قصه ادم ها قصه ی باور هاست

جهانی با خطوط نامرئی

  • 16:38 1405/2/26
  • مریم راد "واژه"

در نقشه‌ها، زمین به شکل تکه‌هایی رنگی تقسیم شده است؛ هر رنگ کشوری است و هر خطی مرزی. خط‌هایی که گاهی آن‌قدر جدی گرفته می‌شوند که برایشان جنگ‌ها رخ می‌دهد و تاریخ‌ها نوشته می‌شود. اما حقیقت عجیب این است که بیشتر مرزهای مهم زندگی ما اصلاً روی نقشه‌ها دیده نمی‌شوند.

مرزهای واقعی اغلب نامرئی‌اند.

میان دو انسانی که در یک خانه زندگی می‌کنند، گاهی مرزی کشیده می‌شود که از هر دیوار بتنی محکم‌تر است. میان دو همسایه که هر روز از کنار هم عبور می‌کنند، گاهی فاصله‌ای وجود دارد که از هزاران کیلومتر دورتر است. ما در خیابان‌های شلوغ شهر راه می‌رویم، در مترو کنار هم می‌ایستیم، در صف‌ها شانه‌به‌شانه قرار می‌گیریم، اما هرکدام در قلمرو کوچکی از تنهایی زندگی می‌کنیم.

انگار هر انسان کشوری است با قوانین نانوشته.

ما گذرنامه‌هایی نامرئی داریم: باورهایمان، ترس‌هایمان، پیش‌داوری‌هایمان. هرکس که به ما نزدیک می‌شود باید از ایست‌های بازرسی ذهن ما عبور کند. بعضی‌ها هرگز اجازه ورود نمی‌گیرند. نه به خاطر جرم بزرگی، بلکه فقط به خاطر تفاوتی کوچک: لهجه‌ای دیگر، فکری متفاوت، یا حتی خاطره‌ای که ما را محتاط کرده است.

عجیب است؛ انسان‌ها پل‌های عظیم بر رودخانه‌ها ساخته‌اند، تونل‌هایی در دل کوه‌ها حفر کرده‌اند و راه‌هایی میان قاره‌ها کشیده‌اند، اما هنوز ساختن پلی ساده میان دو دل برایشان دشوار است.

بخش بزرگی از این مرزها از ترس ساخته می‌شود.

ترس از قضاوت شدن، ترس از آسیب دیدن، ترس از این‌که دیگری ما را آن‌گونه که هستیم نپذیرد. برای همین، هر کدام از ما آرام‌آرام دیوارهایی دور خود بالا می‌بریم. دیوارهایی که ابتدا برای محافظت ساخته می‌شوند، اما کم‌کم به زندان تبدیل می‌شوند.

و اینجاست که paradox زندگی مدرن شکل می‌گیرد:

ما در نزدیک‌ترین فاصلهٔ فیزیکی تاریخ زندگی می‌کنیم، اما شاید در دورترین فاصلهٔ انسانی.

شهرهای بزرگ پر از آدم‌اند، اما گاهی شبیه مجمع‌الجزایری از تنهایی‌اند؛ جزیره‌هایی که تنها چند متر با هم فاصله دارند، اما میانشان دریایی از سکوت و سوءتفاهم کشیده شده است. نگاه‌ها کوتاه‌اند، گفتگوها سطحی‌اند، و هر کس در دنیای کوچک و امن خودش عقب می‌نشیند.

با این حال، همهٔ مرزها از سنگ ساخته نشده‌اند.

بعضی از آن‌ها فقط از عادت ساخته شده‌اند.

گاهی یک گفت‌وگوی ساده می‌تواند مرزی را که سال‌ها در ذهن ما بوده، فرو بریزد. گاهی یک همدلی کوتاه، یک لبخند صادقانه، یا حتی یک لحظه گوش دادن واقعی می‌تواند پلی بسازد که هیچ مهندسی نتوانسته طراحی‌اش کند.

شاید مشکل اینجاست که ما مرزها را جدی‌تر از پل‌ها گرفته‌ایم.

ما به سرعت تفاوت‌ها را تشخیص می‌دهیم، اما برای فهمیدن شباهت‌ها کمتر صبر می‌کنیم. دیوار ساختن ساده است؛ تنها چیزی که لازم دارد ترس است. اما ساختن پل به چیزی کمیاب‌تر نیاز دارد: کنجکاوی برای فهمیدن دیگری.

شاید هر انسانی، پیش از آن‌که کشوری جداگانه باشد، قاره‌ای ناشناخته است. قاره‌ای که اگر کسی جرئت سفر به آن را داشته باشد، می‌تواند سرزمین‌هایی آشنا در آن پیدا کند: همان امیدها، همان ترس‌ها، همان نیاز به دیده شدن و فهمیده شدن.

و شاید روزی نقشهٔ تازه‌ای از جهان کشیده شود؛

نقشه‌ای که در آن مرزها کمتر شوند و پل‌ها بیشتر.

در آن نقشه، جهان نه مجموعه‌ای از سرزمین‌های جدا، بلکه شبکه‌ای از دل‌هایی خواهد بود که بالاخره راهی برای رسیدن به یکدیگر پیدا کرده اند . 

 

 

 

داربست های دائمی توجیه

  • 09:57 1405/2/20
  • مریم راد "واژه"

در بسیاری از بناهای فرسوده، اولین چیزی که تعمیر می‌شود پی نیست؛ نماست.

گچ تازه، نورپردازی نرم، کمی سنگ براق و ناگهان ساختمانی که تا دیروز ترک‌هایش از دور هم دیده می‌شد، در عکس‌ها «مرتب» به نظر می‌رسد. مهندس سازه شاید زیر لب چیزی بگوید، اما در نهایت آن‌چه دیده می‌شود همان پوسته‌ی تازه است؛ پوستری روی استخوان‌های خسته.

جامعه‌ها هم چندان متفاوت عمل نمی‌کنند.

ما در ترمیمِ نما استاد شده‌ایم. واژه‌ها را جلا می‌دهیم، عبارات را با دقت انتخاب می‌کنیم، لحن‌ها را نرم می‌کنیم، اما کمتر کسی جرأت می‌کند سراغ فونداسیون برود. پی همیشه مزاحم است؛ چون اگر آن را باز کنی، ناچار باید بپرسی چه کسی آن را بد ریخته است.به همین دلیل است که بسیاری از بحران‌ها  حل نمی‌شوند و ، بلکه حتی به اسم واقعی‌شان هم خوانده نمی‌شوند. فقط «مدیریتِ ظاهر» می‌شوند.گفته می‌شود «اختلالاتی پیش آمد»، «برخی ناهماهنگی‌ها رخ داد»، «تصمیماتی اتخاذ شد». جمله‌ها آن‌قدر مودبانه‌اند که انگار مشکل اصلی فقط بی‌ادبی واقعیت بوده است.

در چنین معماری‌ای، زبان همان چیزی است که سنگ نما برای ساختمان است: پوششی محترمانه برای سازه‌ای که کسی نمی‌خواهد به آن دست بزند. مشکل این‌جاست که نما، هرچقدر هم براق باشد، بار ساختمان را تحمل نمی‌کند.بار همیشه روی پی می‌افتد؛ همان جایی که کمتر کسی حاضر است خاکش را کنار بزند. چون در آن‌جا معمولاً ردِ دست‌ها پیدا می‌شود: تصمیم‌هایی که گرفته شده، مسئولیت‌هایی که واگذار شده، و سکوت‌هایی که دقیقاً در لحظه‌ی لازم اتفاق افتاده‌اند.

اما ما اغلب ترجیح می‌دهیم در طبقات بالاتر قدم بزنیم و درباره‌ی زیباییِ نما بحث کنیم.از فاصله‌ی مناسب، ترک‌ها حتی می‌توانند شبیه الگوی تزئینی به نظر برسند. کمی نور گرم، کمی ادبیات پیچیده، و ناگهان مسئله تبدیل می‌شود به «پیچیدگی شرایط».توجیه دقیقاً همین‌جا متولد می‌شود.توجیه، هنرِ حفظِ ظاهرِ ساختمان است وقتی کسی حوصله‌ی بازسازی سازه را ندارد. نه دروغی آشکار است و نه حقیقتی کامل؛ چیزی میان این دو، مثل داربستی که همیشه قرار است «موقت» باشد و سال‌ها همان‌جا می‌ماند.

جالب این‌جاست که تقریباً همه منتقد این وضعیت‌اند.همه از ترک‌ها حرف می‌زنند، همه از خطر فروریختن می‌گویند، همه هم با جدیت سر تکان می‌دهند. تنها چیزی که کمتر دیده می‌شود، کسی است که بیل بردارد و خاک کنار پی را بزند.در نهایت، ساختمان همچنان سر پا می‌ماند؛ نه به‌خاطر استحکام، بلکه به‌خاطر عادت.

ما به زندگی در بناهای نیمه‌امن خو گرفته‌ایم. به ترک‌هایی که هر سال کمی عریض‌تر می‌شوند، به نماهایی که هر سال کمی براق‌تر.و شاید بزرگ‌ترین مهارت زمانه‌ی ما همین باشد این‌که بتوانیم زیر سقفی که آهسته در حال خستگی است بنشینیم، قهوه‌مان را هم بزنیم، به دیوار تازه‌رنگ‌شده نگاه کنیم و با آرامش بگوییم:

«ببینید چقدر ساختمان مرتب شده است.»

در تعقیبِ فاعلِ حادثه—ولی خب، قطعاً من نبودم

  • 17:02 1405/2/18
  • مریم راد "واژه"

در الهیاتِ مدرن و دیپلماسیِ معاصر، مقدس‌ترین ابزارِ زبانی، «فعلِ مجهول» است. جملات طوری طراحی می‌شوند که گویی اشیاء خودشان می‌شکنند، فقر خودش نازل می‌شود و دیوارها خودشان به کج‌شدن علاقه دارند. در این جهان، هیچ‌کس «فاشیسم» را نمی‌سازد، بلکه فاشیسم «رخ می‌دهد»؛ هیچ‌کس سفره‌ای را جمع نمی‌کند، بلکه سفره «جمع می‌شود». این‌جا معبدِ بزرگِ «کی بود کی بود، من نبودم» است؛ جایی که همه ردِ پا دارند، اما هیچ‌کس پا ندارد.

