قصه ادم ها قصه ی باور هاست

در میان جهان اقتصادی و جنگ .

  • 22:23 1405/1/24
  • مریم راد "واژه"

وقتی در بالکن کوچک خانه ام  می‌نشینم و به  گل‌ها و گلدان های چیده شده با عشق در این فضای کوچک  نگاه می‌کنم، جهان برایم فقط مجموعه‌ای از رنگ‌ها نیست؛ تبدیل می‌شود به آیینه‌ای که معنای زندگی و بودن را در آن می‌بینم.

در همین لحظه‌هاست که می‌فهمم انسان چطور میان آشوب‌ها، در جست‌وجوی معنا راه می‌رود.

گاهی باد سردی که از لابه‌لای برگ‌ها عبور می‌کند، یادآور این حقیقت است که حیات همیشه با نرمی و گرما پیش نمی‌رود.

زندگی شبیه همان باد سرد است:

بعضی روزها صورتت را می‌سوزاند، اما درست همان لحظه‌هاست که به تو یاد می‌دهد چقدر زنده‌ای، چقدر حس می‌کنی، و چقدر در این جهان حضور داری.

در  سکوتِ این بالکن، جهانی که درگیر جنگ و مشکلات اقتصادی‌ست، برایم چیزی بیش از یک بحران بیرونی جلوه می‌کند؛ شبیه یک درس جمعی است، انگار بشر دوباره با خودش روبه‌رو شده.می‌فهمم که انسان‌ها وقتی از کمبود رنج می‌برند، بیشتر به ارزشِ داشتن فکر می‌کنند. وقتی جنگ می‌بینند، بیشتر به صلح محتاج می‌شوند.

وقتی بادهای سرد به صورتشان می‌خورد، بیشتر به گرمای درون دلشان پناه می‌برند.درست مثل این لحظه‌ که دلم می خواهد به دنیای درون پناه ببرم و جهان را از دریچه ای دیگر ببینم . 

در چنین لحظاتی ذهنم به فلسفه وجود می‌رود:این که شاید زندگی مجموعه‌ای از تضادهاست؛گرما و سرما، صلح و آشوب، داشتن و نداشتن، امید و ناامیدی.

و شاید معنای بودنِ ما، پیدا کردن راه عبور از میان همین تضادهاست— اینکه به این دیدگاه برسیم که لزوما پذیرش یکی مستلزم نفی دیگری نیست .  بلکه با یاد گرفتن از هر دو می توان به دنبال راهی دیگر بود . حیات خودش را در همین گل‌های کوچک کنار دستم نشان می‌دهد.گل‌هایی که باد سرد به آن‌ها می‌وزد، اما همچنان ایستاده‌اند.

نه از سر بی‌دردی، بلکه از سر دانستن این حقیقت ساده که بودن، یعنی ادامه دادن حتی  در بادهای سرد.

در این  بالکن کوچک،  میان رنگ‌های جهان و بوی گل‌ها، احساس می‌کنم که انسان بودن یعنی همین؛ ایستادن در میانه‌ی دشواری‌ها، نگاه کردن به سمت سبزهای کوچک امید،

و پذیرفتن اینکه زندگی نه فقط آنچه اتفاق می‌افتد، بلکه نحوه ایستادن ما در برابر بادهای سرد است.