشیاء خودشان می‌شکنند، فقر خودش نازل می‌شود و دیوارها خودشان به کج‌شدن علاقه دارند. در این جهان، هیچ‌کس «فاشیسم» را نمی‌سازد، بلکه فاشیسم «رخ می‌دهد»؛ هیچ‌کس سفره‌ای را جمع نمی‌کند، بلکه سفره «جمع می‌شود». این‌جا معبدِ بزرگِ «کی بود کی بود، من نبودم» است؛ جایی که همه ردِ پا دارند، اما هیچ‌کس پا ندارد.

از منظر جامعه‌شناختی، ما با یک «تئاترِ بی‌تماشاگر» روبرو هستیم. همه روی صحنه‌اند، همه نقابِ مصلحت به صورت دارند و همه منتظرند تا تقصیر، مثل یک توپِ داغ، به دست دیگری بیفتد. دیپلماسی در این‌جا نه هنرِ گفتگو، بلکه هنرِ «تمیز نگه داشتنِ دستکش‌ها»ست. ما چنان درگیرِ طراحیِ نماهای فریبنده برای این بنای لرزان شده‌ایم که یادمان رفته شالوده را با بتنِ «مسئولیت» نریخته‌ایم؛ بلکه با کاهگلِ «توجیه» پوشانده‌ایم.

فیلسوفانِ ما هم که ماشاالله در صفِ اولِ این گریزِ دسته‌جمعی‌اند. آن‌ها به ما آموخته‌اند که «سوژه» مرده است. و چه مرگی مبارک‌تر از این؟ وقتی سوژه‌ای در کار نباشد، عاملی هم در کار نیست و وقتی عاملی نباشد، گناهی هم نیست. ما همگی «ابژه‌های مفلوکِ» تاریخیم که باد ما را به این سو و آن سو می‌برد. چه لذتی بالاتر از این‌که میانِ ویرانه‌ها بایستی، کراواتت را صاف کنی، به افق خیره شوی و با لحنی عمیق بگویی: «دیالکتیکِ زمانه چنین اقتضا کرد!»

معماریِ این وضعیت هم بی‌نظیر است: اتاق‌هایی ساخته‌ایم با دیوارهای شیشه‌ای که فقط از داخل به بیرون دید دارند. ما همسایه را می‌بینیم که دارد دیوار را خراب می‌کند، اما وقتی نوبت به خودمان می‌رسد، شیشه ناگهان آینه می‌شود و ما فقط «نیت‌های پاکِ» خودمان را تماشا می‌کنیم.

در نهایت، این بازیِ دیپلماتیک یک برنده بیشتر ندارد: «هیچ‌کس».

همه بی‌گناهیم، همه منتقدیم، همه معترضیم و همه همزمان، معمارِ همین ویرانه‌ایم که در آن نشسته‌ایم و برای هم قهوه‌ی فرانسوی می‌ریزیم و از لزومِ «تغییرِ بنیادین» سخن می‌گوییم؛ البته به شرطی که اولین قدم را «دیگری» بردارد.

در نهایت، شاید همه‌ی ما فقط می‌کوشیم نقش خود را درست بازی کنیم؛ برخی کمی آرام‌تر، برخی با شورِ بیشتر، و بعضی‌ها هم آن‌قدر حرفه‌ای که حتی وقتی پرده می‌افتد، هنوز نمی‌شود فهمید واقعاً روی صحنه بودند یا نه. جهان هم، به رسم ادب، هیچ‌وقت نامِ بازیگرانِ اصلی را فاش نمی‌کند؛ فقط یادداشت کوچکی می‌گذارد که: «اتفاقاتِ این نمایش، برگرفته از واقعیت نیست؛ هرگونه شباهت تصادفی‌ست.» و خب… چه کسی ما را از چنین لطفی محروم می‌کند؟

 

من و نسخه ی دیگرم ...