از منظر جامعه‌شناختی، ما با یک «تئاترِ بی‌تماشاگر» روبرو هستیم. همه روی صحنه‌اند، همه نقابِ مصلحت به صورت دارند و همه منتظرند تا تقصیر، مثل یک توپِ داغ، به دست دیگری بیفتد. دیپلماسی در این‌جا نه هنرِ گفتگو، بلکه هنرِ «تمیز نگه داشتنِ دستکش‌ها»ست. ما چنان درگیرِ طراحیِ نماهای فریبنده برای این بنای لرزان شده‌ایم که یادمان رفته شالوده را با بتنِ «مسئولیت» نریخته‌ایم؛ بلکه با کاهگلِ «توجیه» پوشانده‌ایم.

فیلسوفانِ ما هم که ماشاالله در صفِ اولِ این گریزِ دسته‌جمعی‌اند. آن‌ها به ما آموخته‌اند که «سوژه» مرده است. و چه مرگی مبارک‌تر از این؟ وقتی سوژه‌ای در کار نباشد، عاملی هم در کار نیست و وقتی عاملی نباشد، گناهی هم نیست. ما همگی «ابژه‌های مفلوکِ» تاریخیم که باد ما را به این سو و آن سو می‌برد. چه لذتی بالاتر از این‌که میانِ ویرانه‌ها بایستی، کراواتت را صاف کنی، به افق خیره شوی و با لحنی عمیق بگویی: «دیالکتیکِ زمانه چنین اقتضا کرد!»

معماریِ این وضعیت هم بی‌نظیر است: اتاق‌هایی ساخته‌ایم با دیوارهای شیشه‌ای که فقط از داخل به بیرون دید دارند. ما همسایه را می‌بینیم که دارد دیوار را خراب می‌کند، اما وقتی نوبت به خودمان می‌رسد، شیشه ناگهان آینه می‌شود و ما فقط «نیت‌های پاکِ» خودمان را تماشا می‌کنیم.

در نهایت، این بازیِ دیپلماتیک یک برنده بیشتر ندارد: «هیچ‌کس».

همه بی‌گناهیم، همه منتقدیم، همه معترضیم و همه همزمان، معمارِ همین ویرانه‌ایم که در آن نشسته‌ایم و برای هم قهوه‌ی فرانسوی می‌ریزیم و از لزومِ «تغییرِ بنیادین» سخن می‌گوییم؛ البته به شرطی که اولین قدم را «دیگری» بردارد.

در نهایت، شاید همه‌ی ما فقط می‌کوشیم نقش خود را درست بازی کنیم؛ برخی کمی آرام‌تر، برخی با شورِ بیشتر، و بعضی‌ها هم آن‌قدر حرفه‌ای که حتی وقتی پرده می‌افتد، هنوز نمی‌شود فهمید واقعاً روی صحنه بودند یا نه. جهان هم، به رسم ادب، هیچ‌وقت نامِ بازیگرانِ اصلی را فاش نمی‌کند؛ فقط یادداشت کوچکی می‌گذارد که: «اتفاقاتِ این نمایش، برگرفته از واقعیت نیست؛ هرگونه شباهت تصادفی‌ست.» و خب… چه کسی ما را از چنین لطفی محروم می‌کند؟

 

عروسکان خیمه شب بازی تالار روایت

  • 11:51 1405/2/16
  • مریم راد "واژه"

این روزها، جهان دیگر مجموعه‌ای از اتفاقات نیست؛ بلکه ویترینی از تعبیرهاست. هر واقعه، مثل سنگی که به برکه‌ای بیفتد، موج‌هایی می‌سازد که دیگر ربطی به سنگ ندارند. ما در عصرِ «پسا-حقیقت» زندگی نمی‌کنیم، ما در عصرِ «کثرتِ روایت‌های پرصدا» ساکنیم. جایی که اگر کسی آرام و بی‌صدا گوشه‌ای درد بکشد، تا زمانی که یک روایت‌گر با نخی نامرئی او را به صحنه نیاورد، گویی اصلاً وجود ندارد. ما مثل آن کمدینی شده‌ایم که روی صحنه فرو می‌ریزد و تماشاگران، به جای زنگ زدن به اورژانس، برای «بازیِ درخشانش» دست می‌زنند. چرا؟ چون روایتِ حاکم بر آن لحظه، «کمدی» است، نه «تراژدی».

تراژدی بزرگ درست همین‌جاست: در حالی که آن عروسکِ خیس‌خورده، زیر شلاقِ باران و نهیبِ رعد، میانِ ماندن و فرو ریختن می‌رقصد، تماشاگرانی که از پشتِ نمایشگرهای ضدگلوله‌ی خویش به او خیره شده‌اند، لرزشِ اندامش را نه از «ترس»، که یک «تکنیکِ تازه‌ی اجرا» می‌پندارند. آن‌ها نمی‌دانند این نقاب، نه برای خوشامدِ چشم‌های آن‌ها، که برای تاب آوردنِ تَرک‌های عمیقِ روح ساخته شده است. در این دیپلماسیِ نابرابر، «حقیقت» وجه‌المعامله شده است. ما رنجِ واقعیِ آدم‌ها را به «محتوا» تبدیل کرده‌ایم. ما به آن عروسکی که جانش از آتش می‌لرزد، «امتیاز» می‌دهیم، چون روایتِ ما از او، نه یک «انسانِ دردمند»، که یک «تصویرِ ماندگار» است. چقدر باید بگذرد تا بفهمیم پشتِ هر روایتِ صیقل‌خورده، کسی ایستاده که شاید تمامِ سهمش از زندگی، فقط همین رقصِ بی‌پناه زیر باران است؟

عروسکِ خیمه‌شب‌بازی تا کجای میدان می‌تواند برقصد، وقتی باد تکانش می‌دهد، باران خیسش می‌کند و رعدوبرق، هراسِ هزارساله‌ی آتش را به جانش می‌اندازد؟ نقاب بر چهره دارد، اما نه از سرِ بی‌دردی. نقاب‌ها صرفاً صورتک‌هایی نیستند که بر چهره نشسته باشند؛ گاهی از جنسِ دردند، از جنس تجربه‌های ریز و درشت، از جنس کمبودها، ترس‌ها و شکست‌ها. هر آدمی، پیش از آن‌که نقابی بر چهره بگذارد، زخمی در جان داشته که روزی تصمیم گرفته آن را به شکلِ نقاب حفظ کند؛ نه برای فریب، که برای دوام آوردن.

اما وقتی اجتماعِ آدم‌ها به تصویرِ پرتکرارِ عروسکانِ خیمه‌شب‌بازی بدل شده باشد، آن‌گاه طبیعی است که دستی هم پیدا شود تا ما را بازی دهد. دستی که وقتِ نیاز، دست‌هایمان را بالا ببرد؛ در لحظه‌ای ما را به دعا و راز و نیاز وادارد؛ و در لحظه‌ای دیگر، وقتی موفقیت چشمگیر شد، لرزشِ شانه‌هایمان را به رقصی در میانه‌ی میدان تعبیر کند. در چنین وضعی، حتی احساساتِ ما نیز از خطرِ کارگردانیِ پنهان در امان نمی‌مانند. شادی، سوگواری و حتی سکوت، ممکن است پیش از آن‌که از درون ما برخاسته باشند، در قالبی از پیش تعریف‌شده به نمایش درآیند.

پرسش اما این‌جاست: اگر این نخ‌ها پاره شوند چه؟ اگر عروسک زمین‌گیر شود چه؟ آیا افتادن، پایانِ رقص است یا نخستین امکانِ ایستادن؟ شاید بزرگ‌ترین هراسِ انسانِ امروز نه بازی داده شدن، که بی‌حرکت ماندن پس از گسستنِ نخ‌هاست. ما به حرکت عادت کرده‌ایم، حتی اگر این حرکت از اراده‌ی ما نباشد.

با این همه، شاید شأنِ انسان دقیقاً از همین‌جا آغاز شود: از لحظه‌ای که میان زمین‌گیر شدن و بازیچه ماندن، مکثی کوتاه می‌کند و می‌پرسد: این صدا، صدای من است یا بازتابِ روایتی که بارها در گوشم تکرار شده؟ شاید نتوان همه‌ی نخ‌ها را برید، اما می‌توان فهمید کدام نخ، ما را به حرکت درمی‌آورد و کدام نخ، فقط ما را شبیه دیگران می‌کند. در زمانه‌ای که هر کس می‌کوشد روایتی مسلط‌تر بسازد، انسان بودن شاید بیش از هر چیز، هنرِ زنده ماندن میان روایت‌ها باشد؛ بی‌آن‌که تماماً در آن‌ها حل شویم، و بی‌آن‌که از ترسِ فرو افتادن، تا ابد به رقصی ادامه دهیم که از آنِ ما نیست.

و در نهایت در نهایت، تنها یک سؤال باقی می‌ماند: آیا به راستی عروسکان، رؤیای بریدن نخ‌هایشان را در سر دارند، یا صرفاً آرزوی یک دستِ ماهرتر؟ شاید پاسخ در نگاه تماشاگری پنهان است که هرگز ندیدیم. نگاهی که شاید پشتِ آینه‌های تالار، به ما می‌خندد.

 

 

انسانی میان دو اکنون

  • 23:32 1405/2/15
  • مریم راد "واژه"

به منِ دیگرم ؛

سلام 

به تو که یک ماه بعد در آینه‌ای کمی ناآشناتر به خودت نگاه خواهی کرد…

 

این نامه را از لحظه‌ای می‌نویسم که هنوز همه‌چیز قطعی نشده است؛ لحظه‌ای میان بودن و شدن. گویی ایستاده‌ام در راهرویی از زمان، جایی میان دو در: یکی گذشته‌ای که دیگر به من تعلق ندارد، و دیگری آینده‌ای که هنوز جرأت نکرده نام مرا صدا بزند.

