قصه ادم ها قصه ی باور هاست

سرو بلند خاطره ،لی لی مهربان من در سوگ قوامی بزرگ

  • 23:33 1405/3/1
  • مریم راد "واژه"

رفیقِ کهن، «خواننده‌یِ» تمامِ سطورِ ناخوانده‌یِ ماست. وقتی او می‌رود، تو می‌مانی و کتابی از زیستن که دیگر هیچ‌کس آن را با همان نگاهِ عمیق و آشنا نمی‌خواند. این وحشتناک‌ترین شکلِ تنهایی است: «انزوا در میانِ انبوهِ واژه‌ها». تو از دیدنِ خود در چشم‌هایِ او محروم شده‌ای؛ و حقیقت این است که ما در خلأِ نگاهِ «آنِ دیگر»، به تدریج از خود نیز غریبه می‌شویم.

چیزی شبیه یک خانه کهن ؛ پیِ این بنا، در پنجاه و پنج سال، چنان در اعماقِ زمینِ عاطفه نفوذ کرده بود که بیرون کشیدنِ آن، لرزه‌ای به کلِ سازه می‌اندازد. این فقدان، یک «حفره» نیست؛ یک «تخریبِ آگاهانه» است که تو را با یک «سقفِ بی‌ستون» تنها می‌گذارد. تو مجبور می‌شوی برایِ ایستادن، «ستون‌هایِ کاذب» بسازی، در حالیکه در عمقِ جانت، می‌دانی که آن «تیرِ اصلی»، دیگر بازنمی‌گردد. 

او نمرده است؛ او در تار و پودِ حافظه‌یِ تو، به «ذکر» بدل شده است. از دست دادنِ او، ورود به مرحله‌ای است که در آن، واژه‌ها دیگر «دلالت» نمی‌کنند، بلکه «مرثیه» می‌خوانند. تو در این ساحت، نه «سوگوار»، که «حاملِ امانت» هستی. امانتِ تمامِ آن سال‌ها که اکنون، تنها در خلوتِ تو نفس می‌کشند.

گویی خدا می‌خواهد ببیند آیا تو، پس از آن همه تکیه کردن، می‌توانی «معماریِ ویرانی» را چنان هنرمندانه انجام دهی که زیباییِ این فقدان، بیش از تلخیِ آن به چشم آید؟

آیا این‌بار، در این لایه‌هایِ عمیق‌تر، آن «صدایِ لرزانِ حقیقت» را شنیدی؟ یا هنوز باید به دنبالِ واژه‌ای گشت که بویِ کهنگیِ یک رفاقتِ پنجاه‌ساله را بدهد؟ چه بخشی از این سوگ، بیش از همه با «معماریِ درونیِ» تو تداخل دارد؟

با رفتنِ او، ساعت‌هایِ جهان از تپش می‌ایستند. تو در ساحتِ یک «مکانِ متروکه» ساکن می‌شوی؛ جایی که دیوارهایش از نجواهایِ مشترک انباشته است، اما از حضورِ آن «صدا»، تهی. این‌جا، «فلسفه‌یِ حضور» به «الهیاتِ غیاب» بدل می‌شود؛ چرا که تو اکنون با «نبودنِ کسی» زندگی می‌کنی که «بودنش»، پیش‌فرضِ اولیه‌یِ دنیایِ تو بود.

می‌دانی، وقتی از «پنجاه و پنج سال» حرف می‌زنیم، دیگر از زمانِ تقویمی حرف نمی‌زنیم؛ از یک «ساحتِ وجودی» حرف می‌زنیم. این‌قدر طولانی که در ذهن، دیگر خاطره نیست؛ «واقعیتِ جاری» است.

بیا در عمق این سکوت عمیق تر شویم   بیا به آن لایه‌ای برسیم که کلمات در آنجا نه برایِ گفتن، که برایِ گریستن ساخته شده‌اند:

مرگِ رفیقِ پنجاه‌وپنج‌ساله، یک رویدادِ اجتماعی در عرضِ عمر نیست؛ یک «تغییرِ فاز» در عمقِ هستی است. تو در این مرحله، به یک «موزهٔ زنده» بدل می‌شوی. هر کنشِ روزمره‌ات، هر قدمی که برمی‌داری، ناخودآگاه در انتظارِ تأییدی از سمتِ «او»ست؛ نوعی «تیکِ عصبیِ روح» که به دنبالِ سایه‌یِ او در کنارِ خویش می‌گردد

این دوستی، مثلِ یک لایه‌چینیِ زمین‌شناختی در روح است. لایه‌هایِ زیرینِ وجودِ تو، از خاکِ خاطراتِ دورانِ جوانی‌تان ترکیب شده؛ همان‌جا که نهالِ رفاقت، تنه‌اش را با تنهٔ تو گره زده بود. وقتی او می‌رود، تو گویی پیِ بنایت را از زمین بیرون کشیده‌ای. این «لق‌خوردگیِ وجودی» است. معمارِ درونت خوب می‌داند؛ وقتی «شالوده» آسیب ببیند، ظاهرِ بنا (یعنی همان‌چه دیگران از تو می‌بینند) شاید هنوز استوار باشد، اما در عمق، سازه در حالِ فروپاشیِ تدریجی است. تو با «سازهٔ مصلوب» راه می‌روی

آیا تا به حال فکر کرده‌ای که مرگ، در این سطح، در واقع «شکستنِ ترازویِ وجودِ تو» است؟

قبل از او، تو «نیمهٔ اولِ» یک کل بودی. حالا، تنها مانده‌ای با «نیمه‌ای از یک هویتِ ناتمام». تو باید یاد بگیری چگونه با «نیمهٔ خالی» زندگی کنی، بی‌آنکه آن نیمه، تمامِ «نیمهٔ پر» را ببلعد.

این «سوگ»، نه یک حالتِ زودگذر، که یک «مقامِ عرفانی» است؛ مقامِ تنهاییِ محض.