  • 21:18 1405/2/14
  • مریم راد "واژه"

 

تا حالا شده حس کنی زندگی‌ات هنوز منتشر نشده؟انگار سال‌هاست داری «پیش‌نویس» می‌نویسی…اما هیچ‌وقت دکمه انتشار را نمی‌زنی.

ما صبح بیدار می‌شویم، کار می‌کنیم، می‌خندیم، عکس می‌گیریم، استوری می‌گذاریم…اما یک جای کار می‌لنگد. انگار بیشتر از اینکه زندگی کنیم، داریم زندگی را تماشا می‌کنیم.

عجیب نیست؟

نسخه‌ای از ما هر روز آنلاین است، فعال است، دیده می‌شود…اما نسخه واقعی‌مان هنوز منتظر است منتظر زمان بهتر، حال بهتر، خودِ بهتر.

سؤال اینجاست…

اگر زندگی یک‌بار بیشتر فرصت انتشار نداشته باشد،چرا این‌قدر طولش می‌دهیم؟

گاهی فکر می‌کنم خیلی از ما زندگی را مثل یک پیش‌نویس نگه داشته‌ایم.انگار جایی در ذهنمان دکمه‌ای هست به نام «نسخه نهایی»،و ما مدام به خودمان می‌گوییم: هنوز وقتش نرسیده…بگذار وقتی آماده‌تر شدم.

وقتی اوضاع بهتر شد.وقتی خودِ واقعی‌ام را پیدا کردم اما سال‌ها می‌گذرند و ما هنوز در همان پیش‌نویس مانده‌ایم.در همین فاصله، نسخه دیگری از ما شروع می‌کند به زندگی کردن؛نسخه‌ای که در صفحه‌ها و قاب‌ها ظاهر می‌شود.یک «منِ آنلاین» که همیشه چیزی برای گفتن دارد، جایی برای رفتن دارد، و لبخندی آماده برای دوربین. کم‌کم اتفاق عجیبی می‌افتد ما بیشتر از اینکه زندگی کنیم، زندگی را تماشا می‌کنیم. مثل تماشاگرانی که در سالن تاریک نشسته‌اند و روی پرده، نسخه‌ای از زندگی خودشان را می‌بینند و در این میان، بعضی آدم‌ها هم آرام‌آرام از زندگی ما محو می‌شوند.

نه دعوایی، نه خداحافظی بزرگی…فقط یک روز می‌فهمی مدت‌هاست صدای کسی را نشنیده‌ای.

رابطه‌ها گاهی مثل مه صبحگاهی‌اند؛ بی‌سر و صدا می‌آیند و بی‌سر و صدا هم ناپدید می‌شوند.شاید عجیب‌ترین پرسش زمانه ما این باشد: اگر یک نسخه از ما در جهان واقعی زندگی می‌کند و نسخه دیگری در جهانِ تصویرها و روایت‌ها، کدام‌یک واقعاً «ما» هستیم؟

 شاید خطرناک‌ترین اتفاق این باشد که آن‌قدر مشغول تماشای زندگی شویم که یادمان برود از پیش‌نویس خارج شویم

و بالاخره…

زندگی را منتشر کنیم.

شاید مشکل این نیست که آدم‌ها از زندگی ما می‌روند…شاید مشکل این است که ما خودمان هم کامل وارد زندگی خودمان نشده‌ایم. شاید باید یک روز جرئت کنیم نسخه آنلاین را خاموش کنیم، تماشاگر بودن را کنار بگذاریم، و بپذیریم که زندگی، پیش‌نویس نمی‌ماند.

هیچ‌وقت لحظه ایده‌آل از راه نمی‌رسد. هیچ‌وقت ما کامل نمی‌شویم. هیچ‌وقت همه‌چیز آماده نیست. زندگی مثل یک متن ناقص است که باید همان‌طور نیمه‌کاره منتشرش کنی و در حین انتشار، کاملش کنی.

شاید شجاع‌ترین کار این نسل این نباشد که دیده شود…بلکه این باشد که واقعاً زندگی کند.