نمی‌دانم وقتی این سطرها را می‌خوانی، جهان برایت چه معنایی دارد. آیا هنوز همان پرسش قدیمی درونت زنده است؟ همان پرسشی که مثل سایه‌ای آرام پشت همهٔ تصمیم‌هایت راه می‌رود:

«بودن، دقیقاً یعنی چه؟»

گاهی فکر می‌کنم انسان موجود عجیبی است؛ به جهانی پرتاب شده که پیش از او آغاز شده و پس از او ادامه خواهد یافت. ما میان این دو بی‌کران، ناگهان بیدار می‌شویم؛ با قلبی که می‌تپد، با ذهنی که سؤال می‌کند، و با آزادی‌ای که گاهی بیشتر شبیه یک بارِ سنگین است تا یک هدیه.

شاید در این یک ماه، تو تصمیم‌هایی گرفته باشی که اکنون من حتی تصورشان را هم نمی‌کنم. شاید چیزی را از دست داده باشی. شاید چیزی را ساخته باشی. حقیقت این است که زندگی هرگز به ما نقشهٔ کامل نمی‌دهد؛ ما باید همان‌طور که راه می‌رویم، معنای مسیر را اختراع کنیم؛

یا شاید، معنا در زیرِ همان سنگ‌هایی لانه کرده باشد که خیال می‌کنیم تنها برای سد کردنِ راهمان افتاده‌اند.

اگر روزی حس کردی جهان ساکت است و پاسخی نمی‌دهد، تعجب نکن. جهان همیشه کمی خاموش بوده است. این ما هستیم که باید در دل این سکوت، صدای خودمان را بسازیم.

من امیدوارم وقتی این نامه را می‌خوانی، هنوز شجاعتِ پرسیدن را داشته باشی. نه برای پیدا کردن پاسخ‌های قطعی—چون شاید اصلاً وجود نداشته باشند—بلکه برای زنده نگه داشتن آن آتشی که انسان را از سنگ جدا می‌کند: آتشِ آگاهی.

اگر در این ماه اندوهی بر شانه‌هایت نشسته، آن را دشمن خود ندان. اندوه گاهی نشانهٔ آن است.که ما واقعاً در این جهان حضور داریم؛ که بودن را جدی گرفته‌ایم.

و اگر لحظه‌ای حس کردی گم شده‌ای، یادت باشد: گم‌شدن شاید اولین نشانهٔ آزادی باشد. چون تنها کسی که راهی برای انتخاب دارد، می‌تواند گم شود.

من، در این لحظهٔ اکنون، هنوز در حال ساختن خودم هستم. و تو، در آن سوی سی روز، احتمالاً نسخه‌ای تازه‌تر از همین ناتمامی خواهی بود.

پس اگر این نامه را خواندی، کمی مکث کن.

به نفس کشیدنت گوش بده.

به ضربان قلبت.

و به این فکر کن که شاید تمام معنای زندگی همین باشد:

اینکه با وجودِ تمام ابهام‌ها، باز هم انتخاب کنیم که باشیم.

از سوی منِ اکنون

برای تویی که هنوز در راهی.

 

من و نسخه ی دیگرم ...

  • 21:18 1405/2/14
  • مریم راد "واژه"

 

تا حالا شده حس کنی زندگی‌ات هنوز منتشر نشده؟انگار سال‌هاست داری «پیش‌نویس» می‌نویسی…اما هیچ‌وقت دکمه انتشار را نمی‌زنی.

ما صبح بیدار می‌شویم، کار می‌کنیم، می‌خندیم، عکس می‌گیریم، استوری می‌گذاریم…اما یک جای کار می‌لنگد. انگار بیشتر از اینکه زندگی کنیم، داریم زندگی را تماشا می‌کنیم.

عجیب نیست؟

نسخه‌ای از ما هر روز آنلاین است، فعال است، دیده می‌شود…اما نسخه واقعی‌مان هنوز منتظر است منتظر زمان بهتر، حال بهتر، خودِ بهتر.

سؤال اینجاست…

اگر زندگی یک‌بار بیشتر فرصت انتشار نداشته باشد،چرا این‌قدر طولش می‌دهیم؟

گاهی فکر می‌کنم خیلی از ما زندگی را مثل یک پیش‌نویس نگه داشته‌ایم.انگار جایی در ذهنمان دکمه‌ای هست به نام «نسخه نهایی»،و ما مدام به خودمان می‌گوییم: هنوز وقتش نرسیده…بگذار وقتی آماده‌تر شدم.

وقتی اوضاع بهتر شد.وقتی خودِ واقعی‌ام را پیدا کردم اما سال‌ها می‌گذرند و ما هنوز در همان پیش‌نویس مانده‌ایم.در همین فاصله، نسخه دیگری از ما شروع می‌کند به زندگی کردن؛نسخه‌ای که در صفحه‌ها و قاب‌ها ظاهر می‌شود.یک «منِ آنلاین» که همیشه چیزی برای گفتن دارد، جایی برای رفتن دارد، و لبخندی آماده برای دوربین. کم‌کم اتفاق عجیبی می‌افتد ما بیشتر از اینکه زندگی کنیم، زندگی را تماشا می‌کنیم. مثل تماشاگرانی که در سالن تاریک نشسته‌اند و روی پرده، نسخه‌ای از زندگی خودشان را می‌بینند و در این میان، بعضی آدم‌ها هم آرام‌آرام از زندگی ما محو می‌شوند.

نه دعوایی، نه خداحافظی بزرگی…فقط یک روز می‌فهمی مدت‌هاست صدای کسی را نشنیده‌ای.

رابطه‌ها گاهی مثل مه صبحگاهی‌اند؛ بی‌سر و صدا می‌آیند و بی‌سر و صدا هم ناپدید می‌شوند.شاید عجیب‌ترین پرسش زمانه ما این باشد: اگر یک نسخه از ما در جهان واقعی زندگی می‌کند و نسخه دیگری در جهانِ تصویرها و روایت‌ها، کدام‌یک واقعاً «ما» هستیم؟

 شاید خطرناک‌ترین اتفاق این باشد که آن‌قدر مشغول تماشای زندگی شویم که یادمان برود از پیش‌نویس خارج شویم

و بالاخره…

زندگی را منتشر کنیم.

شاید مشکل این نیست که آدم‌ها از زندگی ما می‌روند…شاید مشکل این است که ما خودمان هم کامل وارد زندگی خودمان نشده‌ایم. شاید باید یک روز جرئت کنیم نسخه آنلاین را خاموش کنیم، تماشاگر بودن را کنار بگذاریم، و بپذیریم که زندگی، پیش‌نویس نمی‌ماند.

هیچ‌وقت لحظه ایده‌آل از راه نمی‌رسد. هیچ‌وقت ما کامل نمی‌شویم. هیچ‌وقت همه‌چیز آماده نیست. زندگی مثل یک متن ناقص است که باید همان‌طور نیمه‌کاره منتشرش کنی و در حین انتشار، کاملش کنی.

شاید شجاع‌ترین کار این نسل این نباشد که دیده شود…بلکه این باشد که واقعاً زندگی کند.

ساعت های بی خورشید

  • 19:30 1405/2/12
  • مریم راد "واژه"

 

گاهی آینده شبیه اتاقی است که چراغش روشن است، اما درِ آن نیمه‌باز مانده. ما از دور نورش را می‌بینیم، اما نمی‌دانیم داخلش چه چیزی منتظر ماست. برای همین، هر روز کمی جلو می‌رویم و کمی عقب می‌ایستیم؛ مثل کسی که می‌خواهد وارد اتاقی شود که صدایش را می‌شنود اما چهره‌ی ساکنانش را نه.

زمانه‌ی ما عجیب است. ما بیشتر از هر دوره‌ی دیگری ابزار پیش‌بینی داریم: آمار، تحلیل، داده، الگوریتم. اما با همه‌ی این‌ها، حس می‌کنیم آینده از دسترس فهم ما دورتر شده است. انگار جهان پر از ساعت شده، اما خورشیدی که جهت زمان را روشن می‌کرد پشت ابرها پنهان شده است.

در گذشته، آینده برای بسیاری از آدم‌ها شبیه یک خط نسبتاً قابل تصور بود. کسی حرفه‌ای را انتخاب می‌کرد، خانه‌ای می‌ساخت، و تصور می‌کرد زندگی با همان منطق ادامه پیدا خواهد کرد. اما امروز آینده بیشتر شبیه مه است تا خط.   می‌شود در آن حرکت کرد، اما نمی‌شود خیلی دورتر را دید.

شاید به همین دلیل است که اضطراب آینده به یکی از احساسات پنهان اما دائمی عصر ما تبدیل شده است. نه اضطرابی پر سر و صدا، بلکه چیزی شبیه یک زمزمه‌ی دائمی در پس‌زمینه‌ی ذهن: اگر همه‌چیز ناگهان تغییر کند چه؟ اگر مسیری که امروز انتخاب کرده‌ام فردا دیگر وجود نداشته باشد چه؟

ما هنوز برنامه‌ریزی می‌کنیم، هدف می‌گذاریم، و تقویم‌هایمان را پر می‌کنیم. اما در جایی عمیق‌تر می‌دانیم که جهان با سرعتی حرکت می‌کند که هیچ تقویمی کاملاً قادر به مهار آن نیست. و شاید همین جاست که انسانِ امروز بیش از هر زمان دیگری با پرسشی قدیمی روبه‌رو می‌شود: وقتی آینده نامطمئن است، معنا را باید کجا پیدا کرد؟

شاید پاسخ در خودِ همین اکنون پنهان باشد. شاید اضطراب آینده یادآوری می‌کند که زندگی فقط وعده‌ی فردا نیست. گاهی باید در لحظه‌ای که ایستاده‌ایم—در همین روزی که هنوز تمام نشده—معنایی کوچک اما واقعی پیدا کنیم. مثل کسی که در شهری با ساعت‌های بسیار زندگی می‌کند، اما یاد می‌گیرد جهت را نه از خورشید، بلکه از قدم‌های خودش پیدا کند.

ما هنوز زمان را اندازه می‌گیریم، اما افقی که زمان به آن معنا می‌داد کم‌رنگ شده است.

در سطح جامعه‌شناسی، مسئله این است که انسان‌ها همیشه با نوعی «تصویر از آینده» زندگی می‌کردند. آینده مثل یک افق بود؛ حتی اگر دور، اما قابل تصور.