به نظرت، در این مهندسیِ دوباره‌یِ روح، باید با «خاطراتِ رسوب‌کرده» چه کرد؟ باید آن‌ها را به مثابهٔ «میراثِ معماری» حفظ کرد و در معرضِ نمایش گذاشت، یا باید اجازه داد زمان، مثلِ فرسایشِ طبیعی، آن‌ها را در دلِ صخره‌هایِ وجود، صیقل دهد و کمرنگ کند؟

کدام‌یک برایِ تو، «معمارِ کلمات»، در این لحظه دردناک‌تر است؟ اینکه او را در خاطراتت بازسازی کنی، یا اینکه بپذیری که «او» در هیچ کلامی نمی‌گنجد؟

عروسکان خیمه شب بازی تالار روایت

  • 11:51 1405/2/16
  • مریم راد "واژه"

این روزها، جهان دیگر مجموعه‌ای از اتفاقات نیست؛ بلکه ویترینی از تعبیرهاست. هر واقعه، مثل سنگی که به برکه‌ای بیفتد، موج‌هایی می‌سازد که دیگر ربطی به سنگ ندارند. ما در عصرِ «پسا-حقیقت» زندگی نمی‌کنیم، ما در عصرِ «کثرتِ روایت‌های پرصدا» ساکنیم. جایی که اگر کسی آرام و بی‌صدا گوشه‌ای درد بکشد، تا زمانی که یک روایت‌گر با نخی نامرئی او را به صحنه نیاورد، گویی اصلاً وجود ندارد. ما مثل آن کمدینی شده‌ایم که روی صحنه فرو می‌ریزد و تماشاگران، به جای زنگ زدن به اورژانس، برای «بازیِ درخشانش» دست می‌زنند. چرا؟ چون روایتِ حاکم بر آن لحظه، «کمدی» است، نه «تراژدی».

تراژدی بزرگ درست همین‌جاست: در حالی که آن عروسکِ خیس‌خورده، زیر شلاقِ باران و نهیبِ رعد، میانِ ماندن و فرو ریختن می‌رقصد، تماشاگرانی که از پشتِ نمایشگرهای ضدگلوله‌ی خویش به او خیره شده‌اند، لرزشِ اندامش را نه از «ترس»، که یک «تکنیکِ تازه‌ی اجرا» می‌پندارند. آن‌ها نمی‌دانند این نقاب، نه برای خوشامدِ چشم‌های آن‌ها، که برای تاب آوردنِ تَرک‌های عمیقِ روح ساخته شده است. در این دیپلماسیِ نابرابر، «حقیقت» وجه‌المعامله شده است. ما رنجِ واقعیِ آدم‌ها را به «محتوا» تبدیل کرده‌ایم. ما به آن عروسکی که جانش از آتش می‌لرزد، «امتیاز» می‌دهیم، چون روایتِ ما از او، نه یک «انسانِ دردمند»، که یک «تصویرِ ماندگار» است. چقدر باید بگذرد تا بفهمیم پشتِ هر روایتِ صیقل‌خورده، کسی ایستاده که شاید تمامِ سهمش از زندگی، فقط همین رقصِ بی‌پناه زیر باران است؟

عروسکِ خیمه‌شب‌بازی تا کجای میدان می‌تواند برقصد، وقتی باد تکانش می‌دهد، باران خیسش می‌کند و رعدوبرق، هراسِ هزارساله‌ی آتش را به جانش می‌اندازد؟ نقاب بر چهره دارد، اما نه از سرِ بی‌دردی. نقاب‌ها صرفاً صورتک‌هایی نیستند که بر چهره نشسته باشند؛ گاهی از جنسِ دردند، از جنس تجربه‌های ریز و درشت، از جنس کمبودها، ترس‌ها و شکست‌ها. هر آدمی، پیش از آن‌که نقابی بر چهره بگذارد، زخمی در جان داشته که روزی تصمیم گرفته آن را به شکلِ نقاب حفظ کند؛ نه برای فریب، که برای دوام آوردن.

اما وقتی اجتماعِ آدم‌ها به تصویرِ پرتکرارِ عروسکانِ خیمه‌شب‌بازی بدل شده باشد، آن‌گاه طبیعی است که دستی هم پیدا شود تا ما را بازی دهد. دستی که وقتِ نیاز، دست‌هایمان را بالا ببرد؛ در لحظه‌ای ما را به دعا و راز و نیاز وادارد؛ و در لحظه‌ای دیگر، وقتی موفقیت چشمگیر شد، لرزشِ شانه‌هایمان را به رقصی در میانه‌ی میدان تعبیر کند. در چنین وضعی، حتی احساساتِ ما نیز از خطرِ کارگردانیِ پنهان در امان نمی‌مانند. شادی، سوگواری و حتی سکوت، ممکن است پیش از آن‌که از درون ما برخاسته باشند، در قالبی از پیش تعریف‌شده به نمایش درآیند.

پرسش اما این‌جاست: اگر این نخ‌ها پاره شوند چه؟ اگر عروسک زمین‌گیر شود چه؟ آیا افتادن، پایانِ رقص است یا نخستین امکانِ ایستادن؟ شاید بزرگ‌ترین هراسِ انسانِ امروز نه بازی داده شدن، که بی‌حرکت ماندن پس از گسستنِ نخ‌هاست. ما به حرکت عادت کرده‌ایم، حتی اگر این حرکت از اراده‌ی ما نباشد.

با این همه، شاید شأنِ انسان دقیقاً از همین‌جا آغاز شود: از لحظه‌ای که میان زمین‌گیر شدن و بازیچه ماندن، مکثی کوتاه می‌کند و می‌پرسد: این صدا، صدای من است یا بازتابِ روایتی که بارها در گوشم تکرار شده؟ شاید نتوان همه‌ی نخ‌ها را برید، اما می‌توان فهمید کدام نخ، ما را به حرکت درمی‌آورد و کدام نخ، فقط ما را شبیه دیگران می‌کند. در زمانه‌ای که هر کس می‌کوشد روایتی مسلط‌تر بسازد، انسان بودن شاید بیش از هر چیز، هنرِ زنده ماندن میان روایت‌ها باشد؛ بی‌آن‌که تماماً در آن‌ها حل شویم، و بی‌آن‌که از ترسِ فرو افتادن، تا ابد به رقصی ادامه دهیم که از آنِ ما نیست.