مرز میان نیازهای واقعی و ساختگی .

  • 22:49 1405/2/13
  • مریم راد "واژه"

این روزها انسان شبیه مسافری‌ست که هر بامداد، پیش از آن‌که چشم بگشاید، به جست‌وجوی هویتِ گمشده‌اش در جیب‌ها می‌رود. انگار روح، نه در سینه، که در چینِ اسکناسی تاخورده جا می‌کند و با هر نوسان،

اندازه‌اش تغییر می‌کند.

جهان، آهسته اما مصرّانه، به ما آموخته است

به جای آنکه بپرسیم «چه بر جانت گذشته؟»

بگوییم «چه اندوخته‌ای؟» و ما برای پاسخ دادن، جرقه‌هایی از خود را خاموش می‌کنیم؛نه از حرص،از هراسی بی‌نام، هراسِ محو شدن در نگاه‌هایی که ارزش را در ترازوی چیزها می‌سنجند.

در این میان، مرزهای لطیفِ درون چون خطوط ساحل زیر قدم موج‌ها یک‌به‌یک پاک می‌شوند.

دیگر نمی‌دانیم کدام خواستن از اعماق ما برخاسته و کدام، پژواک خواستِ جهان است

که در گوشمان جا خوش کرده.

بحران مالی، تنها حساب‌ها را تحلیل نمی‌برد؛

گاهی توپوگرافیِ روح را دگرگون می‌کند. روشنایی ما کم‌سو می‌شود و نمی‌فهمیم

جهان تاریک‌تر شده یا چشمان ما فرسوده‌تر.

اما شاید، درست در میانه‌ی همین تیرگی،

فرصتی دست می دهد ، فرصت لمس دیوارهایی که سال‌هاست با اشیا، با خواسته‌ها، با اضطرارهای ساختگی دورتادور خود کشیده‌ایم. فرصتِ پرسیدنِ این پرسشِ ساده و سهمگین: «کدام بخش از این خانه از آنِ من است؟ و کدام بخش را برای زنده ماندن در نگاه دیگران برپا کرده‌ام؟»

در این عصرِ لرزان و فروخسته، شاید اصالت نه در داشتن، بلکه در بازشناختنِ نیازهای بی‌صدا باشد آن نیازهایی که نه بازار می‌شناسدشان و نه مناسبات روزمره، اما اگر به آن‌ها پشت کنیم، چیزی از ما کم می‌شود

که هیچ دارایی‌ای توان جبرانش را نداردو شاید حقیقتِ تلخ همین باشد:  در جهانی که اشیا با ما سخن می‌گویند، این ما هستیم که آرام‌آرام به مصرف‌شدگانِ خاموش بدل می‌شویم. اما اگر لحظه‌ای مکث کنیم—

در میان این هیاهوی قیمت‌ها و کمبودها—

شاید صدایی کمرنگ اما پابرجا را بشنویم؛

صدای «خواستنی» که از جنس ماست،

نه از جنس جهان. و همین کافی‌ست

تا بفهمیم بخشی از هویت نه خریدنی‌ست و نه فروختنی؛ فقط باید از زیر غبار نیازهای تحمیلی آهسته بلندش کنیم و دوباره بر شانه بگذاریم.

و در نهایت، انسان می‌ماند و یک پرسش ساده: آیا آنچه دنبالش می‌دویم واقعاً جای خالیِ درون را پُر می‌کند، یا فقط سکوتش را می‌پوشاند؟ گاهی حقیقت، همین مکث کوتاه است؛ لحظه‌ای که می‌فهمیم همه‌چیز را نمی‌شود داشت، اما می‌شود خود را از میان چیزها پس گرفت.