 مردم کار می‌کردند، برنامه می‌ریختند، خانواده می‌ساختند چون حس می‌کردند فردا ادامه‌ی منطقی امروز است. اما در جهان معاصر، با بحران‌های اقتصادی، تغییرات سریع فناوری، نااطمینانی‌های سیاسی و زیست‌محیطی، این پیوستگی شکسته شده است. جامعه‌شناسان از چیزی شبیه «حالِ کش‌دار» حرف می‌زنند؛ حالتی که در آن آدم‌ها بیشتر در «اکنونِ کوتاه‌مدت» زندگی می‌کنند چون آینده بیش از حد مبهم است.

 نتیجه‌اش نوعی اضطراب دائمی است: نه دقیقاً ترس از چیزی مشخص، بلکه احساسی از ناپایداری.

از نظر فلسفی، این اضطراب به پرسش قدیمیِ انسان درباره‌ی کنترل و معنا برمی‌گردد. انسان همیشه می‌خواسته احساس کند می‌تواند مسیر زندگی‌اش را هدایت کند. برنامه‌ریزی، هدف‌گذاری و رؤیاها ابزارهای همین حس کنترل بودند. اما وقتی آینده نامطمئن می‌شود، این ابزارها هم شکننده می‌شوند. در چنین وضعی، ما هنوز «ساعت» داریم—تقویم، برنامه‌ها، لیست اهداف—اما انگار خورشیدی که جهت زمان را روشن می‌کرد کمی پشت ابر رفته است. ما دقیقه‌ها را می‌شماریم تا احساس کنیم هنوز نظم وجود دارد.

این استعاره ها می تواند بخشی از تجربه روزمره باشد . 

کسی که چندین بار مسیر شغلی‌اش را عوض می‌کند چون نمی‌داند کدام مسیر پایدار است.

دانشجویی که درس می‌خواند اما مطمئن نیست جهان ده سال بعد چگونه خواهد بود.

یا آدم‌هایی که بیشتر از قبل در «برنامه‌های کوتاه‌مدت» زندگی می‌کنند—سفرهای ناگهانی، تصمیم‌های سریع—چون آینده‌ی بلندمدت قابل تصویر نیست.

اما نقطه‌ی جالب فلسفی این است: شاید اضطراب آینده فقط یک بحران نباشد؛ نوعی بیداری هم هست. وقتی آینده کاملاً قابل

پیش‌بینی باشد، زندگی تبدیل به یک مسیر از پیش نوشته می‌شود. عدم قطعیت، هرچند ترسناک، اما فضایی برای آزادی هم باز می‌کند. انسان مجبور می‌شود بیشتر در اکنون حضور داشته باشد و معنا را فقط در وعده‌ی فردا جست‌وجو نکند.

ما در شهری زندگی می‌کنیم که ساعت‌هایش هنوز کار می‌کنند، اما خورشیدش گاهی دیر طلوع می‌کند. مردم همچنان زمان را اندازه می‌گیرند: جلسه‌ها، برنامه‌ها، آرزوها. اما در دلِ همه یک پرسش آرام راه می‌رود: این دقیقه‌ها به کجا می‌روند؟

شاید اضطراب آینده از آن‌جا می‌آید که افق کمی دورتر شده است. اما همین دور شدنِ افق، چیز عجیبی را هم آشکار می‌کند: اینکه زندگی فقط در وعده‌ی فردا اتفاق نمی‌افتد. گاهی باید در همان لحظه‌ای که ایستاده‌ایم، زیر آسمانی که هنوز کاملاً روشن نشده، راه رفتن را یاد بگیریم.

شاید ما مردمانِ «ساعتِ بی‌خورشید» باشیم؛ اما هنوز می‌توانیم جهت را از قدم‌های خودمان پیدا کنیم.

شاید باید یاد بگیریم بی‌پرواتر در تاریکی قدم برداریم، چون هرچقدر هم خورشید پشت ابرِ زمان پنهان باشد، هنوز دارندگانِ مسیر خود هستیم. در جهانی که آینده دیگر صرفاً وعده‌ی دیده‌شدن نیست، لذتِ اکنون، تنها چراغی است که روشن نگه می‌دارد ساعت‌های بی‌خورشیدمان را. شاید زندگی همان جریانی است که باید در حالِ جاری کردنش، معنا بیابیم، بی‌آنکه منتظر روشنایی افق باشیم.

 

مریم راد_واژه 

قفس آزادی

  • 06:15 1405/2/12
  • مریم راد "واژه"

 

گاهی فکر می‌کنم ما شبیه پرنده‌هایی هستیم که در قفس‌هایی از جنس شیشه زندگی می‌کنیم.قفس‌هایی آن‌قدر شفاف که دیوارهایشان دیده نمی‌شود.ما پر می‌زنیم، آواز می‌خوانیم، حتی به دیگران می‌گوییم «ببین چقدر آزادم»؛ اما هرگز امتحان نمی‌کنیم که آیا می‌توانیم بالاتر از سقف پرواز کنیم یا نه. آزادی برای ما تبدیل شده به انتخاب بین گزینه‌هایی که از قبل برایمان چیده‌اند. مثل منویی بلند در رستورانی که آشپزش را نمی‌شناسیم.

ما فکر می‌کنیم چون انتخاب می‌کنیم، آزادیم.اما آیا انتخاب بین «A» و «B» همان آزادی است؟ یا آزادی یعنی بتوانی بپرسی: چرا فقط همین دو گزینه وجود دارد الگوریتم‌ها مسیر نگاه‌مان را تعیین می‌کنند. رسانه‌ها زاویه دیدمان را تنظیم می‌کنند. ترندها سلیقه‌مان را شکل می‌دهند. و ما با لبخند می‌گوییم: «این خودِ واقعیِ من است.» شاید بزرگ‌ترین قفس، همان احساسی باشد که اسمش را گذاشته‌ایم «خوشحالی». ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که غمگین بودن تقریباً یک خطاست. اگر شاد نباشی، انگار چیزی را بلد نیستی. باید رشد کنی. باید مثبت‌اندیش باشی. باید لبخند بزنی. باید «حالِ خوب» تولید کنی. اما چه کسی گفته هدف زندگی، شادی دائمی است؟ 
ما آن‌قدر دنبال خوشحال بودن دویده‌ایم که جرأت نکرده‌ایم عمیق باشیم.جرأت نکرده‌ایم بایستیم و با رنج حرف بزنیم.جرأت نکرده‌ایم بپرسیم شاید معنا مهم‌تر از شادی باشد.

جامعه امروز بیشتر از آنکه ما را آزاد بخواهد، ما را «راضی» می‌خواهد. انسان ناراضی سؤال می‌پرسد. انسان ناراضی ساختارها را زیر سؤال می‌برد. اما انسانی که سرگرم تعقیب خوشحالی‌های کوچک و فوری است،کمتر فرصت می‌کند از خودش بپرسد: من واقعاً چه می‌خواهم؟

شاید آزادی واقعی آن لحظه‌ای شروع می‌شود که جرأت می‌کنیم خوشحال نباشیم. جرأت می‌کنیم از جریان بیرون بایستیم. جرأت می‌کنیم بگوییم: «من نمی‌خواهم فقط احساس خوب داشته باشم، بلکه می‌خواهم بفهمم.»

شاید آزادی یعنی توانایی تحمل حقیقت، حتی اگر حالمان را بد کند و شاید خوشبختی واقعی نه در تعقیب هیجان‌های سریع 
شاید ما آزادیم… اما در خوابی که خودمان نمی‌دانیم خواب است می‌گویند انسان آزاد زاده می‌شود، اما من گاهی تصور می‌کنم ما در لحظه تولد مانند دانه‌ای هستیم که در خاکی نامرئی کاشته می‌شود خاکی که به‌جای زمین، از جنس روایت‌ها، انتظارها و رؤیاهای دیگران ساخته شده است. همان خاکی که به ما یاد می‌دهد ریشه بزنیم، اما هرگز نپرسیم این ریشه‌ها را چه کسی انتخاب کرده. ما راه می‌رویم، تصمیم می‌گیریم، می‌دویم، می‌خندیم و نام تمام این‌ها را «آزادی» می‌گذاریم. اما شاید آزادی ما فقط حرکت در باغی باشد که حصارهایش را آن‌قدر هنرمندانه هرس کرده‌اند که به چشم نمی‌آید. گاهی فکر می‌کنم جهان، یک نگهبان مهربان است؛ از آن‌ها که قفل را پنهان می‌کنند و به ما کلیدی می‌دهند که هیچ دری را باز نمی‌کند اما حس قهرمان بودن می‌بخشد. ما کلید را محکم در مشت می‌گیریم و با خود می‌گوییم: «اگر بخواهم، هر دری را باز می‌کنم.» اما هیچ‌وقت از خود نمی‌پرسیم چرا در هیچ دری را امتحان نکرده‌ایم.

و از این میان، عجیب‌ترین داستان، داستان «خوشحالی» است. خوشحالی برای ما تبدیل شده به چراغ‌قوه‌ای که همیشه باید روشن باشد؛ تا مبادا در تاریکیِ خودمان چیزی ببینیم. چیزی که شاید آزادی ما را زیر سؤال ببرد. چیزی که شاید آرامش‌مان را خط‌خطی کند. چیزی که شاید بگوید ما سال‌ها در مسیری قدم زده‌ایم که هرگز انتخابش نکرده بودیم. ما خوشحالی را دنبال می‌کنیم مثل ماهیانی که نور بازتاب‌یافته خورشید را بر سطح آب، با خودِ خورشید اشتباه می‌گیرند. نور می‌لرزد، ما می‌لرزیم، نور دور می‌شود، ما تندتر شنا می‌کنیم. اما هیچ‌کس نمی‌پرسد اگر بالا آمدن، ما را از نفس انداخت، پس معنا کجاست؟

گاهی، در لحظه‌هایی کوتاه، هنگامی که خستگی از شانه‌ها بالا می‌رود و روی پلک‌ها می‌نشیند، جهان کمی آهسته‌تر می‌شود. در آن لحظه‌ها، می‌توان صدای قفسی را شنید

که با هر دم و بازدم ما آرام‌تر از یک زمزمه تکان می‌خورد. قفس از آهن نیست، از «باید»ها ساخته شده. از «لبخند بزن».از «مثبت باش». از «غمگین بودن یعنی شکست».