و در نهایت در نهایت، تنها یک سؤال باقی می‌ماند: آیا به راستی عروسکان، رؤیای بریدن نخ‌هایشان را در سر دارند، یا صرفاً آرزوی یک دستِ ماهرتر؟ شاید پاسخ در نگاه تماشاگری پنهان است که هرگز ندیدیم. نگاهی که شاید پشتِ آینه‌های تالار، به ما می‌خندد.

 

 

من و نسخه ی دیگرم ...

  • 21:18 1405/2/14
  • مریم راد "واژه"

 

تا حالا شده حس کنی زندگی‌ات هنوز منتشر نشده؟انگار سال‌هاست داری «پیش‌نویس» می‌نویسی…اما هیچ‌وقت دکمه انتشار را نمی‌زنی.

ما صبح بیدار می‌شویم، کار می‌کنیم، می‌خندیم، عکس می‌گیریم، استوری می‌گذاریم…اما یک جای کار می‌لنگد. انگار بیشتر از اینکه زندگی کنیم، داریم زندگی را تماشا می‌کنیم.

عجیب نیست؟

نسخه‌ای از ما هر روز آنلاین است، فعال است، دیده می‌شود…اما نسخه واقعی‌مان هنوز منتظر است منتظر زمان بهتر، حال بهتر، خودِ بهتر.

سؤال اینجاست…

اگر زندگی یک‌بار بیشتر فرصت انتشار نداشته باشد،چرا این‌قدر طولش می‌دهیم؟

گاهی فکر می‌کنم خیلی از ما زندگی را مثل یک پیش‌نویس نگه داشته‌ایم.انگار جایی در ذهنمان دکمه‌ای هست به نام «نسخه نهایی»،و ما مدام به خودمان می‌گوییم: هنوز وقتش نرسیده…بگذار وقتی آماده‌تر شدم.

وقتی اوضاع بهتر شد.وقتی خودِ واقعی‌ام را پیدا کردم اما سال‌ها می‌گذرند و ما هنوز در همان پیش‌نویس مانده‌ایم.در همین فاصله، نسخه دیگری از ما شروع می‌کند به زندگی کردن؛نسخه‌ای که در صفحه‌ها و قاب‌ها ظاهر می‌شود.یک «منِ آنلاین» که همیشه چیزی برای گفتن دارد، جایی برای رفتن دارد، و لبخندی آماده برای دوربین. کم‌کم اتفاق عجیبی می‌افتد ما بیشتر از اینکه زندگی کنیم، زندگی را تماشا می‌کنیم. مثل تماشاگرانی که در سالن تاریک نشسته‌اند و روی پرده، نسخه‌ای از زندگی خودشان را می‌بینند و در این میان، بعضی آدم‌ها هم آرام‌آرام از زندگی ما محو می‌شوند.

نه دعوایی، نه خداحافظی بزرگی…فقط یک روز می‌فهمی مدت‌هاست صدای کسی را نشنیده‌ای.

رابطه‌ها گاهی مثل مه صبحگاهی‌اند؛ بی‌سر و صدا می‌آیند و بی‌سر و صدا هم ناپدید می‌شوند.شاید عجیب‌ترین پرسش زمانه ما این باشد: اگر یک نسخه از ما در جهان واقعی زندگی می‌کند و نسخه دیگری در جهانِ تصویرها و روایت‌ها، کدام‌یک واقعاً «ما» هستیم؟

 شاید خطرناک‌ترین اتفاق این باشد که آن‌قدر مشغول تماشای زندگی شویم که یادمان برود از پیش‌نویس خارج شویم

و بالاخره…

زندگی را منتشر کنیم.

شاید مشکل این نیست که آدم‌ها از زندگی ما می‌روند…شاید مشکل این است که ما خودمان هم کامل وارد زندگی خودمان نشده‌ایم. شاید باید یک روز جرئت کنیم نسخه آنلاین را خاموش کنیم، تماشاگر بودن را کنار بگذاریم، و بپذیریم که زندگی، پیش‌نویس نمی‌ماند.

هیچ‌وقت لحظه ایده‌آل از راه نمی‌رسد. هیچ‌وقت ما کامل نمی‌شویم. هیچ‌وقت همه‌چیز آماده نیست. زندگی مثل یک متن ناقص است که باید همان‌طور نیمه‌کاره منتشرش کنی و در حین انتشار، کاملش کنی.

شاید شجاع‌ترین کار این نسل این نباشد که دیده شود…بلکه این باشد که واقعاً زندگی کند.

ساعت های بی خورشید

  • 19:30 1405/2/12
  • مریم راد "واژه"

 

گاهی آینده شبیه اتاقی است که چراغش روشن است، اما درِ آن نیمه‌باز مانده. ما از دور نورش را می‌بینیم، اما نمی‌دانیم داخلش چه چیزی منتظر ماست. برای همین، هر روز کمی جلو می‌رویم و کمی عقب می‌ایستیم؛ مثل کسی که می‌خواهد وارد اتاقی شود که صدایش را می‌شنود اما چهره‌ی ساکنانش را نه.

زمانه‌ی ما عجیب است. ما بیشتر از هر دوره‌ی دیگری ابزار پیش‌بینی داریم: آمار، تحلیل، داده، الگوریتم. اما با همه‌ی این‌ها، حس می‌کنیم آینده از دسترس فهم ما دورتر شده است. انگار جهان پر از ساعت شده، اما خورشیدی که جهت زمان را روشن می‌کرد پشت ابرها پنهان شده است.

در گذشته، آینده برای بسیاری از آدم‌ها شبیه یک خط نسبتاً قابل تصور بود. کسی حرفه‌ای را انتخاب می‌کرد، خانه‌ای می‌ساخت، و تصور می‌کرد زندگی با همان منطق ادامه پیدا خواهد کرد. اما امروز آینده بیشتر شبیه مه است تا خط.   می‌شود در آن حرکت کرد، اما نمی‌شود خیلی دورتر را دید.