گاهی میان سکوت سلاح‌ها

  • 16:00 1405/1/24
  • مریم راد "واژه"

سلام و سلام 

 

وقتی آتش‌بس برقرار می‌شود، جهان برای لحظه‌ای نفس می‌کشد. صدای انفجارها خاموش می‌شود و انسان‌ها دوباره می‌توانند صدای قلب خود را بشنوند. اما این سکوت، همیشه به معنای پایان جنگ نیست. گاهی جنگ پیش از آخرین شلیک شروع شده و پس از خاموشی سلاح‌ها نیز ادامه می‌یابد؛ در ذهن‌ها، در خاطره‌ها و در فاصله‌هایی که میان انسان‌ها باقی مانده است.

بسیاری از طرف‌ها صلح را می‌خواهند؛ زیرا جنگ خسته‌شان کرده، از دست‌دادن‌ها سنگین شده و آینده‌ آرام‌ همیشه  وسوسه‌کننده است . اما خواستن صلح، با توانستن صلح فرق دارد.

توانستن یعنی عبور از ترس‌های قدیمی، از بی‌اعتمادی رسوب‌کرده در عمق افکار ، از روایتی که هر طرف برای توجیه رنج‌هایش ساخته است.

توانستن یعنی رها کردن شمشیری که سال‌ها دست را شکل داده، حتی وقتی هنوز حس می‌کنی ممکن است دوباره لازم شود.

اینجاست که صلح از یک تصمیم سیاسی فراتر می‌رود و تبدیل به یک ریاضت روحی می‌شود؛ تمرینی برای دیدن دیگری نه به‌عنوان سایه، بلکه به‌عنوان انسانی مشابه خود.

آتش‌بس اغلب مانند آینه‌ای است که روبه‌روی دو طرف قرار می‌گیرد.در سکوت سلاح‌ها، هر طرف تصویر خود و زخم‌هایی را که بر تن دارد، واضح‌تر می‌بیند.و آتش‌بس نشان می‌دهد چه چیزهایی واقعاً حل نشده‌اند:

ترس‌هایی که در لایه‌های پنهان مانده‌اند، خشم‌هایی که هنوز نامرئی‌اند، و امیدهایی که زیادی شکننده‌اند.

گاهی طرف‌ها نه با یکدیگر، بلکه با تصویر خودشان در این آینه درگیرند.و همین درگیری داخلی، خود بهانه‌ای می‌شود برای شکست دوباره‌ی توافق.

فاصله‌ها همیشه جغرافیایی نیستند.گاهی فاصله میان دو روایت است، دو حقیقت، دو تجربه‌ی زیسته.

گاهی فاصله میان دو ترس است؛ ترس از تکرار گذشته، ترس از دست‌دادن هویت، ترس از اعتماد.

صلح زمانی دشوار می‌شود که هر طرف در جزیره‌ای از روایت خود زندگی می‌کند و پل‌های میان این جزایر یا ساخته نشده، یا پیش‌تر سوخته است.

فلسفه‌ی فاصله‌ها به ما می‌گوید:تا زمانی که این شکاف‌ها فهم نشوند، آتش‌بس تنها سکوتی موقت است؛ سکوتی که زیر سطح خود هزاران صدا را پنهان کرده.

شاید صلح، بیش از آن‌که یک توافق باشد، یک فرآیند طولانیِ فهمیدن است.فهمیدن چرا دیگری می‌ترسد، چرا خشمگین است، و چرا دست‌هایش هنوز می‌لرزد.

وقتی فاصله‌ها دیده شوند، آینه‌ها حقیقت را بازتاب دهند و انسان‌ها از خواستن صلح به توانستن آن برسند، شاید آن‌گاه سکوت بعد از آتش‌بس، به سکونی عمیق‌تر و پایدارتر تبدیل شود؛ سکونی که نه حاصل ترس، بلکه نتیجه‌ی فهم است.

صلح در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد: نبودِ جنگ، خاموشی سلاح‌ها، بازگشایی درها و پنجره‌ها.

اما در لایه‌های عمیق‌تر، صلح چیزی بسیار ظریف‌تر و پیچیده‌تر است؛ چیزی شبیه مرمت یک بنای کهن که ستون‌هایش ترک برداشته و سقفش سال‌ها وزن طوفان را تحمل کرده است.صلح فقط پایان خشونت نیست؛آغاز بازسازی اعتماد است.