شاید آزادی واقعی در شکستن این بایدها نیست، در نگاه کردن مستقیم به آن‌هاست. در قبول کردن اینکه شادی،
پرده‌ای است که همیشه بالا نمی‌ماند.و شاید ارزشمندترین لحظه‌ها وقتی شروع می‌شوند که جرأت می‌کنیم پرده را کنار بزنیم و با چشم‌هایی عریان و بی‌دفاع
به تاریکی نگاه کنیم. نه برای اینکه تاریکی زیباست، برای اینکه حقیقت، حتی اگر تلخ باشد، کمتر از خوشحالیِ تحمیلی، ما را در قفس نمی‌گذارد. شاید آزادی یعنی توانِ نگاه کردن. و شاید خوشبختی یعنی نترسیدن از آنچه در آن نگاه آشکار می‌شود.

مریم راد "واژه "

قفس آزادی

  • 06:15 1405/2/12
  • مریم راد "واژه"

 

گاهی فکر می‌کنم ما شبیه پرنده‌هایی هستیم که در قفس‌هایی از جنس شیشه زندگی می‌کنیم.قفس‌هایی آن‌قدر شفاف که دیوارهایشان دیده نمی‌شود.ما پر می‌زنیم، آواز می‌خوانیم، حتی به دیگران می‌گوییم «ببین چقدر آزادم»؛ اما هرگز امتحان نمی‌کنیم که آیا می‌توانیم بالاتر از سقف پرواز کنیم یا نه. آزادی برای ما تبدیل شده به انتخاب بین گزینه‌هایی که از قبل برایمان چیده‌اند. مثل منویی بلند در رستورانی که آشپزش را نمی‌شناسیم.

ما فکر می‌کنیم چون انتخاب می‌کنیم، آزادیم.اما آیا انتخاب بین «A» و «B» همان آزادی است؟ یا آزادی یعنی بتوانی بپرسی: چرا فقط همین دو گزینه وجود دارد الگوریتم‌ها مسیر نگاه‌مان را تعیین می‌کنند. رسانه‌ها زاویه دیدمان را تنظیم می‌کنند. ترندها سلیقه‌مان را شکل می‌دهند. و ما با لبخند می‌گوییم: «این خودِ واقعیِ من است.» شاید بزرگ‌ترین قفس، همان احساسی باشد که اسمش را گذاشته‌ایم «خوشحالی». ما در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که غمگین بودن تقریباً یک خطاست. اگر شاد نباشی، انگار چیزی را بلد نیستی. باید رشد کنی. باید مثبت‌اندیش باشی. باید لبخند بزنی. باید «حالِ خوب» تولید کنی. اما چه کسی گفته هدف زندگی، شادی دائمی است؟ 
ما آن‌قدر دنبال خوشحال بودن دویده‌ایم که جرأت نکرده‌ایم عمیق باشیم.جرأت نکرده‌ایم بایستیم و با رنج حرف بزنیم.جرأت نکرده‌ایم بپرسیم شاید معنا مهم‌تر از شادی باشد.

جامعه امروز بیشتر از آنکه ما را آزاد بخواهد، ما را «راضی» می‌خواهد. انسان ناراضی سؤال می‌پرسد. انسان ناراضی ساختارها را زیر سؤال می‌برد. اما انسانی که سرگرم تعقیب خوشحالی‌های کوچک و فوری است،کمتر فرصت می‌کند از خودش بپرسد: من واقعاً چه می‌خواهم؟

شاید آزادی واقعی آن لحظه‌ای شروع می‌شود که جرأت می‌کنیم خوشحال نباشیم. جرأت می‌کنیم از جریان بیرون بایستیم. جرأت می‌کنیم بگوییم: «من نمی‌خواهم فقط احساس خوب داشته باشم، بلکه می‌خواهم بفهمم.»

شاید آزادی یعنی توانایی تحمل حقیقت، حتی اگر حالمان را بد کند و شاید خوشبختی واقعی نه در تعقیب هیجان‌های سریع 
شاید ما آزادیم… اما در خوابی که خودمان نمی‌دانیم خواب است می‌گویند انسان آزاد زاده می‌شود، اما من گاهی تصور می‌کنم ما در لحظه تولد مانند دانه‌ای هستیم که در خاکی نامرئی کاشته می‌شود خاکی که به‌جای زمین، از جنس روایت‌ها، انتظارها و رؤیاهای دیگران ساخته شده است. همان خاکی که به ما یاد می‌دهد ریشه بزنیم، اما هرگز نپرسیم این ریشه‌ها را چه کسی انتخاب کرده. ما راه می‌رویم، تصمیم می‌گیریم، می‌دویم، می‌خندیم و نام تمام این‌ها را «آزادی» می‌گذاریم. اما شاید آزادی ما فقط حرکت در باغی باشد که حصارهایش را آن‌قدر هنرمندانه هرس کرده‌اند که به چشم نمی‌آید. گاهی فکر می‌کنم جهان، یک نگهبان مهربان است؛ از آن‌ها که قفل را پنهان می‌کنند و به ما کلیدی می‌دهند که هیچ دری را باز نمی‌کند اما حس قهرمان بودن می‌بخشد. ما کلید را محکم در مشت می‌گیریم و با خود می‌گوییم: «اگر بخواهم، هر دری را باز می‌کنم.» اما هیچ‌وقت از خود نمی‌پرسیم چرا در هیچ دری را امتحان نکرده‌ایم.

و از این میان، عجیب‌ترین داستان، داستان «خوشحالی» است. خوشحالی برای ما تبدیل شده به چراغ‌قوه‌ای که همیشه باید روشن باشد؛ تا مبادا در تاریکیِ خودمان چیزی ببینیم. چیزی که شاید آزادی ما را زیر سؤال ببرد. چیزی که شاید آرامش‌مان را خط‌خطی کند. چیزی که شاید بگوید ما سال‌ها در مسیری قدم زده‌ایم که هرگز انتخابش نکرده بودیم. ما خوشحالی را دنبال می‌کنیم مثل ماهیانی که نور بازتاب‌یافته خورشید را بر سطح آب، با خودِ خورشید اشتباه می‌گیرند. نور می‌لرزد، ما می‌لرزیم، نور دور می‌شود، ما تندتر شنا می‌کنیم. اما هیچ‌کس نمی‌پرسد اگر بالا آمدن، ما را از نفس انداخت، پس معنا کجاست؟

گاهی، در لحظه‌هایی کوتاه، هنگامی که خستگی از شانه‌ها بالا می‌رود و روی پلک‌ها می‌نشیند، جهان کمی آهسته‌تر می‌شود. در آن لحظه‌ها، می‌توان صدای قفسی را شنید

که با هر دم و بازدم ما آرام‌تر از یک زمزمه تکان می‌خورد. قفس از آهن نیست، از «باید»ها ساخته شده. از «لبخند بزن».از «مثبت باش». از «غمگین بودن یعنی شکست».

شاید آزادی واقعی در شکستن این بایدها نیست، در نگاه کردن مستقیم به آن‌هاست. در قبول کردن اینکه شادی،
پرده‌ای است که همیشه بالا نمی‌ماند.و شاید ارزشمندترین لحظه‌ها وقتی شروع می‌شوند که جرأت می‌کنیم پرده را کنار بزنیم و با چشم‌هایی عریان و بی‌دفاع
به تاریکی نگاه کنیم. نه برای اینکه تاریکی زیباست، برای اینکه حقیقت، حتی اگر تلخ باشد، کمتر از خوشحالیِ تحمیلی، ما را در قفس نمی‌گذارد. شاید آزادی یعنی توانِ نگاه کردن. و شاید خوشبختی یعنی نترسیدن از آنچه در آن نگاه آشکار می‌شود.

مریم راد "واژه "

شهر تنهایی .

  • 18:28 1405/2/8
  • مریم راد "واژه"

سلام و سلام . 

 

 

شهر، تنها مجموعه‌ای از خیابان‌ها و سایه‌های سیمانی نیست؛ شهر بدنی‌ست که از هزاران خاطره ساخته شده، رگی که در آن آدم‌ها همچون خونِ گرم در رفت‌وآمدند و هر قدم، تپشی‌ست در قلبی که هیچ‌گاه نمی‌خوابد.

شهر، گاهی مادر است؛آغوشی پهن، اما دلش پر از رازهایی که به کسی نمی‌گوید.

گاهی معشوقی‌ست که شب‌ها در نور زرد چراغ‌ها چشمک می‌زند، دعوت می‌کند، اغوا می‌کند و صبح‌ها با چهره‌ای خسته از تو می‌پرسد: «امروز چقدر می‌خواهی از من دور شوی؟»

شهر، میدان دیپلماسیِ خاموشی‌ست که در آن لبخندهای گذرا، چشم‌های بی‌تفاوت، و قدم‌هایی که کنار هم اما بی‌هم می‌گذرند

همه در حال مذاکره‌اند؛ مذاکره‌ای بی‌سفیر،

بی‌پرچم، اما با میلیون‌ها پیام میان آدم‌هایی که نه زبانِ هم را می‌دانند و نه حتی نامِ هم را.

در کوچه‌های تنگ و تاریک و سرد ، فضا خودش زبان می‌شود؛ دیوارها نه مرز، که نامه‌های نانوشته‌اند و باد، مأمور مخفی شهر است که پیام‌های نگفته را از پنجره‌ای به پنجره دیگر می‌برد.

شهر با هر چراغی، احوالاتش را لو می‌دهد:

سرخ که می‌شود، عصبانی‌ست؛ زرد که می‌شود، مردد است؛ سبز که می‌شود، انگار می‌گوید «برو… اما از من دور نشو.» از میان این همه استعاره، فلسفه آرام از پیاده‌رو عبور می‌کند؛

چمدانی از پرسش به دست دارد و هر بار پشت چراغ قرمز می‌ایستد،

می‌پرسد:

«آیا این منم که راه می‌روم

یا شهر است که مرا جابه‌جا می‌کند؟»

می‌پرسد:

«آیا این منم که راه می‌روم

یا شهر است که مرا جابه‌جا می‌کند؟»

آنجا که آدم‌ها کنار هم می‌نشینند و هیچ‌کس صدای دیگری را نمی‌شنود، جامعه‌شناسی سر می‌رسد

و زیر لب می‌گوید:

«جمعیت، همیشه نشانه‌ی همراهی نیست؛

گاهی شلوغی فقط نام دیگرِ تنهایی‌ست.»