شاید به همین دلیل است که اضطراب آینده به یکی از احساسات پنهان اما دائمی عصر ما تبدیل شده است. نه اضطرابی پر سر و صدا، بلکه چیزی شبیه یک زمزمه‌ی دائمی در پس‌زمینه‌ی ذهن: اگر همه‌چیز ناگهان تغییر کند چه؟ اگر مسیری که امروز انتخاب کرده‌ام فردا دیگر وجود نداشته باشد چه؟

ما هنوز برنامه‌ریزی می‌کنیم، هدف می‌گذاریم، و تقویم‌هایمان را پر می‌کنیم. اما در جایی عمیق‌تر می‌دانیم که جهان با سرعتی حرکت می‌کند که هیچ تقویمی کاملاً قادر به مهار آن نیست. و شاید همین جاست که انسانِ امروز بیش از هر زمان دیگری با پرسشی قدیمی روبه‌رو می‌شود: وقتی آینده نامطمئن است، معنا را باید کجا پیدا کرد؟

شاید پاسخ در خودِ همین اکنون پنهان باشد. شاید اضطراب آینده یادآوری می‌کند که زندگی فقط وعده‌ی فردا نیست. گاهی باید در لحظه‌ای که ایستاده‌ایم—در همین روزی که هنوز تمام نشده—معنایی کوچک اما واقعی پیدا کنیم. مثل کسی که در شهری با ساعت‌های بسیار زندگی می‌کند، اما یاد می‌گیرد جهت را نه از خورشید، بلکه از قدم‌های خودش پیدا کند.

ما هنوز زمان را اندازه می‌گیریم، اما افقی که زمان به آن معنا می‌داد کم‌رنگ شده است.

در سطح جامعه‌شناسی، مسئله این است که انسان‌ها همیشه با نوعی «تصویر از آینده» زندگی می‌کردند. آینده مثل یک افق بود؛ حتی اگر دور، اما قابل تصور.

 مردم کار می‌کردند، برنامه می‌ریختند، خانواده می‌ساختند چون حس می‌کردند فردا ادامه‌ی منطقی امروز است. اما در جهان معاصر، با بحران‌های اقتصادی، تغییرات سریع فناوری، نااطمینانی‌های سیاسی و زیست‌محیطی، این پیوستگی شکسته شده است. جامعه‌شناسان از چیزی شبیه «حالِ کش‌دار» حرف می‌زنند؛ حالتی که در آن آدم‌ها بیشتر در «اکنونِ کوتاه‌مدت» زندگی می‌کنند چون آینده بیش از حد مبهم است.

 نتیجه‌اش نوعی اضطراب دائمی است: نه دقیقاً ترس از چیزی مشخص، بلکه احساسی از ناپایداری.

از نظر فلسفی، این اضطراب به پرسش قدیمیِ انسان درباره‌ی کنترل و معنا برمی‌گردد. انسان همیشه می‌خواسته احساس کند می‌تواند مسیر زندگی‌اش را هدایت کند. برنامه‌ریزی، هدف‌گذاری و رؤیاها ابزارهای همین حس کنترل بودند. اما وقتی آینده نامطمئن می‌شود، این ابزارها هم شکننده می‌شوند. در چنین وضعی، ما هنوز «ساعت» داریم—تقویم، برنامه‌ها، لیست اهداف—اما انگار خورشیدی که جهت زمان را روشن می‌کرد کمی پشت ابر رفته است. ما دقیقه‌ها را می‌شماریم تا احساس کنیم هنوز نظم وجود دارد.

این استعاره ها می تواند بخشی از تجربه روزمره باشد . 

کسی که چندین بار مسیر شغلی‌اش را عوض می‌کند چون نمی‌داند کدام مسیر پایدار است.

دانشجویی که درس می‌خواند اما مطمئن نیست جهان ده سال بعد چگونه خواهد بود.

یا آدم‌هایی که بیشتر از قبل در «برنامه‌های کوتاه‌مدت» زندگی می‌کنند—سفرهای ناگهانی، تصمیم‌های سریع—چون آینده‌ی بلندمدت قابل تصویر نیست.

اما نقطه‌ی جالب فلسفی این است: شاید اضطراب آینده فقط یک بحران نباشد؛ نوعی بیداری هم هست. وقتی آینده کاملاً قابل

پیش‌بینی باشد، زندگی تبدیل به یک مسیر از پیش نوشته می‌شود. عدم قطعیت، هرچند ترسناک، اما فضایی برای آزادی هم باز می‌کند. انسان مجبور می‌شود بیشتر در اکنون حضور داشته باشد و معنا را فقط در وعده‌ی فردا جست‌وجو نکند.

ما در شهری زندگی می‌کنیم که ساعت‌هایش هنوز کار می‌کنند، اما خورشیدش گاهی دیر طلوع می‌کند. مردم همچنان زمان را اندازه می‌گیرند: جلسه‌ها، برنامه‌ها، آرزوها. اما در دلِ همه یک پرسش آرام راه می‌رود: این دقیقه‌ها به کجا می‌روند؟

شاید اضطراب آینده از آن‌جا می‌آید که افق کمی دورتر شده است. اما همین دور شدنِ افق، چیز عجیبی را هم آشکار می‌کند: اینکه زندگی فقط در وعده‌ی فردا اتفاق نمی‌افتد. گاهی باید در همان لحظه‌ای که ایستاده‌ایم، زیر آسمانی که هنوز کاملاً روشن نشده، راه رفتن را یاد بگیریم.

شاید ما مردمانِ «ساعتِ بی‌خورشید» باشیم؛ اما هنوز می‌توانیم جهت را از قدم‌های خودمان پیدا کنیم.

شاید باید یاد بگیریم بی‌پرواتر در تاریکی قدم برداریم، چون هرچقدر هم خورشید پشت ابرِ زمان پنهان باشد، هنوز دارندگانِ مسیر خود هستیم. در جهانی که آینده دیگر صرفاً وعده‌ی دیده‌شدن نیست، لذتِ اکنون، تنها چراغی است که روشن نگه می‌دارد ساعت‌های بی‌خورشیدمان را. شاید زندگی همان جریانی است که باید در حالِ جاری کردنش، معنا بیابیم، بی‌آنکه منتظر روشنایی افق باشیم.