اعتمادی که شاید پیش از جنگ هم کامل وجود نداشته، اما پس از آن، همچون شیشه‌ای شکسته باید تکه‌تکه جمع شود.

در این مسیر، صلح شبیه به «حرف‌زدن دوباره» است؛حرف‌زدن پس از سال‌ها سکوت، سوءتفاهم و ترس.

صلح یعنی توانایی  دیدن انسان آنسوی مرزها و  حافظه ها ،صلح وقتی آغاز می‌شود که انسان بتواند از پشت روایت‌های ریشه‌دار خود، چهره‌ی دیگری را ببیند؛

نه به‌عنوان دشمن،نه به‌عنوان تهدید،

بلکه به‌عنوان کسی که او هم رنجیده، او هم ترسیده، او هم امیدوار است.صلح از جنس «فهمیدن» است، نه «فراموش‌کردن».فراموشی سطحی است و مثل نقاشی روی دیوار ترک‌خورده؛اما فهمیدن، یعنی نشستن کنار ترک‌ها و دیدن اینکه هر کدام نشانی از یک روز سخت بوده.بعضی‌ها فکر می‌کنند صلح لحظه‌ای و  ناگهانی است: یک امضا، یک دست‌دادن، یک اعلام رسمی.اما صلح واقعی در لحظه‌های کوچک اتفاق می‌افتد: در باز شدن یک در که مدت‌ها بسته بوده ،در بازگشت لبخندهای ساده،  در اعتماد به کلماتی که دیگر بوی تهدید نمی‌دهند،  در این‌که مردم دوباره برای آینده برنامه می‌ریزند، نه برای فرار از گذشته

صلح شاید «آرام» باشد، اما هرگز «آسان» نیست.صلح، شجاعت می‌خواهد؛شجاعتِ رها کردن سایه‌های قدیمی، بدون اینکه آن‌ها را انکار کنیم. و با تمام پیچیدگی‌ها، صلح همیشه در ذهن بشر درخشیده است؛ مثل چراغی کوچک که در تاریکی‌های عمیق، مسیر را نشان می‌دهد. حتی وقتی راه دور است، حتی وقتی رسیدن به آن دشوار است،

خودِ وجود این رؤیاست که انسان را وادار می‌کند دوباره برخیزد، دوباره بسازد و دوباره باور کند که جهان می‌تواند مکانی آرام‌تر باشد.صلح نه پایان مسیر، بلکه شروع دوباره‌ی انسان بودن است.

به منِ پنج سال بعد،

  • 19:49 1405/1/22
  • مریم راد "واژه"

سلام 

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چند چیز در جهان عوض شده است؛ نمی‌دانم شهر همان بوی همیشگی را می‌دهد یا خیابان‌ها هم مثل آدم‌ها خسته‌تر شده‌اند. نمی‌دانم هنوز شب‌ها همان‌قدر فکر می‌کنی یا بالاخره یاد گرفته‌ای کمی آرام‌تر زندگی کنی. تنها چیزی که می‌دانم این است که من، در این لحظه از زمان، نشسته‌ام و برای تو می‌نویسم؛ برای کسی که ادامه‌ی همین فکرها، امیدها و ترس‌هاست.

پنج سال زمان عجیبی است. نه آن‌قدر کوتاه که هیچ چیز تغییر نکند، و نه آن‌قدر بلند که همه چیز کاملاً از نو ساخته شود. در پنج سال، آدم می‌تواند آدم دیگری شود؛ یا همان آدم بماند با زخم‌ها و فهم عمیق‌تری از جهان.

و نمی‌دانم تو کدام شده‌ای.