و شهر، همچنان ادامه دارد؛

مثل شعری که شاعرش معلوم نیست اما هرکس بیتی از آن را زندگی می‌کند.

شهر، نه یک پدیده‌ی خشک که یک رابطه است؛ رابطه‌ی ما با خودمان، با دیگران،

و با سایه‌هایی که روی سنگفرش‌ها از ما جلو می‌زنند و گاهی عقب می‌مانند.

ما در شهر خانه نمی‌سازیم؛

این شهر است که در ما اتاق‌هایی می‌سازد:

اتاق‌هایی برای شوق،

برای ترس،

برای خاطره،

و برای آن لحظه‌ی کوتاه که در ازدحام

چشمی با چشم دیگری گره می‌خورد

و جهان، حتی اگر برای یک ثانیه،

صمیمی‌تر می‌شود.

شهر فقط جغرافیا نیست؛ شهر یک «حال‌وهوای بودن» است. نه چیزی که صرفاً ساخته‌ایم،

بلکه افقی که در آن ظاهر می‌شویم.

اگر هایدگر از «در-جهان-بودن» سخن می‌گفت، شهر همان «جهان»ی‌ست که بودنِ ما را قاب می‌گیرد؛ افقی که بی‌آن، ما نه گم می‌شویم، بلکه اصلاً پدیدار نمی‌شویم.

ما در شهر زندگی نمی‌کنیم؛ ما در شهر «آشکار» می‌شویم.

هر چهارراه، لحظه‌ای‌ست برای انتخاب؛

هر پیاده‌رو، راهی‌ست میان اصالت و روزمرگی

آدم‌هایی که در ازدحام حل می‌شوند،

همان‌هایی‌اند که هایدگر آن‌ها را در «داس مان» می‌دید— آن «دیگرانِ بی‌چهره» که تعیین می‌کنند چگونه بخندیم، چگونه لباس بپوشیم، چگونه حتی اندوهگین شویم.

شهر، کارگاه بزرگِ «غیر اصیل شدن» است؛

اما هم‌زمان، امکانِ بیدار شدن نیز در آن نهفته است.

در ایستگاه مترو، میان صدای کشیده شدن قطار بر ریل، ناگهان سکوتی درونی شکل می‌گیرد؛

آنجاست که فرد می‌پرسد:

«من در این همه رفت‌وآمد چه می‌کنم؟ آیا زندگی‌ام را انتخاب کرده‌ام یا فقط در جریانِ بی‌پرسشِ جمع شناورم؟»

شهر، میدان آزمونِ اصالت است. اما آیا ما در شهر سکنی می‌گزینیم، یا فقط در آن توقف کرده‌ایم؟

شبیه آسمان‌خراش‌هایی که هر روز در گوشه ای از شهر  بالا می‌روند بی‌آنکه کسی از آسمان بپرسد آیا هنوز جایی برای نگاه باقی مانده است یا نه.

خانه‌ها کوچک‌تر می‌شوند، اما فاصله‌ها بزرگ‌تر. پنجره‌ها زیادند، اما دیدن کم شده است. شهر مدرن، گاه بیشتر «انبار انسان» است تا مأوای او؛

و با این حال، در همان بالکن باریک، وقتی گلدانی کوچک در باد می‌لرزد، امکانِ «سکنی گزیدن» دوباره متولد می‌شود.

شهر، هنوز منتظر است تا انسان دوباره معنای «خانه» را به یاد بیاورد. و دیپلماسی فقط میان دولت‌ها نیست؛

میان وجودهاست. هر بار که در آسانسور چشم در چشم غریبه‌ای می‌دوزیم و لبخند کوتاهی می‌زنیم،

یک قرارداد نانوشته امضا می‌شود:

«من تهدید تو نیستم.»

هر بار که صدایمان را در نیمه‌شب پایین می‌آوریم، به نامرئی‌ترین سفارت شهر احترام گذاشته‌ایم.

شهر، مذاکره‌ی دائمی میان فاصله و نزدیکی‌ست. اگر بیش از حد نزدیک شویم، خفه می‌شویم؛ اگر بیش از حد دور، یخ می‌زنیم. پس شهر ما را وادار می‌کند هنرِ فاصله را بیاموزیم. و مگر فلسفه جز همین پرسش نیست؟

چگونه با دیگری باشیم بی‌آنکه او را ببلعیم

یا از او بگریزیم؟

جامعه‌شناسی، اگر گوش بسپارد، صدای ضربان این تنهایی‌های هم‌زمان را می‌شنود.

در کافه‌ها، آدم‌ها پشت میزهای کوچک نشسته‌اند، اما هرکدام در جزیره‌ای دیجیتال سکونت دارند.

شهر، مجمع‌الجزایر انسان‌هاست؛ نزدیک، اما جدا.

با این حال، گاهی برق یک خنده‌ی ناگهانی،

یا همدلی کوتاه در لحظه‌ای بحرانی، این جزایر را با پلی نامرئی به هم وصل می‌کند.

شاید شهر، تمرینِ همین امکان باشد:

اینکه بفهمیم تنهایی،

تنها وقتی دردناک است

که تصور کنیم فقط سهم ماست

در روستا، معمولا  زمان کش می‌آید و  در شهر،  زمان فشرده می‌شود.

شهر، آینده را جلو می‌کشد و گذشته را زیر لایه‌های آسفالت پنهان می‌کند.

ویرانه‌ها، حافظه‌ی سرکوب‌شده‌ی شهرند؛ هر بار که بنایی فرو می‌ریزد، بخشی از خاطره‌ی جمعی خاموش می‌شود.

اما زمان در شهر خطی نیست؛

در میدان‌های قدیمی، گذشته و حال دست در دست هم راه می‌روند.انگار شهر می‌خواهد بگوید: بودن، فقط اکنون نیست؛ تو بر شانه‌های خاطره ایستاده‌ای.» نه منجی ما.

شهر، میدان آشکارگی ماست. اگر در آن گم می‌شویم، شاید برای آن است که هنوز

راهِ سکنی گزیدن در جهان را نیاموخته‌ایم.

و شاید،تمام زندگی شهری چیزی نیست جز همین  تمرینِ یادگیری.

 

آدم های اشتباهی

  • 20:53 1405/2/6
  • مریم راد "واژه"

 

سلام و سلام 

تا حالا به آدم های اشتباهی دقت کرده اید ؟

آدم اشتباهی مثل این است که کلید ظریف یک در قدیمی را با کلید های رنگارنگ دیگری امتحان کنیم . کلید ها بد نیستند اما  هر در قفل خودش را دارد . 

یا مثل اینکه بخواهیم یک پرنده را قانع کنیم کنار ما و در زیر آب نفس بکشد . پرنده بد نیست همانطور که آب بد نیست اما قلمرو ها متفاوت هستند . 

یا مثل اینکه  یک قطعه موسیقی را با مترونوم غلط بشنویم .سازها بد نیستند بلکه ریتم ها هستند که فرق می کنند . 

آدم اشتباهی درواقع واژه ایست که ما برای توصیف شکاف میان انتظار و واقعیت ،نیاز و ظرفیت ،تصویر و ذات استفاده کرده ایم . چیزی شبیه یک قرارداد  . 

آدم اشتباهی بیشتر یک برداشت ذهنی ست تا واقعیت بیرونی . 

از دیدگاه اگزیستانسیالیسم ،جهان بی معناست تا وقتی ما معنایی برایش بسازیم پس آدم اشتباهی درواقع کسی ست که معنایی که ما برایش ساختیم با واقعیت وجودی اش همخوان نیست . مثل اینکه ما کسی را با نقش پنهانی مورد انتظار خود اشتباه می گیریم . قهرمانی که قرار است نجات‌مان دهد ،معشوقی که قرار است کامل مان کند ، دوستی که قرار است نمادی از امنیت باشد . این‌جا ست که  فلسفه می گوید مشکل از انتظار است . 

مسئله اینجاست که ما عموما در روابطمان با آدم ها با خود واقعی آنها روبه رو نمی شویم بلکه با تصویری که از آنها ساخته ایم روبه رو می شویم . و متاسفانه بعد از رو به رو شدن با  واقعیت ها تصویری که در ذهن ساخته ایم فرو می ریزد .  تبدیل می شود به تصویری که با واقعیت هماهنگ نیست . 

از منظر دیگر رواقیون معتقدند هیچ کس ذاتا اشتباه نیست. اگر و  فقط اگر  در جایگاه واقعی خودش و مطابق طبیعش قرار  دارد . یعنی ما بخواهیم با زور شخصی را در قالبی بگذاریم که برایش ساخته نشده و وقتی در ان قالب نمی گنجد او را مقصر بدانیم . 

فلسفه اخلاق می گوید آدم اشتباهی یعنی کسی که مانع رشد اخلاقی و انسانی ماست . مسئله بد بودن نیست ،مسئله ناسازگاری اخلاقی ست . شبیه دو ساز که همراه هم کوک نمی شوند نه اینکه یکی خراب باشد . 

اما در جامعه و جامعه شناسی تبدیل می شود به ساختار ،انتخاب و پترن های اجتماعی .

بخش بزرگی از روابط اشتباه ریشه در طبقه اجتماعی ،فرهنگ و خانواده دارد البته منابع عاطفی و الگو سازی های کودکی هم شرط هستند . گاهی اوقات هدف ما انتخاب آدم های اشتباهی نیست بلکه الگوی های کودکی مان  غلط است که ما را به آن سمت سوق می دهد . 

جامعه امروز که متاسفانه پر از الگوهای غلط است می تواند ما را به سمت تیپ های غلط در این رابطه سوق دهد . مثل مدرسه ،شبکه های اجتماعی ،اقتصاد مریض و ...

و اگر قرار باشد جهان را با عینک تجربه ببینیم آنوقت آدم اشتباهی بیشتر بیانگر زیست جهان ناسازگار است . 

در فلسفه معنا اگر بپذیریم که هر فرد افق معنایی خاص خود را دارد مثل ارزش ها ،اهداف ، ترس ها.  طعم زندگی و .. . 

آنوقت باید به دنبال معنایی در جاری از جای خود باشیم تا به آدم اشتباهی برسیم . 