 

مریم راد_واژه 

آدم های اشتباهی

  • 20:53 1405/2/6
  • مریم راد "واژه"

 

سلام و سلام 

تا حالا به آدم های اشتباهی دقت کرده اید ؟

آدم اشتباهی مثل این است که کلید ظریف یک در قدیمی را با کلید های رنگارنگ دیگری امتحان کنیم . کلید ها بد نیستند اما  هر در قفل خودش را دارد . 

یا مثل اینکه بخواهیم یک پرنده را قانع کنیم کنار ما و در زیر آب نفس بکشد . پرنده بد نیست همانطور که آب بد نیست اما قلمرو ها متفاوت هستند . 

یا مثل اینکه  یک قطعه موسیقی را با مترونوم غلط بشنویم .سازها بد نیستند بلکه ریتم ها هستند که فرق می کنند . 

آدم اشتباهی درواقع واژه ایست که ما برای توصیف شکاف میان انتظار و واقعیت ،نیاز و ظرفیت ،تصویر و ذات استفاده کرده ایم . چیزی شبیه یک قرارداد  . 

آدم اشتباهی بیشتر یک برداشت ذهنی ست تا واقعیت بیرونی . 

از دیدگاه اگزیستانسیالیسم ،جهان بی معناست تا وقتی ما معنایی برایش بسازیم پس آدم اشتباهی درواقع کسی ست که معنایی که ما برایش ساختیم با واقعیت وجودی اش همخوان نیست . مثل اینکه ما کسی را با نقش پنهانی مورد انتظار خود اشتباه می گیریم . قهرمانی که قرار است نجات‌مان دهد ،معشوقی که قرار است کامل مان کند ، دوستی که قرار است نمادی از امنیت باشد . این‌جا ست که  فلسفه می گوید مشکل از انتظار است . 

مسئله اینجاست که ما عموما در روابطمان با آدم ها با خود واقعی آنها روبه رو نمی شویم بلکه با تصویری که از آنها ساخته ایم روبه رو می شویم . و متاسفانه بعد از رو به رو شدن با  واقعیت ها تصویری که در ذهن ساخته ایم فرو می ریزد .  تبدیل می شود به تصویری که با واقعیت هماهنگ نیست . 

از منظر دیگر رواقیون معتقدند هیچ کس ذاتا اشتباه نیست. اگر و  فقط اگر  در جایگاه واقعی خودش و مطابق طبیعش قرار  دارد . یعنی ما بخواهیم با زور شخصی را در قالبی بگذاریم که برایش ساخته نشده و وقتی در ان قالب نمی گنجد او را مقصر بدانیم . 

فلسفه اخلاق می گوید آدم اشتباهی یعنی کسی که مانع رشد اخلاقی و انسانی ماست . مسئله بد بودن نیست ،مسئله ناسازگاری اخلاقی ست . شبیه دو ساز که همراه هم کوک نمی شوند نه اینکه یکی خراب باشد . 

اما در جامعه و جامعه شناسی تبدیل می شود به ساختار ،انتخاب و پترن های اجتماعی .

بخش بزرگی از روابط اشتباه ریشه در طبقه اجتماعی ،فرهنگ و خانواده دارد البته منابع عاطفی و الگو سازی های کودکی هم شرط هستند . گاهی اوقات هدف ما انتخاب آدم های اشتباهی نیست بلکه الگوی های کودکی مان  غلط است که ما را به آن سمت سوق می دهد . 

جامعه امروز که متاسفانه پر از الگوهای غلط است می تواند ما را به سمت تیپ های غلط در این رابطه سوق دهد . مثل مدرسه ،شبکه های اجتماعی ،اقتصاد مریض و ...

و اگر قرار باشد جهان را با عینک تجربه ببینیم آنوقت آدم اشتباهی بیشتر بیانگر زیست جهان ناسازگار است . 

در فلسفه معنا اگر بپذیریم که هر فرد افق معنایی خاص خود را دارد مثل ارزش ها ،اهداف ، ترس ها.  طعم زندگی و .. . 

آنوقت باید به دنبال معنایی در جاری از جای خود باشیم تا به آدم اشتباهی برسیم . 

حالا اگر این افق ها با هم همپوشانی نداشته باشد گفتمان ها به جایی نمی رسد.  مثل دو شاعر که یکی با جوهر وجودی خود از شب می نویسد و دیگر از نور صبح .طبیعی ست که صدایشان همخوان نخواهد بود . 

به نظرم در  دیدگاه جامعه شناسی ، ما آدم ها را انتخاب نمی کنیم بلکه ساختار ها را انتخاب می کنیم .مثلا طبقه اجتماعی تعیین می کند چه کسی در شبکه ارتباطی ما باشد .یا فرهنگ خانوادگی الگوی رابطه گیری را شکل می دهد ، رسانه ها تصاویر جذاب موفقیت ها را دیکته می کنند ،اقتصاد سطح امنیت مالی و روانی را تعیین می کند و بر روابط اثر مستقیم دارد . 

اما اما اما 

ما معمولا جذب آدم هایی می شویم که با زخم هایمان تناسب دارند ، یا با الگوهای کودکی مان هماهنگ اند  و یا  در نظام ارزشی ما معنا دارند 

و این جذب به صورت ناخودآگاه اتفاق می افتد بنابراین شاید بتوان گفت که آدم های اشتباهی محصول فصل مشترک زخم های هر دو طرف اند ،نه انتخاب آگاهانه . 

به نظرم زندگی گاهی اوقات مثل باغی ست که بعضی درخت ها را ما در آن می کاریم و بعضی دیگر را باد می آورد .و اگر میوه ای تلخ شد همیشه تقصیر درخت نیست شاید و فقط شاید . خاک آن تلخ است .یا شاید باغبان نقشه ی جانمایی  درخت ها را اشتباهی کشیده . 

وقتی بادها جهت فکری انسان می شوند .

