قصه ادم ها قصه ی باور هاست

قفس آزادی

  • 06:15 1405/2/12
  • مریم راد "واژه"

 

گاهی فکر می‌کنم ما شبیه پرنده‌هایی هستیم که در قفس‌هایی از جنس شیشه زندگی می‌کنیم.قفس‌هایی آن‌قدر شفاف که دیوارهایشان دیده نمی‌شود.ما پر می‌زنیم، آواز می‌خوانیم، حتی به دیگران می‌گوییم «ببین چقدر آزادم»؛ اما هرگز امتحان نمی‌کنیم که آیا می‌توانیم بالاتر از سقف پرواز کنیم یا نه. آزادی برای ما تبدیل شده به انتخاب بین گزینه‌هایی که از قبل برایمان چیده‌اند. مثل منویی بلند در رستورانی که آشپزش را نمی‌شناسیم.

ما فکر می‌کنیم چون انتخاب می‌کنیم، آزادیم.اما آیا انتخاب بین «A» و «B» همان آزادی است؟ یا آزادی یعنی بتوانی بپرسی: چرا فقط همین دو گزینه وجود دارد الگوریتم‌ها مسیر نگاه‌مان را تعیین می‌کنند. رسانه‌ها زاویه دیدمان را تنظیم می‌کنند. ترندها سلیقه‌مان را شکل می‌دهند. و ما با لبخند می‌گوییم: «این خودِ واقعیِ من است.» شاید بزرگ‌ترین قفس، همان احساسی باشد که اسمش را گذاشته‌ایم «خوشحالی». ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که غمگین بودن تقریباً یک خطاست. اگر شاد نباشی، انگار چیزی را بلد نیستی. باید رشد کنی. باید مثبت‌اندیش باشی. باید لبخند بزنی. باید «حالِ خوب» تولید کنی. اما چه کسی گفته هدف زندگی، شادی دائمی است؟ 
ما آن‌قدر دنبال خوشحال بودن دویده‌ایم که جرأت نکرده‌ایم عمیق باشیم.جرأت نکرده‌ایم بایستیم و با رنج حرف بزنیم.جرأت نکرده‌ایم بپرسیم شاید معنا مهم‌تر از شادی باشد.

جامعه امروز بیشتر از آنکه ما را آزاد بخواهد، ما را «راضی» می‌خواهد. انسان ناراضی سؤال می‌پرسد. انسان ناراضی ساختارها را زیر سؤال می‌برد. اما انسانی که سرگرم تعقیب خوشحالی‌های کوچک و فوری است،کمتر فرصت می‌کند از خودش بپرسد: من واقعاً چه می‌خواهم؟

شاید آزادی واقعی آن لحظه‌ای شروع می‌شود که جرأت می‌کنیم خوشحال نباشیم. جرأت می‌کنیم از جریان بیرون بایستیم. جرأت می‌کنیم بگوییم: «من نمی‌خواهم فقط احساس خوب داشته باشم، بلکه می‌خواهم بفهمم.»

شاید آزادی یعنی توانایی تحمل حقیقت، حتی اگر حالمان را بد کند و شاید خوشبختی واقعی نه در تعقیب هیجان‌های سریع 
شاید ما آزادیم… اما در خوابی که خودمان نمی‌دانیم خواب است می‌گویند انسان آزاد زاده می‌شود، اما من گاهی تصور می‌کنم ما در لحظه تولد مانند دانه‌ای هستیم که در خاکی نامرئی کاشته می‌شود خاکی که به‌جای زمین، از جنس روایت‌ها، انتظارها و رؤیاهای دیگران ساخته شده است. همان خاکی که به ما یاد می‌دهد ریشه بزنیم، اما هرگز نپرسیم این ریشه‌ها را چه کسی انتخاب کرده. ما راه می‌رویم، تصمیم می‌گیریم، می‌دویم، می‌خندیم و نام تمام این‌ها را «آزادی» می‌گذاریم. اما شاید آزادی ما فقط حرکت در باغی باشد که حصارهایش را آن‌قدر هنرمندانه هرس کرده‌اند که به چشم نمی‌آید. گاهی فکر می‌کنم جهان، یک نگهبان مهربان است؛ از آن‌ها که قفل را پنهان می‌کنند و به ما کلیدی می‌دهند که هیچ دری را باز نمی‌کند اما حس قهرمان بودن می‌بخشد. ما کلید را محکم در مشت می‌گیریم و با خود می‌گوییم: «اگر بخواهم، هر دری را باز می‌کنم.» اما هیچ‌وقت از خود نمی‌پرسیم چرا در هیچ دری را امتحان نکرده‌ایم.

و از این میان، عجیب‌ترین داستان، داستان «خوشحالی» است. خوشحالی برای ما تبدیل شده به چراغ‌قوه‌ای که همیشه باید روشن باشد؛ تا مبادا در تاریکیِ خودمان چیزی ببینیم. چیزی که شاید آزادی ما را زیر سؤال ببرد. چیزی که شاید آرامش‌مان را خط‌خطی کند. چیزی که شاید بگوید ما سال‌ها در مسیری قدم زده‌ایم که هرگز انتخابش نکرده بودیم. ما خوشحالی را دنبال می‌کنیم مثل ماهیانی که نور بازتاب‌یافته خورشید را بر سطح آب، با خودِ خورشید اشتباه می‌گیرند. نور می‌لرزد، ما می‌لرزیم، نور دور می‌شود، ما تندتر شنا می‌کنیم. اما هیچ‌کس نمی‌پرسد اگر بالا آمدن، ما را از نفس انداخت، پس معنا کجاست؟

گاهی، در لحظه‌هایی کوتاه، هنگامی که خستگی از شانه‌ها بالا می‌رود و روی پلک‌ها می‌نشیند، جهان کمی آهسته‌تر می‌شود. در آن لحظه‌ها، می‌توان صدای قفسی را شنید

که با هر دم و بازدم ما آرام‌تر از یک زمزمه تکان می‌خورد. قفس از آهن نیست، از «باید»ها ساخته شده. از «لبخند بزن».از «مثبت باش». از «غمگین بودن یعنی شکست».

شاید آزادی واقعی در شکستن این بایدها نیست، در نگاه کردن مستقیم به آن‌هاست. در قبول کردن اینکه شادی،
پرده‌ای است که همیشه بالا نمی‌ماند.و شاید ارزشمندترین لحظه‌ها وقتی شروع می‌شوند که جرأت می‌کنیم پرده را کنار بزنیم و با چشم‌هایی عریان و بی‌دفاع
به تاریکی نگاه کنیم. نه برای اینکه تاریکی زیباست، برای اینکه حقیقت، حتی اگر تلخ باشد، کمتر از خوشحالیِ تحمیلی، ما را در قفس نمی‌گذارد. شاید آزادی یعنی توانِ نگاه کردن. و شاید خوشبختی یعنی نترسیدن از آنچه در آن نگاه آشکار می‌شود.

مریم راد "واژه "