حالا اگر این افق ها با هم همپوشانی نداشته باشد گفتمان ها به جایی نمی رسد.  مثل دو شاعر که یکی با جوهر وجودی خود از شب می نویسد و دیگر از نور صبح .طبیعی ست که صدایشان همخوان نخواهد بود . 

به نظرم در  دیدگاه جامعه شناسی ، ما آدم ها را انتخاب نمی کنیم بلکه ساختار ها را انتخاب می کنیم .مثلا طبقه اجتماعی تعیین می کند چه کسی در شبکه ارتباطی ما باشد .یا فرهنگ خانوادگی الگوی رابطه گیری را شکل می دهد ، رسانه ها تصاویر جذاب موفقیت ها را دیکته می کنند ،اقتصاد سطح امنیت مالی و روانی را تعیین می کند و بر روابط اثر مستقیم دارد . 

اما اما اما 

ما معمولا جذب آدم هایی می شویم که با زخم هایمان تناسب دارند ، یا با الگوهای کودکی مان هماهنگ اند  و یا  در نظام ارزشی ما معنا دارند 

و این جذب به صورت ناخودآگاه اتفاق می افتد بنابراین شاید بتوان گفت که آدم های اشتباهی محصول فصل مشترک زخم های هر دو طرف اند ،نه انتخاب آگاهانه . 

به نظرم زندگی گاهی اوقات مثل باغی ست که بعضی درخت ها را ما در آن می کاریم و بعضی دیگر را باد می آورد .و اگر میوه ای تلخ شد همیشه تقصیر درخت نیست شاید و فقط شاید . خاک آن تلخ است .یا شاید باغبان نقشه ی جانمایی  درخت ها را اشتباهی کشیده . 

وقتی بادها جهت فکری انسان می شوند .

  • 21:09 1405/1/28
  • مریم راد "واژه"

سلام و سلام . 

تا امروز به عدم ثبات شخصیت ادم ها فکر کرده اید ؟؟

در لایه‌های جامعه، شخصیت ناپایدار مانند پلی‌ است که هر بار پا بر آن می‌گذاری به شکلی تازه برمی‌خیزد و در نوسان است.

فرد ناپایدار، برای دیگران «نقطه‌ای ثابت» نمی‌شود؛ ارتباط با او مثلِ نامه‌ نوشتن بر آب است.

جامعه برای شکل‌دهی شبکه‌های اعتماد به «ستون» نیاز دارد، نه به سایه‌هایی که در آفتاب صبح و عصر طول‌شان مدام کوتاه و بلند می‌شود.

چنین شخصیتی اغلب تصویرهای متفاوتی از خویش می‌سازد؛ در جمع، به رنگ جمع؛ در خلوت، به رنگ خلوت؛ و این چندپارگی، مانند انعکاس‌های موج‌دار در یک برکه، دیگران را از تشخیص «چهره‌ی واقعی» بازمی‌دارد.

پیامد اجتماعی آنچه خواهد شد ؟

روابط شکننده، هویت‌های ناپایدار، و شبکه‌ای از پیوندها که دوامشان مثل نخ‌هایی‌ست که هر کدام به جهتی دیگر کشیده می‌شود.

در جامعه‌شناسی استعاری می‌توان گفت:

«جامعه بر ستون‌هایی می‌ایستد که بتوان به پایدار ماندنشان تکیه کرد؛ ستون‌هایی که در هر نسیم نمی‌چرخند.  وقتی شخصیتی ناپایدار به میدان دیپلماسی پا می‌گذارد، گویی ناخدایی است که قطب‌نمای کشتی‌اش تحت بادهای هر لحظه‌ی دریا می‌لرزد.

 جهت‌گیری او هر بامداد با شامگاه متفاوت است؛ چنین ناخدایی نمی‌تواند وعده‌ی مسیر بدهد، زیرا خود از فردای خویش بی‌خبر است.

کشتی‌هایی که کنار او حرکت می‌کنند، برای پیش‌بینی مسیرش به ستارگان هم اعتماد نمی‌کنند؛ «توافق» و «اعتماد» در چنین شرایطی مثل بافتن ریسمانی از مه است.

گفتگوها، ناپایداری شخصیت، همچون آبی‌ست که شکل ظرف را تقلید می‌کند،اما جوهره‌ی خود را هرگز نمی‌یابد. گاه به رنگ ابتکار درمی‌آید و گاه به مزه‌ی تردید، و هم‌پیمانان را در هاله‌ای از گمان و احتیاط فرو می‌برد.

در دیپلماسی استعاری می‌توان گفت:

«به دیاری که بادهایش پیوسته جهت عوض کنند، هیچ فانوسی اجازه نمی‌دهد نورش را دائمی بدانی.»

اگر شخصیت را مثال  «آبِ » بدانیم، ثبات یعنی این که این آب، بستری داشته باشد تا بتوان رودخانه شود. و بی‌ثباتی یعنی آبِ سرگردانی که هر بار در چاله‌ای جمع می‌شود

و هیچ‌گاه مسیر نمی‌سازد.

در دیپلماسی رودخانه‌ای که مسیرش معلوم نباشد،کشتی‌ها را  دچار واهمه‌ می‌کند. و در جامعه  آبی که شکل نمی‌گیرد،باغی را سیراب نمی‌کند.

 

به منِ پنج سال بعد،

  • 19:49 1405/1/22
  • مریم راد "واژه"

سلام 

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چند چیز در جهان عوض شده است؛ نمی‌دانم شهر همان بوی همیشگی را می‌دهد یا خیابان‌ها هم مثل آدم‌ها خسته‌تر شده‌اند. نمی‌دانم هنوز شب‌ها همان‌قدر فکر می‌کنی یا بالاخره یاد گرفته‌ای کمی آرام‌تر زندگی کنی. تنها چیزی که می‌دانم این است که من، در این لحظه از زمان، نشسته‌ام و برای تو می‌نویسم؛ برای کسی که ادامه‌ی همین فکرها، امیدها و ترس‌هاست.

پنج سال زمان عجیبی است. نه آن‌قدر کوتاه که هیچ چیز تغییر نکند، و نه آن‌قدر بلند که همه چیز کاملاً از نو ساخته شود. در پنج سال، آدم می‌تواند آدم دیگری شود؛ یا همان آدم بماند با زخم‌ها و فهم عمیق‌تری از جهان.

و نمی‌دانم تو کدام شده‌ای.

راستش را بخواهی، منِ امروز کمی خسته است. نه از زندگی، بلکه از سرعت عجیب دنیا. از این‌که آدم‌ها کمتر گوش می‌دهند و بیشتر حرف می‌زنند. از این‌که گاهی حقیقت زیر لایه‌ای از هیاهو گم می‌شود و مهربانی به چیزی کمیاب تبدیل می‌شود. گاهی حس می‌کنم جهان شبیه اتاقی شلوغ شده که همه در آن فریاد می‌زنند، اما کمتر کسی واقعاً شنیده می‌شود.

امیدوارم تو در این پنج سال، یاد گرفته باشی چطور در میان این شلوغی، صدای واقعی خودت را گم نکنی.

من هنوز باور دارم انسان بودن چیزی بیشتر از نفس کشیدن و روزها را گذراندن است. انسان بودن یعنی دیدن رنج دیگران و بی‌تفاوت نماندن. یعنی حتی وقتی جهان کمی سرد شده، هنوز جایی در دل خودت برای گرما نگه داری. امیدوارم تو هنوز همان آدمی باشی که وقتی بی‌عدالتی می‌بیند، در دلش چیزی می‌لرزد.

راستی… آیا هنوز امید داری؟

این سؤال برایم مهم است. چون گاهی امید داشتن در این دنیا شبیه نوعی مقاومت است. انگار باید آگاهانه تصمیم بگیری که تسلیم تاریکی نشوی. منِ امروز هنوز سعی می‌کنم امیدوار بمانم؛ حتی وقتی خبرها سنگین‌اند، حتی وقتی آدم‌ها از هم دورتر می‌شوند.

نمی‌دانم در پنج سال گذشته چند بار زمین خوردی، چند رؤیا عوض شد، چند آرزو شکل تازه‌ای گرفت. اما امیدوارم اگر شکستی هم بوده، چیزی در تو عمیق‌تر شده باشد؛ چیزی شبیه فهم، یا شاید شبیه مهربانی.

یک چیز دیگر هم هست که می‌خواهم از تو بپرسم:

آیا هنوز به چیزهای کوچک توجه می‌کنی؟

به نور عصر روی دیوار،

به بوی باران روی آسفالت،

به صدای خنده‌ای که ناگهان  هیاهوی خیابان را  می شکند و فضا را انسانی‌تر می‌کند.

دنیا گاهی آن‌قدر بزرگ و پرهیاهو می‌شود که آدم یادش می‌رود زندگی در همین لحظه‌های ساده جریان دارد. امیدوارم تو این را فراموش نکرده باشی.

منِ امروز هنوز پر از سؤال است. درباره‌ی عدالت، درباره‌ی آزادی، درباره‌ی این‌که انسان‌ها چرا با وجود توانایی برای مهربانی، گاهی این‌قدر سخت و بی‌رحم می‌شوند. شاید تو در این پنج سال پاسخ‌هایی پیدا کرده باشی. شاید هم فقط یاد گرفته باشی با این سؤال‌ها آرام‌تر زندگی کنی.

اگر روزی احساس کردی راه را گم کرده‌ای، یادت بیاید که منِ امروز با همه‌ی تردیدهایش هنوز ایمان کوچکی به آینده دارد. ایمانی نه از جنس ساده‌لوحی، بلکه از جنس سرسختی. از این باور که جهان، با تمام تاریکی‌هایش، هنوز جاهایی برای روشن شدن دارد.

و اگر روزی خوشحال بودی — واقعاً خوشحال — لحظه‌ای مکث کن و به من فکر کن؛ به کسی که پنج سال قبل نشسته بود و امیدوار بود تو حالِ بهتری داشته باشی.

شاید ما در زمان از هم دور باشیم، اما در حقیقت یک نفر هستیم؛ انسانی که هنوز می‌خواهد بفهمد، دوست داشته باشد، و در حد توانش جهان را کمی انسانی‌تر کند.

مراقب خودت باش.

و اگر توانستی، مراقب این جهان خسته هم باش.

