قصه ادم ها قصه ی باور هاست

جنگ آتشی که در استخوان زمین افتاده است .

  • 23:34 1405/1/25
  • مریم راد "واژه"

 

خاورمیانه، این جغرافیای کهنِ تمدن و روایت، امروز میدانِ نبردی است میان حافظه و فراموشی، میان درد و امید. هر انفجار، تنها دیوارها را نمی‌شکند، بلکه در جانِ انسان‌ها زلزله‌ای می‌افکند که فرهنگ، اقتصاد و روان را تا مغزِ استخوان می‌لرزاند.

در روان مردمِ جنگ‌دیده، زمان از مسیرِ خود خارج می‌شود. اضطراب، چون سایه‌ای بی‌پایان، بر چهره‌ها می‌افتد و امید، همچون پرنده‌ای زخمی، در ذهن‌ها فرو می‌افتد. نسل‌ها با حافظه‌ی جمعیِ زخم رشد می‌کنند؛ کودکانی که صدای بمب را پیش از صدای لالایی می‌شناسند، بزرگسالانی که امنیت را مفهومی خیالی می‌پندارند. روانِ جامعه، در مواجهه با جنگ، دچار نوعی خستگیِ وجودی می‌شود؛ گویی روح، دیگر رمقی برای باور به آینده ندارد.

جامعه در آینهٔ جنگ از هم می‌پاشد. ساختارهای اعتماد فرو می‌ریزند و پیوندهای اجتماعی، به رشته‌هایی نازک بدل می‌شوند. همسایه، دیگر نمادِ همدلی نیست بلکه ممکن است چهره‌ای از بیم و تردید باشد. نهادهای اجتماعی که قرار بود حافظِ معنا باشند، در غوغای گلوله عقب می‌نشینند و جامعه در خلأ معنا سرگردان می‌شود. جنگ، مردم را از “ما” به “من” تبدیل می‌کند؛ و این فروپاشیِ “ما”، شاید زخمِ عمیق‌تر از پوسته‌ی شهرهای سوخته باشد.

در اقتصادِ جنگ، پول بوی باروت می‌دهد. منابع و زیرساخت‌ها به کامِ نابودی می‌روند، چرخِ تولید می‌ایستد، و بازار به میدانی از احتکار و هراس بدل می‌شود. سرمایه از خانه می‌گریزد، همان‌گونه که مردم از مرزها. جنگ، چرخه‌ی طبیعیِ نیاز و رفاه را می‌شکند و جغرافیا را از «زمینِ زراعت» به «زمینِ فرار» تبدیل می‌کند. فقر، همانند خاکستر بر همه‌چیز می‌نشیند؛ خاموش اما فراگیر

از منظر مردم‌شناسی، جنگ صورتِ انسان را تغییر می‌دهد. آیین‌ها، باورها و نمادها، از قالب‌های پیشین خود بیرون می‌آیند. مردم برای زنده ماندن، اسطوره‌های تازه می‌سازند: قهرمان، دیگر سربازِ پیروز نیست، بلکه مادری است که از دل خرابه نان می‌پزد. زبانِ روزمره، مملو از استعاراتِ بقا می‌شود؛ «تیر»، «سنگر»، «مهاجرت» به بخشی از واژگان عادی بدل می‌گردند. در واقع، فرهنگِ زیستن جای خود را به فرهنگِ “تحمل کردن” می‌دهد.

جنگ فرهنگ را نمی‌کُشد، بلکه آن را تبعید می‌کند. سینما، شعر، موسیقی و ادبیات در گوشه‌های خاموش به زندگی ادامه می‌دهند؛ همچون شمع‌هایی زیر آوار. هنرمند، شاهدی‌ست بر اینکه حتی در دل ویرانی، زیبایی می‌تواند مقاوم باشد. شاید فرهنگْ تنها نیرویی‌ست که از میانِ ویرانی، معنا می‌رویاند؛ چون گیاهی که از ترکِ سنگی سر برمی‌کشد.

خاورمیانه امروز، نه فقط میدانِ جنگِ ارتش‌ها، بلکه آزمایشگاهِ روانِ انسان است؛ مجموعه‌ای از حافظه‌های سوخته، ارتباط‌های گسسته و اقتصادهای زخمی. و شاید در همین جغرافیای تب‌دار، امید نیز در تب متولد شدن است — زیرا انسان، در نهایت، موجودی‌ست که حتی از دلِ خاکستر، روایت می‌سازد. و این یک روایت از دل جنگ از سری جنگ های خاورمیانه است .