  • 21:09 1405/1/28
  • مریم راد "واژه"

سلام و سلام . 

تا امروز به عدم ثبات شخصیت ادم ها فکر کرده اید ؟؟

در لایه‌های جامعه، شخصیت ناپایدار مانند پلی‌ است که هر بار پا بر آن می‌گذاری به شکلی تازه برمی‌خیزد و در نوسان است.

فرد ناپایدار، برای دیگران «نقطه‌ای ثابت» نمی‌شود؛ ارتباط با او مثلِ نامه‌ نوشتن بر آب است.

جامعه برای شکل‌دهی شبکه‌های اعتماد به «ستون» نیاز دارد، نه به سایه‌هایی که در آفتاب صبح و عصر طول‌شان مدام کوتاه و بلند می‌شود.

چنین شخصیتی اغلب تصویرهای متفاوتی از خویش می‌سازد؛ در جمع، به رنگ جمع؛ در خلوت، به رنگ خلوت؛ و این چندپارگی، مانند انعکاس‌های موج‌دار در یک برکه، دیگران را از تشخیص «چهره‌ی واقعی» بازمی‌دارد.

پیامد اجتماعی آنچه خواهد شد ؟

روابط شکننده، هویت‌های ناپایدار، و شبکه‌ای از پیوندها که دوامشان مثل نخ‌هایی‌ست که هر کدام به جهتی دیگر کشیده می‌شود.

در جامعه‌شناسی استعاری می‌توان گفت:

«جامعه بر ستون‌هایی می‌ایستد که بتوان به پایدار ماندنشان تکیه کرد؛ ستون‌هایی که در هر نسیم نمی‌چرخند.  وقتی شخصیتی ناپایدار به میدان دیپلماسی پا می‌گذارد، گویی ناخدایی است که قطب‌نمای کشتی‌اش تحت بادهای هر لحظه‌ی دریا می‌لرزد.

 جهت‌گیری او هر بامداد با شامگاه متفاوت است؛ چنین ناخدایی نمی‌تواند وعده‌ی مسیر بدهد، زیرا خود از فردای خویش بی‌خبر است.

کشتی‌هایی که کنار او حرکت می‌کنند، برای پیش‌بینی مسیرش به ستارگان هم اعتماد نمی‌کنند؛ «توافق» و «اعتماد» در چنین شرایطی مثل بافتن ریسمانی از مه است.

گفتگوها، ناپایداری شخصیت، همچون آبی‌ست که شکل ظرف را تقلید می‌کند،اما جوهره‌ی خود را هرگز نمی‌یابد. گاه به رنگ ابتکار درمی‌آید و گاه به مزه‌ی تردید، و هم‌پیمانان را در هاله‌ای از گمان و احتیاط فرو می‌برد.

در دیپلماسی استعاری می‌توان گفت:

«به دیاری که بادهایش پیوسته جهت عوض کنند، هیچ فانوسی اجازه نمی‌دهد نورش را دائمی بدانی.»

اگر شخصیت را مثال  «آبِ » بدانیم، ثبات یعنی این که این آب، بستری داشته باشد تا بتوان رودخانه شود. و بی‌ثباتی یعنی آبِ سرگردانی که هر بار در چاله‌ای جمع می‌شود

و هیچ‌گاه مسیر نمی‌سازد.

در دیپلماسی رودخانه‌ای که مسیرش معلوم نباشد،کشتی‌ها را  دچار واهمه‌ می‌کند. و در جامعه  آبی که شکل نمی‌گیرد،باغی را سیراب نمی‌کند.

 

جنگ آتشی که در استخوان زمین افتاده است .

  • 23:34 1405/1/25
  • مریم راد "واژه"

 

خاورمیانه، این جغرافیای کهنِ تمدن و روایت، امروز میدانِ نبردی است میان حافظه و فراموشی، میان درد و امید. هر انفجار، تنها دیوارها را نمی‌شکند، بلکه در جانِ انسان‌ها زلزله‌ای می‌افکند که فرهنگ، اقتصاد و روان را تا مغزِ استخوان می‌لرزاند.

در روان مردمِ جنگ‌دیده، زمان از مسیرِ خود خارج می‌شود. اضطراب، چون سایه‌ای بی‌پایان، بر چهره‌ها می‌افتد و امید، همچون پرنده‌ای زخمی، در ذهن‌ها فرو می‌افتد. نسل‌ها با حافظه‌ی جمعیِ زخم رشد می‌کنند؛ کودکانی که صدای بمب را پیش از صدای لالایی می‌شناسند، بزرگسالانی که امنیت را مفهومی خیالی می‌پندارند. روانِ جامعه، در مواجهه با جنگ، دچار نوعی خستگیِ وجودی می‌شود؛ گویی روح، دیگر رمقی برای باور به آینده ندارد.

جامعه در آینهٔ جنگ از هم می‌پاشد. ساختارهای اعتماد فرو می‌ریزند و پیوندهای اجتماعی، به رشته‌هایی نازک بدل می‌شوند. همسایه، دیگر نمادِ همدلی نیست بلکه ممکن است چهره‌ای از بیم و تردید باشد. نهادهای اجتماعی که قرار بود حافظِ معنا باشند، در غوغای گلوله عقب می‌نشینند و جامعه در خلأ معنا سرگردان می‌شود. جنگ، مردم را از “ما” به “من” تبدیل می‌کند؛ و این فروپاشیِ “ما”، شاید زخمِ عمیق‌تر از پوسته‌ی شهرهای سوخته باشد.