راستش را بخواهی، منِ امروز کمی خسته است. نه از زندگی، بلکه از سرعت عجیب دنیا. از این‌که آدم‌ها کمتر گوش می‌دهند و بیشتر حرف می‌زنند. از این‌که گاهی حقیقت زیر لایه‌ای از هیاهو گم می‌شود و مهربانی به چیزی کمیاب تبدیل می‌شود. گاهی حس می‌کنم جهان شبیه اتاقی شلوغ شده که همه در آن فریاد می‌زنند، اما کمتر کسی واقعاً شنیده می‌شود.

امیدوارم تو در این پنج سال، یاد گرفته باشی چطور در میان این شلوغی، صدای واقعی خودت را گم نکنی.

من هنوز باور دارم انسان بودن چیزی بیشتر از نفس کشیدن و روزها را گذراندن است. انسان بودن یعنی دیدن رنج دیگران و بی‌تفاوت نماندن. یعنی حتی وقتی جهان کمی سرد شده، هنوز جایی در دل خودت برای گرما نگه داری. امیدوارم تو هنوز همان آدمی باشی که وقتی بی‌عدالتی می‌بیند، در دلش چیزی می‌لرزد.

راستی… آیا هنوز امید داری؟

این سؤال برایم مهم است. چون گاهی امید داشتن در این دنیا شبیه نوعی مقاومت است. انگار باید آگاهانه تصمیم بگیری که تسلیم تاریکی نشوی. منِ امروز هنوز سعی می‌کنم امیدوار بمانم؛ حتی وقتی خبرها سنگین‌اند، حتی وقتی آدم‌ها از هم دورتر می‌شوند.

نمی‌دانم در پنج سال گذشته چند بار زمین خوردی، چند رؤیا عوض شد، چند آرزو شکل تازه‌ای گرفت. اما امیدوارم اگر شکستی هم بوده، چیزی در تو عمیق‌تر شده باشد؛ چیزی شبیه فهم، یا شاید شبیه مهربانی.

یک چیز دیگر هم هست که می‌خواهم از تو بپرسم:

آیا هنوز به چیزهای کوچک توجه می‌کنی؟

به نور عصر روی دیوار،

به بوی باران روی آسفالت،

به صدای خنده‌ای که ناگهان  هیاهوی خیابان را  می شکند و فضا را انسانی‌تر می‌کند.

دنیا گاهی آن‌قدر بزرگ و پرهیاهو می‌شود که آدم یادش می‌رود زندگی در همین لحظه‌های ساده جریان دارد. امیدوارم تو این را فراموش نکرده باشی.

منِ امروز هنوز پر از سؤال است. درباره‌ی عدالت، درباره‌ی آزادی، درباره‌ی این‌که انسان‌ها چرا با وجود توانایی برای مهربانی، گاهی این‌قدر سخت و بی‌رحم می‌شوند. شاید تو در این پنج سال پاسخ‌هایی پیدا کرده باشی. شاید هم فقط یاد گرفته باشی با این سؤال‌ها آرام‌تر زندگی کنی.

اگر روزی احساس کردی راه را گم کرده‌ای، یادت بیاید که منِ امروز با همه‌ی تردیدهایش هنوز ایمان کوچکی به آینده دارد. ایمانی نه از جنس ساده‌لوحی، بلکه از جنس سرسختی. از این باور که جهان، با تمام تاریکی‌هایش، هنوز جاهایی برای روشن شدن دارد.

و اگر روزی خوشحال بودی — واقعاً خوشحال — لحظه‌ای مکث کن و به من فکر کن؛ به کسی که پنج سال قبل نشسته بود و امیدوار بود تو حالِ بهتری داشته باشی.

شاید ما در زمان از هم دور باشیم، اما در حقیقت یک نفر هستیم؛ انسانی که هنوز می‌خواهد بفهمد، دوست داشته باشد، و در حد توانش جهان را کمی انسانی‌تر کند.

مراقب خودت باش.

و اگر توانستی، مراقب این جهان خسته هم باش.

با امید و کمی دلتنگی

از طرفِ منِ پنج سال پیش تو

مریم راد "واژه"