- 19:30 1405/2/12
- مریم راد "واژه"
گاهی آینده شبیه اتاقی است که چراغش روشن است، اما درِ آن نیمهباز مانده. ما از دور نورش را میبینیم، اما نمیدانیم داخلش چه چیزی منتظر ماست. برای همین، هر روز کمی جلو میرویم و کمی عقب میایستیم؛ مثل کسی که میخواهد وارد اتاقی شود که صدایش را میشنود اما چهرهی ساکنانش را نه.
زمانهی ما عجیب است. ما بیشتر از هر دورهی دیگری ابزار پیشبینی داریم: آمار، تحلیل، داده، الگوریتم. اما با همهی اینها، حس میکنیم آینده از دسترس فهم ما دورتر شده است. انگار جهان پر از ساعت شده، اما خورشیدی که جهت زمان را روشن میکرد پشت ابرها پنهان شده است.
در گذشته، آینده برای بسیاری از آدمها شبیه یک خط نسبتاً قابل تصور بود. کسی حرفهای را انتخاب میکرد، خانهای میساخت، و تصور میکرد زندگی با همان منطق ادامه پیدا خواهد کرد. اما امروز آینده بیشتر شبیه مه است تا خط. میشود در آن حرکت کرد، اما نمیشود خیلی دورتر را دید.
شاید به همین دلیل است که اضطراب آینده به یکی از احساسات پنهان اما دائمی عصر ما تبدیل شده است. نه اضطرابی پر سر و صدا، بلکه چیزی شبیه یک زمزمهی دائمی در پسزمینهی ذهن: اگر همهچیز ناگهان تغییر کند چه؟ اگر مسیری که امروز انتخاب کردهام فردا دیگر وجود نداشته باشد چه؟
ما هنوز برنامهریزی میکنیم، هدف میگذاریم، و تقویمهایمان را پر میکنیم. اما در جایی عمیقتر میدانیم که جهان با سرعتی حرکت میکند که هیچ تقویمی کاملاً قادر به مهار آن نیست. و شاید همین جاست که انسانِ امروز بیش از هر زمان دیگری با پرسشی قدیمی روبهرو میشود: وقتی آینده نامطمئن است، معنا را باید کجا پیدا کرد؟
شاید پاسخ در خودِ همین اکنون پنهان باشد. شاید اضطراب آینده یادآوری میکند که زندگی فقط وعدهی فردا نیست. گاهی باید در لحظهای که ایستادهایم—در همین روزی که هنوز تمام نشده—معنایی کوچک اما واقعی پیدا کنیم. مثل کسی که در شهری با ساعتهای بسیار زندگی میکند، اما یاد میگیرد جهت را نه از خورشید، بلکه از قدمهای خودش پیدا کند.
ما هنوز زمان را اندازه میگیریم، اما افقی که زمان به آن معنا میداد کمرنگ شده است.
در سطح جامعهشناسی، مسئله این است که انسانها همیشه با نوعی «تصویر از آینده» زندگی میکردند. آینده مثل یک افق بود؛ حتی اگر دور، اما قابل تصور.
مردم کار میکردند، برنامه میریختند، خانواده میساختند چون حس میکردند فردا ادامهی منطقی امروز است. اما در جهان معاصر، با بحرانهای اقتصادی، تغییرات سریع فناوری، نااطمینانیهای سیاسی و زیستمحیطی، این پیوستگی شکسته شده است. جامعهشناسان از چیزی شبیه «حالِ کشدار» حرف میزنند؛ حالتی که در آن آدمها بیشتر در «اکنونِ کوتاهمدت» زندگی میکنند چون آینده بیش از حد مبهم است.
نتیجهاش نوعی اضطراب دائمی است: نه دقیقاً ترس از چیزی مشخص، بلکه احساسی از ناپایداری.
از نظر فلسفی، این اضطراب به پرسش قدیمیِ انسان دربارهی کنترل و معنا برمیگردد. انسان همیشه میخواسته احساس کند میتواند مسیر زندگیاش را هدایت کند. برنامهریزی، هدفگذاری و رؤیاها ابزارهای همین حس کنترل بودند. اما وقتی آینده نامطمئن میشود، این ابزارها هم شکننده میشوند. در چنین وضعی، ما هنوز «ساعت» داریم—تقویم، برنامهها، لیست اهداف—اما انگار خورشیدی که جهت زمان را روشن میکرد کمی پشت ابر رفته است. ما دقیقهها را میشماریم تا احساس کنیم هنوز نظم وجود دارد.
این استعاره ها می تواند بخشی از تجربه روزمره باشد .
کسی که چندین بار مسیر شغلیاش را عوض میکند چون نمیداند کدام مسیر پایدار است.
دانشجویی که درس میخواند اما مطمئن نیست جهان ده سال بعد چگونه خواهد بود.
یا آدمهایی که بیشتر از قبل در «برنامههای کوتاهمدت» زندگی میکنند—سفرهای ناگهانی، تصمیمهای سریع—چون آیندهی بلندمدت قابل تصویر نیست.
اما نقطهی جالب فلسفی این است: شاید اضطراب آینده فقط یک بحران نباشد؛ نوعی بیداری هم هست. وقتی آینده کاملاً قابل
پیشبینی باشد، زندگی تبدیل به یک مسیر از پیش نوشته میشود. عدم قطعیت، هرچند ترسناک، اما فضایی برای آزادی هم باز میکند. انسان مجبور میشود بیشتر در اکنون حضور داشته باشد و معنا را فقط در وعدهی فردا جستوجو نکند.
ما در شهری زندگی میکنیم که ساعتهایش هنوز کار میکنند، اما خورشیدش گاهی دیر طلوع میکند. مردم همچنان زمان را اندازه میگیرند: جلسهها، برنامهها، آرزوها. اما در دلِ همه یک پرسش آرام راه میرود: این دقیقهها به کجا میروند؟
شاید اضطراب آینده از آنجا میآید که افق کمی دورتر شده است. اما همین دور شدنِ افق، چیز عجیبی را هم آشکار میکند: اینکه زندگی فقط در وعدهی فردا اتفاق نمیافتد. گاهی باید در همان لحظهای که ایستادهایم، زیر آسمانی که هنوز کاملاً روشن نشده، راه رفتن را یاد بگیریم.
شاید ما مردمانِ «ساعتِ بیخورشید» باشیم؛ اما هنوز میتوانیم جهت را از قدمهای خودمان پیدا کنیم.
شاید باید یاد بگیریم بیپرواتر در تاریکی قدم برداریم، چون هرچقدر هم خورشید پشت ابرِ زمان پنهان باشد، هنوز دارندگانِ مسیر خود هستیم. در جهانی که آینده دیگر صرفاً وعدهی دیدهشدن نیست، لذتِ اکنون، تنها چراغی است که روشن نگه میدارد ساعتهای بیخورشیدمان را. شاید زندگی همان جریانی است که باید در حالِ جاری کردنش، معنا بیابیم، بیآنکه منتظر روشنایی افق باشیم.
مریم راد_واژه