در اقتصادِ جنگ، پول بوی باروت می‌دهد. منابع و زیرساخت‌ها به کامِ نابودی می‌روند، چرخِ تولید می‌ایستد، و بازار به میدانی از احتکار و هراس بدل می‌شود. سرمایه از خانه می‌گریزد، همان‌گونه که مردم از مرزها. جنگ، چرخه‌ی طبیعیِ نیاز و رفاه را می‌شکند و جغرافیا را از «زمینِ زراعت» به «زمینِ فرار» تبدیل می‌کند. فقر، همانند خاکستر بر همه‌چیز می‌نشیند؛ خاموش اما فراگیر

از منظر مردم‌شناسی، جنگ صورتِ انسان را تغییر می‌دهد. آیین‌ها، باورها و نمادها، از قالب‌های پیشین خود بیرون می‌آیند. مردم برای زنده ماندن، اسطوره‌های تازه می‌سازند: قهرمان، دیگر سربازِ پیروز نیست، بلکه مادری است که از دل خرابه نان می‌پزد. زبانِ روزمره، مملو از استعاراتِ بقا می‌شود؛ «تیر»، «سنگر»، «مهاجرت» به بخشی از واژگان عادی بدل می‌گردند. در واقع، فرهنگِ زیستن جای خود را به فرهنگِ “تحمل کردن” می‌دهد.

جنگ فرهنگ را نمی‌کُشد، بلکه آن را تبعید می‌کند. سینما، شعر، موسیقی و ادبیات در گوشه‌های خاموش به زندگی ادامه می‌دهند؛ همچون شمع‌هایی زیر آوار. هنرمند، شاهدی‌ست بر اینکه حتی در دل ویرانی، زیبایی می‌تواند مقاوم باشد. شاید فرهنگْ تنها نیرویی‌ست که از میانِ ویرانی، معنا می‌رویاند؛ چون گیاهی که از ترکِ سنگی سر برمی‌کشد.

خاورمیانه امروز، نه فقط میدانِ جنگِ ارتش‌ها، بلکه آزمایشگاهِ روانِ انسان است؛ مجموعه‌ای از حافظه‌های سوخته، ارتباط‌های گسسته و اقتصادهای زخمی. و شاید در همین جغرافیای تب‌دار، امید نیز در تب متولد شدن است — زیرا انسان، در نهایت، موجودی‌ست که حتی از دلِ خاکستر، روایت می‌سازد. و این یک روایت از دل جنگ از سری جنگ های خاورمیانه است . 

به منِ پنج سال بعد،

  • 19:49 1405/1/22
  • مریم راد "واژه"

سلام 

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چند چیز در جهان عوض شده است؛ نمی‌دانم شهر همان بوی همیشگی را می‌دهد یا خیابان‌ها هم مثل آدم‌ها خسته‌تر شده‌اند. نمی‌دانم هنوز شب‌ها همان‌قدر فکر می‌کنی یا بالاخره یاد گرفته‌ای کمی آرام‌تر زندگی کنی. تنها چیزی که می‌دانم این است که من، در این لحظه از زمان، نشسته‌ام و برای تو می‌نویسم؛ برای کسی که ادامه‌ی همین فکرها، امیدها و ترس‌هاست.

پنج سال زمان عجیبی است. نه آن‌قدر کوتاه که هیچ چیز تغییر نکند، و نه آن‌قدر بلند که همه چیز کاملاً از نو ساخته شود. در پنج سال، آدم می‌تواند آدم دیگری شود؛ یا همان آدم بماند با زخم‌ها و فهم عمیق‌تری از جهان.

و نمی‌دانم تو کدام شده‌ای.

راستش را بخواهی، منِ امروز کمی خسته است. نه از زندگی، بلکه از سرعت عجیب دنیا. از این‌که آدم‌ها کمتر گوش می‌دهند و بیشتر حرف می‌زنند. از این‌که گاهی حقیقت زیر لایه‌ای از هیاهو گم می‌شود و مهربانی به چیزی کمیاب تبدیل می‌شود. گاهی حس می‌کنم جهان شبیه اتاقی شلوغ شده که همه در آن فریاد می‌زنند، اما کمتر کسی واقعاً شنیده می‌شود.

امیدوارم تو در این پنج سال، یاد گرفته باشی چطور در میان این شلوغی، صدای واقعی خودت را گم نکنی.

من هنوز باور دارم انسان بودن چیزی بیشتر از نفس کشیدن و روزها را گذراندن است. انسان بودن یعنی دیدن رنج دیگران و بی‌تفاوت نماندن. یعنی حتی وقتی جهان کمی سرد شده، هنوز جایی در دل خودت برای گرما نگه داری. امیدوارم تو هنوز همان آدمی باشی که وقتی بی‌عدالتی می‌بیند، در دلش چیزی می‌لرزد.

راستی… آیا هنوز امید داری؟

این سؤال برایم مهم است. چون گاهی امید داشتن در این دنیا شبیه نوعی مقاومت است. انگار باید آگاهانه تصمیم بگیری که تسلیم تاریکی نشوی. منِ امروز هنوز سعی می‌کنم امیدوار بمانم؛ حتی وقتی خبرها سنگین‌اند، حتی وقتی آدم‌ها از هم دورتر می‌شوند.

نمی‌دانم در پنج سال گذشته چند بار زمین خوردی، چند رؤیا عوض شد، چند آرزو شکل تازه‌ای گرفت. اما امیدوارم اگر شکستی هم بوده، چیزی در تو عمیق‌تر شده باشد؛ چیزی شبیه فهم، یا شاید شبیه مهربانی.

یک چیز دیگر هم هست که می‌خواهم از تو بپرسم:

آیا هنوز به چیزهای کوچک توجه می‌کنی؟

به نور عصر روی دیوار،

به بوی باران روی آسفالت،

به صدای خنده‌ای که ناگهان  هیاهوی خیابان را  می شکند و فضا را انسانی‌تر می‌کند.

دنیا گاهی آن‌قدر بزرگ و پرهیاهو می‌شود که آدم یادش می‌رود زندگی در همین لحظه‌های ساده جریان دارد. امیدوارم تو این را فراموش نکرده باشی.

منِ امروز هنوز پر از سؤال است. درباره‌ی عدالت، درباره‌ی آزادی، درباره‌ی این‌که انسان‌ها چرا با وجود توانایی برای مهربانی، گاهی این‌قدر سخت و بی‌رحم می‌شوند. شاید تو در این پنج سال پاسخ‌هایی پیدا کرده باشی. شاید هم فقط یاد گرفته باشی با این سؤال‌ها آرام‌تر زندگی کنی.