با امید و کمی دلتنگی

از طرفِ منِ پنج سال پیش تو

مریم راد "واژه"

وقتی جنگ ها فقط در جبهه ها رخ نمی دهند .

  • 19:22 1405/1/18
  • مریم راد "واژه"

 

این یک تأمل شخصی درباره ماهیت جنگ‌های مدرن است.
به نظرم چیزی که امروز بیش از هر چیز ذهنم را به خود مشغول کرده، چندوجهی بودن جنگ‌های امروزی است. همین ویژگی باعث می‌شود با نوعی از جنگ روبه‌رو باشیم که می‌توان آن را «جنگ مدرن» نامید؛ جنگی که در آن چندین لایه متفاوت به‌طور هم‌زمان فعال هستند.
این چندلایه بودن باعث شده مرز میان جنگ نظامی، اقتصادی، اطلاعاتی و حتی روانی تا حد زیادی از میان برود. دیگر مانند بسیاری از جنگ‌های گذشته ــ برای مثال جنگ ایران و عراق ــ تمرکز صرف بر نبرد زمینی نیست. جنگ امروز حوزه‌های متعددی را در بر می‌گیرد: درگیری در زمین، هوا و دریا؛ تأثیرگذاری بر زیرساخت‌های دیجیتال؛ فشارهای اقتصادی از طریق تحریم‌ها و محدودیت‌های تجاری؛ و در کنار همه این‌ها، جنگ رسانه‌ای که با روایت‌ها و تبلیغات بر افکار عمومی اثر می‌گذارد.
در چنین جنگ‌هایی به نظر می‌رسد هدف تنها نیروهای نظامی نباشند. گاهی زیرساخت‌های حیاتی مانند شبکه برق، پالایشگاه‌ها، پل‌ها، سیستم‌های حمل‌ونقل، ارتباطات و اینترنت نیز هدف قرار می‌گیرند. تخریب این زیرساخت‌ها می‌تواند توانایی اداره یک کشور را با اختلال جدی روبه‌رو کند. از سوی دیگر، نقش فناوری در جنگ‌های امروز بسیار پررنگ شده است؛ از پهپادها گرفته تا موشک‌های دقیق و سامانه‌های پیشرفته اطلاعاتی. این فناوری‌ها سرعت تصمیم‌گیری و واکنش را نسبت به جنگ‌های گذشته بسیار افزایش داده‌اند و در بسیاری از موارد باعث شده غیرنظامیان نیز بیش از پیش تحت تأثیر پیامدهای جنگ قرار بگیرند.
در این میان گاهی از اصطلاح «بازگرداندن یک کشور به عصر حجر» استفاده می‌شود. به نظر می‌رسد این تعبیر بیشتر اشاره به وضعیتی دارد که در آن تخریب لایه‌های عمیق زیرساختی به حدی گسترده باشد که اداره عادی کشور مختل شود. شاید بتوان آن را نوعی تصور از یک راهبرد دانست؛ راهبردی که فشار سنگینی بر جامعه و به‌ویژه غیرنظامیان وارد می‌کند و در کنار فشارهای اقتصادی می‌تواند شرایط زندگی را دشوارتر سازد.
اما آیا جامعه واقعاً به «عصر حجر» بازمی‌گردد؟ احتمالاً نه. حتی اگر دانشگاه‌ها آسیب ببینند یا پل‌ها و زیرساخت‌ها تخریب شوند، دانش فنی از میان نمی‌رود. جامعه و نهادهای آن همچنان باقی می‌مانند، هرچند ممکن است بازسازی زمان‌بر و دشوار باشد. با این حال، سطح زندگی می‌تواند برای مدتی طولانی دچار سقوط شود.
مسئله‌ای که امروز بیش از گذشته در میان مردم مطرح می‌شود، نگرانی از گسترش زنجیره‌ای جنگ است. پرداختن به این موضوع آسان نیست، اما واقعیت این است که جنگ مدرن بسیار پیچیده است و هنگامی که با حمله به زیرساخت‌ها همراه شود، این پیچیدگی عمیق‌تر هم می‌شود. چنین وضعیتی می‌تواند به بی‌ثباتی‌های اجتماعی و اقتصادی نیز دامن بزند.
از سوی دیگر، اگر پای قدرت‌های بزرگ یا متحدان آن‌ها به میان بیاید، احتمال گسترش درگیری‌ها افزایش پیدا می‌کند. در چنین شرایطی عواملی مانند کوچک شمردن توان مقاومت طرف مقابل، تصور پیروزی سریع، یا تصمیم‌گیری‌های شتاب‌زده می‌توانند مسیر جنگ را تغییر دهند. تاریخ نشان داده است که فشارهای سیاسی، اجتماعی و محاسبات نادرست گاهی نقشی تعیین‌کننده در تشدید درگیری‌ها داشته‌اند؛ نمونه‌ای که اغلب به آن اشاره می‌شود، روندی است که در نهایت به آغاز جنگ جهانی اول انجامید.
نهایتا شاید همین پیچیدگی‌هاست که باعث می‌شود فهم جنگ‌های امروز، بیش از هر زمان دیگری نیازمند نگاه تحلیلی، محتاطانه و چندبعدی باشد.

اقتصاد ،ادبیات و تجربه انسانی

  • 14:31 1405/1/15
  • مریم راد "واژه"

 

سلام . سلام . 

امروز که در این صفحه می نویسم اولین تجربه من در این سایت است . نمی دانم مخاطب خواهد داشت یا نه . حتی نمی دانم کسی به نوشته هایم توجهی خواهد کرد یا نه . 

اما به رسم عادت و علاقه و اینکه نوشتن بخشی از شغلم محسوب می شود ، می نویسم . مثل ده سال اخیر در این صفحه هم قصد دارم از مطالب اجتماعی با رویکرد های متفاوت بنویسم . برای مثال از اقتصاد جنگ از نگاه ادبیات می گویم . یا از رفتارهای اجتماعی زیر سایه ادبیات ، خلاصه اینکه سعی می کنم به مسائل از جهات مختلف نگاه کنم و در. مورد آنها بنویسم . 

 

آخرین مطلبم که در روز 13 فروردین نوشتم تحت عنوان اقتصاد ،ادبیات و تجربه ی انسانی در سایت سیویلیکا در حال انتشار است . البته لینک را می گذارم،اگر مایل بودید می توانید مطالعه کنید . 

برای اینکه بیشتر با حال و هوای این مطلب آشنا شوید بخشی از مطلب را منتقل می کنم . 

https://civilica.com/note/21043/

 

اگر از زاویه ی ادبی‑فرهنگی به " اقتصاد جنگ " نگاه کنیم، می بینیم «اقتصاد جنگ»صرفا بودجه ی دولت یا تولید سلاح نیست. در واقع نوعی نظم تازه برای زندگی می سازد؛ نظمی که روی رفتارهای روزمره، مسیر رشد فردی و حتی شکل زبان و هنر اثر می گذارد. به همین دلیل برای فهم جامعه در دوره های بحرانی موضوع مهمی است.

 

در زمان جنگ، اقتصاد از سطح سیاست به خانه و آشپزخانه و خیابان می آید.بنابراین تغییراتی در جیره بندی غذا، سوخت و کالاها

؛ تغییر الگوی کار و مصرف ؛ کمبود کالا و افزایش ارزش چیزهای ساده ؛ سازماندهی جمعی (صف ها، کوپن ها، کمک های مردمی) ایجاد می شود . این تغییرها باعث می شود مردم ارزش منابع و زمان را متفاوت ببینند. در بسیاری از خاطرات جنگ در جهان، توصیف زندگی دقیقا حول همین چیزها می چرخد: نان، چراغ، صف، بازار سیاه، یا تعمیر دوباره ی اشیا. بنابراین اقتصاد جنگ تبدیل می شود به روایت روزمرگی.یعنی جنگ؛ اقتصاد را از یک ساختار کلان به یک تجربه ی روزانه و ملموس تبدیل می کند. یعنی اقتصاد دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست؛ تبدیل می شود به چیزی که در غذا، زمان، کار و حتی روابط انسانی حضور دارد.

اما در اقتصاد جنگ، به دلیل کمبود منابع، همین چیزهای معمولی تبدیل می شوند به کالاهای ارزشمند و گاه نمادین.

 

از نظر فرهنگی نیز این تغییر مهم است؛ چون مردم ناگهان متوجه می شوند که چیزهایی که همیشه عادی به نظر می رسیدند، در واقع پایه ی زندگی اند. به همین دلیل در خاطرات و روایت های جنگ اغلب می بینیم که مردم با جزئیات درباره ی چیزهای بسیار ساده حرف می زنند: یک وعده غذا، یک چراغ روشن، یا پیدا کردن یک تکه پارچه.

 

به نوعی، اقتصاد جنگ؛ حساسیت انسان به ماده و منابع را افزایش می دهد.اقتصاد جنگ معمولا همراه است با جیره بندی، صف ها، کوپن ها یا نظام های توزیع کنترل شده. این سازوکارها فقط اقتصادی نیستند؛ آن ها ریتم زندگی شهری و اجتماعی را عوض می کنند.

به عنوان مثال :در زمان جنگ ؛ مردم ساعت های مشخصی برای خرید یا دریافت کالا دارند. یا صف ها به فضاهای اجتماعی تبدیل می شوند؛ جایی برای گفت وگو، شایعه، همدلی یا حتی تنش. زمان روزانه مردم بیشتر حول تامین نیازهای پایه می چرخد. و از نظر جامعه شناسی، این یعنی اقتصاد جنگ ؛ فضاهای جدید برای تعامل اجتماعی ایجاد می کند. 

 

 در اقتصاد جنگ، مصرف تبدیل می شود به مدیریت کمبود چرا که مردم یاد می گیرند: چیزها را تعمیر کنند ؛ از یک کالا چند بار استفاده کنند؛ جایگزین های خلاقانه پیدا کنند ؛ مصرف را محدود کنند . این رفتارها فقط اقتصادی نیستند؛ آن ها تبدیل می شوند به سبک زندگی. بسیاری از نسل هایی که دوران جنگ را تجربه کرده اند، حتی سال ها بعد هم همین الگوی صرفه جویی را در زندگی روزمره حفظ می کنند.

 

ادامه مطلب را در لینک می توانید مطالعه کنید .