اگر روزی احساس کردی راه را گم کرده‌ای، یادت بیاید که منِ امروز با همه‌ی تردیدهایش هنوز ایمان کوچکی به آینده دارد. ایمانی نه از جنس ساده‌لوحی، بلکه از جنس سرسختی. از این باور که جهان، با تمام تاریکی‌هایش، هنوز جاهایی برای روشن شدن دارد.

و اگر روزی خوشحال بودی — واقعاً خوشحال — لحظه‌ای مکث کن و به من فکر کن؛ به کسی که پنج سال قبل نشسته بود و امیدوار بود تو حالِ بهتری داشته باشی.

شاید ما در زمان از هم دور باشیم، اما در حقیقت یک نفر هستیم؛ انسانی که هنوز می‌خواهد بفهمد، دوست داشته باشد، و در حد توانش جهان را کمی انسانی‌تر کند.

مراقب خودت باش.

و اگر توانستی، مراقب این جهان خسته هم باش.

با امید و کمی دلتنگی

از طرفِ منِ پنج سال پیش تو

مریم راد "واژه"

وقتی جنگ ها فقط در جبهه ها رخ نمی دهند .

  • 19:22 1405/1/18
  • مریم راد "واژه"

 

این یک تأمل شخصی درباره ماهیت جنگ‌های مدرن است.
به نظرم چیزی که امروز بیش از هر چیز ذهنم را به خود مشغول کرده، چندوجهی بودن جنگ‌های امروزی است. همین ویژگی باعث می‌شود با نوعی از جنگ روبه‌رو باشیم که می‌توان آن را «جنگ مدرن» نامید؛ جنگی که در آن چندین لایه متفاوت به‌طور هم‌زمان فعال هستند.
این چندلایه بودن باعث شده مرز میان جنگ نظامی، اقتصادی، اطلاعاتی و حتی روانی تا حد زیادی از میان برود. دیگر مانند بسیاری از جنگ‌های گذشته ــ برای مثال جنگ ایران و عراق ــ تمرکز صرف بر نبرد زمینی نیست. جنگ امروز حوزه‌های متعددی را در بر می‌گیرد: درگیری در زمین، هوا و دریا؛ تأثیرگذاری بر زیرساخت‌های دیجیتال؛ فشارهای اقتصادی از طریق تحریم‌ها و محدودیت‌های تجاری؛ و در کنار همه این‌ها، جنگ رسانه‌ای که با روایت‌ها و تبلیغات بر افکار عمومی اثر می‌گذارد.
در چنین جنگ‌هایی به نظر می‌رسد هدف تنها نیروهای نظامی نباشند. گاهی زیرساخت‌های حیاتی مانند شبکه برق، پالایشگاه‌ها، پل‌ها، سیستم‌های حمل‌ونقل، ارتباطات و اینترنت نیز هدف قرار می‌گیرند. تخریب این زیرساخت‌ها می‌تواند توانایی اداره یک کشور را با اختلال جدی روبه‌رو کند. از سوی دیگر، نقش فناوری در جنگ‌های امروز بسیار پررنگ شده است؛ از پهپادها گرفته تا موشک‌های دقیق و سامانه‌های پیشرفته اطلاعاتی. این فناوری‌ها سرعت تصمیم‌گیری و واکنش را نسبت به جنگ‌های گذشته بسیار افزایش داده‌اند و در بسیاری از موارد باعث شده غیرنظامیان نیز بیش از پیش تحت تأثیر پیامدهای جنگ قرار بگیرند.
در این میان گاهی از اصطلاح «بازگرداندن یک کشور به عصر حجر» استفاده می‌شود. به نظر می‌رسد این تعبیر بیشتر اشاره به وضعیتی دارد که در آن تخریب لایه‌های عمیق زیرساختی به حدی گسترده باشد که اداره عادی کشور مختل شود. شاید بتوان آن را نوعی تصور از یک راهبرد دانست؛ راهبردی که فشار سنگینی بر جامعه و به‌ویژه غیرنظامیان وارد می‌کند و در کنار فشارهای اقتصادی می‌تواند شرایط زندگی را دشوارتر سازد.
اما آیا جامعه واقعاً به «عصر حجر» بازمی‌گردد؟ احتمالاً نه. حتی اگر دانشگاه‌ها آسیب ببینند یا پل‌ها و زیرساخت‌ها تخریب شوند، دانش فنی از میان نمی‌رود. جامعه و نهادهای آن همچنان باقی می‌مانند، هرچند ممکن است بازسازی زمان‌بر و دشوار باشد. با این حال، سطح زندگی می‌تواند برای مدتی طولانی دچار سقوط شود.
مسئله‌ای که امروز بیش از گذشته در میان مردم مطرح می‌شود، نگرانی از گسترش زنجیره‌ای جنگ است. پرداختن به این موضوع آسان نیست، اما واقعیت این است که جنگ مدرن بسیار پیچیده است و هنگامی که با حمله به زیرساخت‌ها همراه شود، این پیچیدگی عمیق‌تر هم می‌شود. چنین وضعیتی می‌تواند به بی‌ثباتی‌های اجتماعی و اقتصادی نیز دامن بزند.
از سوی دیگر، اگر پای قدرت‌های بزرگ یا متحدان آن‌ها به میان بیاید، احتمال گسترش درگیری‌ها افزایش پیدا می‌کند. در چنین شرایطی عواملی مانند کوچک شمردن توان مقاومت طرف مقابل، تصور پیروزی سریع، یا تصمیم‌گیری‌های شتاب‌زده می‌توانند مسیر جنگ را تغییر دهند. تاریخ نشان داده است که فشارهای سیاسی، اجتماعی و محاسبات نادرست گاهی نقشی تعیین‌کننده در تشدید درگیری‌ها داشته‌اند؛ نمونه‌ای که اغلب به آن اشاره می‌شود، روندی است که در نهایت به آغاز جنگ جهانی اول انجامید.
نهایتا شاید همین پیچیدگی‌هاست که باعث می‌شود فهم جنگ‌های امروز، بیش از هر زمان دیگری نیازمند نگاه تحلیلی، محتاطانه و چندبعدی باشد.